You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2012.

همین روزها من هم می روم. شاید رفتن من زیاد شبیه رفتن خیلی های دیگر نباشد. شاید کسی را نداشته باشم که وقتی جدی و متفکر بگویم باید بروم، یکدفعه رنگش بپرد، و قلبش توی سینه مثل آونگ سربی بزرگی در فضایی تنگ به در و دیوار بخورد و نفس هایش را در بغض های بریده بریده وسط حرف های بی معنی متلاشی کند و بعد وقتی دارم چمدانم را می بندم ببینم مثل سایه ای بی صدا به سرزمین های برفی کوچ کرده است، تا نباشد تا رفتنم را نبیند. چیز زیادی هم تغییر نمی کند. وقتی دلبستگی نباشد رفتن راحت نیست، ناگزیر است. من خسته ام و چقدر از گفتن اینکه خسته ام، خسته ترم. تمام شده ام، زود تر از موعد به آخر رسیده ام. و این نیمه قلبم که در دستم نگه داشته بودم، آنقدر لبه هایش خراشیده و فرسوده شده که دیگر با هیچ نیمه ای جفت نمی شود به هیچ نیمه ای نمی چسبد. باید با همین نیمه ناتمامم بروم گورم را گم کنم. شاید جای دیگری روزی روزگاری تنها زن عجیبی باشم که وقتی دارم از پله های ساختمان قدیمی بالا می روم دو همسایه که در راهرو پچ پچ می کنند بگویند این همان زن دیوانه است که غروب ها ویولون می زند و هوا که مهتابی می شود نیمه شب ها روی بام وقت مستی گریه می کند.
شاید صبح های زود وقتی پچ پچ همسایه ها هنوز بیدار نشده نیمه فرسوده قلبم را که دیگر بی نهایت کوچک شده بردارم، بنشانمش روی سنجاق سیاه ساده ای که یک دسته باریک از موهایم را از پیشانیم کنار زده و برم در جنگل های نمناک قدم بزنم و به قلب کوچک و فرسوده و ناتمامم بگویم با این همه، ای قلب در به در، از یاد مبر که ما یعنی من و تو، عشق را رعایت کردیم.

گفتن که ندارد، خب غروب جمعه است و هیچ بهانه ای برای دلتنگ نبودن ندارم. غروب جمعه باید من باشم و تو باشی، توی خانه نیمه تاریک از سرخی آفتابی که دارد خمیازه کشان از پشت پرده های تور می افتد توی چاه شب. حتی لازم نیست حرف بزنیم. دو تا چای پر رنگ روی میز منتظر سرد شدن بوسه هایمان باشد. تو موهایم را از صورتم کنار بزنی من دستت را کنار گونه ام متوقف کنم و همانطور با صدای قلب هایمان که نمی گذارد حتی تیک تاک ساعت آزاردهنده باشد، عین پس زمینه ملایمی از آهنگی دوست داشتنی که آدم را در خودش حل می کند، تکیه داده باشیم به هم و آرزو کنیم این لحظه ها نگذرد. همین لحظه های غروب جمعه ساکت و نیمه تاریک.

تو هیاهوی ماشین هایی که از چهار طرف میان، وسط یه چهار راه واستادم. کناره ای نیست. پیاده رو وجود نداره. ماشینا بوق می زنن، یکی فحش می ده یکی بهم می خنده. پاهام خشک شده با چشم دنبالت می گردم. هیچکس نیست و من وحشت زده م. عین روزی که تو بازار میون جمعیتی که بهم تنه می زدن یه لحظه فکر کردم گم شدم، اونوقت تمام طاقی های بازار دور سرم چرخید و تاریک تر شد. تنم داغ شده از ترس، از یأس، از خشم. سر گیجه می گیرم. چشم می گردونم دنبال یه کناره یه پیاده رو. کاش هیچوقت از خونه بیرون نیومده بودم.
این چراغ ها چرا قرمز نمی شن؟

پ.ن. رهایم کرده ای تا به حال خود بمیرم. مرگ هم ولی به حال خود رهایم کرده است.

هر وقت از اینجا خسته می شم و به خودم می گم حتی چهار ماه هم خیلی زیاده نمی تونم تحمل کنم، یاد روزایی می افتم که برگشته بودم، تو خونه نشسته بودم منتظر که امروز یا فردا زندگیمونو جمع می کنیم و از این مملکت می ریم. تمام روز توی خونه تلخ و ساکت می نشستم و روزها و لحظه های یکی دو سال گذشته رو دونه دونه تماشا می کردم. روزی که ترکم کرد لحظه ای که ترکش کردم. فارغ التحصیلی، دفاع، اون شب فرودگاه با پلک های قرمز و ورم کرده، گریه زیر برف بی امان،  انتظار تو فرودگاه خالی … تمام اون لحظه های اشک و خنده های عصبی،  روزهای بی پایان به معنای واقعی بی پایانی که تو بلاتکلیفی و نگرانی و تنهایی گذشته بود. تمام اون ساعت ها، کف آشپزخونه رو سنگ های خنک دراز می کشیدم و فکر می کردم و سیگار می کشیدم. جایی هم که نمی تونستم کار کنم. یه مدت رفتم کلاس زبان. بی فایده بود ولش کردم. تحمل آدما و خیابونا رو نداشتم. یه روز گفتم دیگه نمی تونم می خوام برم طرح. تا کی منتظر بمونم شاید صد سال دیگه هم ویزا نیومد. قشنگ یادمه اون روز رو. حرف زدیم، بحث کردیم، دعوا کردیم. حتی بی هوا دست بابام رفت بالا و ناباورانه فرود اومد تو صورتم. گریه کنان دویدم تو اتاق و درو قفل کردم. رد دو تا خط بنفش تو صورتم می سوخت. بابام پشت در حرف زد، خواهش کرد، التماس کرد، گریه کرد. باز نکردم. مثل آدم فلجی چسبیده بودم به تخت. حتی یک پلک هم حرکتی نمی کرد.
اون روز تو همون لحظه ها زندگی م عوض شد برای همیشه عوض شد. همه چی از هم پاشید، من شدم مرکز دنیا که همه چیزهایی که می شناختم، تمام دنیا با آدماش با یک نیروی گریز از مرکز شدید دور من می چرخید. می تونستم فقط یک انگشتمو شل کنم و برای همیشه هر کدومشون رو از دنیام بیرون بندازم. با همون نیروی گریز از مرکز، پرت شن تو عمق تاریکی و خلا، چندین کهکشان دورتر از من. دیگه از هیچ کس هیچی نمی خواستم. به هیچکس وابسته نبودم. هیچ دردی، هیچ لذتی حس نمی کردم. تمام دو سال گذشته عین پنجه عقابی که پشت حیوون بیچاره ای فرو بره و ناغافل میون زمین و آسمون رهاش کنه تو تمام وجودم فرو رفت. فقط می دونستم باید بلند شم و رو پای خودم واستم. قلبم عین حصیر چوبی کهنه ای از هم گسیخته شده بود. دیگه فرقی نمی کرد چقدر لگد بخوره. این منو قوی تر می کرد. من در برابر همه «دوستت دارم» ها، همه نگاه های گرم و نافذ، همه به «من تکیه کن» ها مصون شده بودم. قلب های زخم خورده عین دست های پینه بسته ن که زمخت تر از اون شدن که خاری توشون فرو بره.
من اونجا و اون روز، منِ قبلی رو با لباس های قشنگ و لبخند آروم و زیبا گذاشتم تو یه تابوت و روش خاک ریختم و با چهره ای سنگی و قدم های محکم کسی که می دونه هیچ وقت رفته ها بر نمی گردن و هیچ دوستت دارمی ابدی نیست کلید رو تو قفل چرخوندم و بیرون اومدم.

2ختری کنار 5ره ن60ه است
با 10ان نیمه باز مثل میل بوسه، بی 3دا نگاه می کند
او 2چار توست
مثل این شب 30اه بی 3تاره مانده است
از 3پیدی طلوع 4ه ای نمی کنی؟

آن وقت ها هرگز دوست نداشتنِ کسی که می خواهد دستم را بگیرد تجربه نکرده بودم. آنقدر ساده و کودک وار حرف هایت را برای خودم تفسیر می کردم درست عین بچه ای که فکر می کند شب ها که توی رختخواب آرزوهایش را در گوش خدا می گوید خدا با ریش بلند و دست های بزرگ و مهربانش که روی صندلی چوبی  ضرب می گیرند به او لبخند می زند و گوش می کند. این روزها ولی گاهی که سر به هوا و بی تامل به کسی حرفی می زنم، یک دفعه می خواهم مثل برق گرفته ها دستم را بگذارم جلوی دهانم و فکر کنم این حرف از کجا آمد؟ انگار تو موذیانه حرف هایت را در دهان من گذاشته باشی. مثل روحی که در بدنی بخزد و به جایش جمله های شیطانی بگوید. بعد برای چیزهایی هم که آن روزها درد نکشیدم دوباره از نو خرد می شوم و می گذارم حتی وقتی رفته ای هم پنجه هایت را در قلبم فرو کنی. بزرگ نشده ام. باز هم کودکی هستم که تازه فهمیده قهرمان هایش نقاشی هایی روی کاغذ بودند.

صبح
یه غلطی کردم گفتم به راننده بره یه جعبه شیرینی بخره بیاره. یکی نیست بگه ننه ت خوب بابات خوب شیرینی خریدنت چی بود دیگه! اخم و تخم و زهرماری شد که بیا و ببین. اونم سر اینکه چرا جعبه شیرینی اول رفته اون اتاق بعد اومده این اتاق! مث سگ عصبانی بودم. پاشدم رفتم سیاری، رسیدم اونجا دیدم مهرمو جا گذاشتم. خانوم ها و آقایون روستایی هم که کارای خیلی مهمی دارن و نمی تونن ده دقیقه معطل شن تو خانه بهداشت. ( بیاین ! بیاین منو بزنین! گفتم روستایی! بیاین فک منو بیارین پایین!) مجبور شدم پرونده ها رو همینطوری امضا کنم تا بعدا بیام مهر بزنم. این وسط ملت هم اومده بودن دارو بنویس آزمایش بنویس. منم واسه اونا که می شد از مرکز خودمون بگیرن می نوشتم. اما نمی شد بدون مهر بفرستمشون جای دیگه. تند تند مریضا رو می دیدم و پرونده هاشونو می نوشتم. مردم هم غرغر می کردن که مهر نداری پس اومدی اینجا چیکار کنی؟! بیا و حالیشون کن که اولا من واسه تکمیل پرونده ها اومدم نه مریض دیدن، بعدشم عزیزم  الان که من اومدم شما باید ویزیت بدی تا ببینمت حالا من واقعا زبونم مو درآورده و به روتون نمیارم و مجانی می بینمتون صداتونم بلند می کنین واسم؟!
عصر
آقاهه با خانومش اومده. کمرش درد می کنه. واسش دارو نوشتم و توصیه های کامل بهش کردم. نسخه رو که می دم بهش، می ده دست زنش می گه برو اینو بگیر. بعد همینجوری که سر و سینه و ناخونا و همه هیکل منو با نگاهش بررسی می کنه حرف های چرند می گه. دلم واسه زنش بیشتر می سوزه تا خودم. دست آخرم می گه این فشار منو نمی گیری؟ با عشوه اونم! می گم نه آقا کمر دردتون ربطی به فشار خون نداره. اونجوری که اون منو نیگا می کرد می ترسیدم دست بزنم بهش کار بده دست خودش این وسط!
شب
یه خانومی چند روز پیش اومده بود. با ضعف و بی حالی. بعد از شرح حال شک کردم به خونریزی گوارشی. خودش که باور نمی کرد. فرستادمش آزمایشگاه. امروز اومد و آزمایشش می گفت خونریزی داشته. براش دارو نوشتم و سعی کردم بهش بفهمونم که اگه اون دو روز رو هم روزه نمی گرفت شاید اصلا این خونریزی اتفاق نمی افتاد. زیر بار نمی رفت که نمی رفت. گفت ماه رمضون نزدیکه و من بمیرم هم باید روزه بگیرم!
و من یاد این افتادم که از ماه دیگه دوباره انبوه مریض های رمضان آوار می شن سرمون. از معده درد های بعد از افطار تا مریض های فشار خونی و دیابتی و قلبی که وقت داروهاشون رو جابجا می کنن یا نمی خورن و با فشار خون بالا یا درد قفسه سینه یا هزار کوفت و مرض دیگه میان و فکر می کنن باغ های بهشتی خریدن با اعمالشون که پس از مرگ حالشو ببرن.

پ.ن. از مسوولین شدیدا تقاضامندم یه سریال تو مایه های میوه ممنوعه و ستایش و اینا بذاره که در اون ساعت ها شاهد خلوتی بی نظیر مراکز درمانی باشیم. با تشکر!

این زندگی نیست. قسم می خورم اینکه یاد گرفته ام، اینکه به من یاد داده اند زندگی نیست. باید یک چیز متفاوتی هم باشد. من شاید هرگز پیراهن ابریشمی رُز رنگی نپوشیده باشم و با دستکش های توری و چتر سفید در مسیر نسیم از بین لاله ها عبور نکرده باشم، اما می دانم که هست. می دانم. نمی فهمم این کلافگی، این سردرگمی، این میل به هیچ چیز، از کجا آب خورده که این همه ریشه دوانده. نگاه که می کنم به دور و برم جز لیوان نیم خورده چای و ورق های پراکنده و زیر سیگاری پر از خاکستر هیچ چیز نیست. کتاب های قطوری هست که دوست داشتم بخوانم، روزهای فردایی هست که دوست داشتم با شوق برای لحظه هایش نقشه بکشم، آدم هایی بودند که می خواستم همیشه بمانند، راه هایی بود که آرزو می کردم بروم. اما من خسته ام مثل زنی که نیمه شب همه حسرت هایش را جمع می کند و مچاله می ریزد در چمدان رنگ و رو رفته اش و به هوس آخرین پک سیگارش در چهار دیواری که خانه نیست، کنار پنجره به چیرگی سکوت در خیابان خیره می شود و در میابد که نرفته، هنوز نرفته چقدر خسته است. به چمدان در انتظارش خیانت می کند و می نشیند نور ماه را با جرعه های تلخ چای سر می کشد و سرش را در انبوه «به کجا؟» و «که چه؟» فرو می کند و با ریه های انباشته از هیچی مطلق هق هق می کند.

شاید دریانورد خسته ای وقتی از دورِ دنیا باز می گردد. از سفر روزهای طولانی از جنگ با موج ها و صخره ها  از سفر خطرها و بیم ها و مشقات. نزدیک ساحل که می رسد به آرامش خشکی که نگاه می کند خودش را که تصور می کند روی شن های گرم آفتاب می گیرد ، زمین سفت و ثابت و بی حرکت را که تمنا می کند و دل دل زودتر رسیدن دارد، وقتی از دور نوک درخت ها و تپه های سبز را می بیند ته دلش خالی می شود عین چاله ای که آب را هلفی می کشد توی خودش، دلش خالی می شود از اینکه قدم روی ساحلی بگذارد که آغوشی بی تاب آمدنش نیست که با گوش ماهی ها بازی کند و هر از چند گاهی دستش را سایه بان چشم هایش کند و نگاه کند ببیند کِی در خط افق سیاهی اش نمایان می شود. نرسیده به ساحل همه خستگی اش را آه می کشد سکان را می چرخاند، 360 درجه می چرخاند و به تنهاییش بر می گردد. آن دریانورد خسته منم…

در خیالم رویاهایم را مثل بادبادک های رنگی میان ابرها می فرستم. چشم هایم را می بندم می گذارم از پشت پلک های بسته، آفتاب چشم هایم را قلقلک دهد. دست هایم را باز می کنم درست مثل بادبادک هایم روی بالش های هوا می رقصم. خیالت که از راه می رسد خورشید هم حتی سنگر می گیرد. تاریک می شود باد می وزد نخ های بادباک ها گیر می کنند به هم، میفتند بین شاخ و برگ درخت ها.  نگاهش می کنم، شاهانه از فتحی خونین به سویم قدم بر می دارد یک مشت خاطره بر می دارد و می پاشد توی صورتم و یکی را با سنجاق به قلبم وصل می کند. دوباره فاتحانه لبخند می زند و دور می شود. دردم می آید. کدام خاطره است؟ نمی دانم. سنجاق را می کنم تمام قلبم کنده می شود خون می پاشد روی خاطره ها روی بادبادک ها روی سایه ابر بالا سرم، دستم را رویش می گذارم فایده ندارد دست هایم  را مشت می کنم. نفرین می کنم گریه می کنم سکوت می کنم تسلیم می شوم.  تمام است… تمام شده. از پا در می آیم، خیالت مرا از پا در می آورد.

باید پاشم جمع کنم چمدونمو. بازم مسافرم.همیشه مسافر بودم.هیچ جا هیچ وقت خونه م نبود.
تو چمدونم اندازه دلتنگی جا هست. بقیه شم دو سه دست لباس و کتاب و فرهنگ داروهای ژنریک ایران! تو این سال ها تو این ترمینال ها، همیشه همه رو زیر نظر داشتم. دلم ولی برای دخترهای تنهایی که سرشونو انداخته بودن پایین و خیره مونده بودن به چیزی که معلوم نبود چیه، خیلی می سوخت. من به مسافرای دو تایی حسودی می کردم همیشه. بین خودمون باشه، غصه م می گرفت بعد می دیدم نمی تونم آب دهنمو قورت بدم. یه بادکنکی تو گلوم باد می شد و همونجا می موند و می پلاسید. من از روی پل اومدن و رفتن قطارها و مسافراشونو تماشا کردم و دسته چمدونمو تو دستم محکم فشار دادم وقت تماشا. برای اینکه فکر کنم به چیزی روی زمین متصلم و این احساس رها شدگی الکیه واقعی نیست. من از پشت شیشه اتوبوس خدافظی و بوس و بغل آدما رو تماشا کردم و سرمو تکیه دادم به شیشه و چشمامو بستم، من بی تاب از سر و صدای بچه های هیجان زده از سفر خزیدم تو یه ماشین زرد رنگ و کمربندمو بستم و هدفون چپوندم توی گوشم و خط های سفید رو شمردم وقتی که رد می شدن از من و جاده همچنان پابر جا بود. من ساعت چهار صبح آخرین ماه زمستون رسیدم به یه شهری با ترمینال شیشه ای که همه مسافرا عین یه مشت پرنده که پرده رو کنار می زنی و باهم می پرن و محو می شن، تو تاریکی ناپدید شدن و من تنهایی موندم که کوله پشتیمو بغل کرده بودم و مردد که برم از یکی بپرسم اون یکی ترمینال شهر کجاست؟ یا اینکه بشینم همینجا تا هوا روشن شه و مطمئن باشم که به کارم نمی رسم. به کارم که نامه گرفتن از یه آقای هیز با دندونای بزرگ و زرد بود که با پوزخند بهم بگه بعله همه اونایی که از تهران میان می خوان برن اونجا، اما اونجا پزشک لازم نداریم. اینم ابلاغ شما واسه اونجا که ما می گیم. من با جاده ها با ترمینال ها یه داستان طولانی داریم. داستان یه مسافر تنها یه جاده بی رحم یه مقصد ناخواسته.

دست هایم یک جوری معلق مانده اند. مثل وقتی که می خواهی عکس بگیری و معذبی نمی دانی چه کارشان کنی. بگذاری در جیبت، گره کنی توی همدیگر، پشت ات یا روی سینه ات. دست های من هم بلا تکلیف اند وقتی انگشت هایت نباشند. نمی دانم همین جا که دل آشوب نشسته ام انگشت هایم را پیچ و تاب بدم در هم یا دستم را بگذارم زیر چانه ام و غرق شوم یا پیشانی ام را تکیه بدهم به کف دست هایم وقتی انگشت هام در موهایم فرو رفته اند. یا همینطور معلق بگذارمشان با دو انگشتی که سیگارم را عین یک گیره لجوج چسبیده اند و رها نمی کنند.
دست های من موجودات بی نوایی هستند وقتی تو نیستی. گاهی روی کیبورد یا یک صفحه کاغذ برای دقیقه های طولانی بهت زده می مانند گاهی هم چنگ می شوند روی ملافه ها روی کاغذ ها روی صفحه هایِ بیخود سیاه شده، مشت می شوند روی میز روی آینه روی دیوار، گره می خورند دور یک لیوان چای که ادامه ش از گلویم پایین نمی رود، دور شانه های خودم وقتی سردم است وقتی در این ظهر تابستان سردم است. دست هایم تجسم استیصال اند بدون تو.
معلمم اشتباه می کرد! دست های بلند و باریک برای ویولون زدن نیست، برای آن است که وقتی حرارت دهانت به لب هایم هجوم می برد کف دست هایم روی گونه هایت باشد ، انگشتانم لابلای موهای تو.
تنها زمانی که دست هایم نمی لرزد وقتیست که با انگشتانت اسیرشان می کنی.

تمام امروز سعی کردم، تمام روز را. دوباره دیتا ها رو آنالیز کردم. با دقت تمام عدد ها رو تو اکسل مزخرف وارد کردم و هربار چک کردم یکی کم بود یا دو تا اضافه بود. تهوع داشتم شاید حالم از ریخت این همه عدد و رقم بهم می خورد نمی دانم. من خیلی سعی کردم کارم را بکنم لبخندی که از برم تحویل بدهم و از حفظ نفس بکشم، طبق برنامه ساندویچم را گاز بزنم و یک دفعه وقتی دارم از روی پرسشنامه ها دیتا ها را دوباره چک می کنم از جایم بلند نشوم و از دیگران بپرسم تو رو خدا به من بگویید چطور به اینجا رسیدم؟ چطور سرنوشتم به اینجا ختم شد که هیچکس را ندارم. چطور سی سال زندگی کردم اما آنقدر آدم در زندگی ام نمی شناسم که اگر همین فردا بمیرم چهار طرف تابوتم را بگیرند؟
امروز در گرمای طاقت کش بعد از ظهر که بر می گشتم خانه، به یک تکه ابر دل بسته بودم که باران بیاورد. چون من دلم گرفته بود خیلی هم گرفته بود و جایی برای گریه کردن نداشتم. من به آدم های توی تاکسی حسودیم می شد که کسی بود که نگران دیر کردنشان شده بود و آدم های توی خیابان که دست هم را برای رد شدن از بین ماشین ها می گرفتند. چون تنها بودم و نمی دانم چطور به اینجا رسیدم که هیچ کس را ندارم.
من آدم بدی نبودم. نمی دانم شاید به اندازه کافی آدم نبودم. دوستام با عجله می آمدند و وسایلشان را پیشم می گذاشتند و می رفتند پیش دوست پسر هایشان و مادر هایشان فکر می کردند که دخترهایشان پیش من هستند چون من «تنهام». و وقتی با عجله می آمدند و می رفتند یادشان می رفت بپرسند هی خودت چطوری؟ شاید به اندازه کافی خوب نبودم هیچ وقت. حتی وقتی که تمام بخش اطفال به جای الف هم کنفرانس دادم و مقاله ترجمه کردم، به جایش کشیک واستادم، مقاله های بخش زنانش را برایش ترجمه کردم. صبح یک روز که بهداشت داشتیم قبل از آنکه آن درد وحشتناک شروع شود توی سالن منتظر نشسته بودیم، خم شدم حالم بد بود گفتم حالم بده. ساعتشو نگاه کرد و گفت غر نزن! دو ساعت بعد پخش زمین شده بودم و از درد مچاله و به خودم می پیچیدم. سه نفر بودیم، آژانس پیدا نشد، آمبولانس نبود، یکی رفت از جلوی در یک تاکسی پیدا کرد وقتی رسیدیم بیمارستان هر دو هی به همدیگر نگاه می کردند و به ساعت هایشان که کی بماند کی برود؟ با یه مرفین درد ساکت تر شد. گفتم می خوام برم گفتن بیا رضایت بده رضایت نامه رو انگشت زدم و گفتم بریم. به خانه که رسیدم با همه توانم گریه کردم چند ساعت بعد درد کشنده تر شد، مجبور شدم زنگ بزنم به همین همکلاسی. گفت باید دوش بگیرم! فردا کشیکم بعد وسایلمو جمع می کنم و میام. یک ساعت بعد آمد، زنگ زد هر چه تلاش کردم به آیفون نرسیدم، صاحبخانه در را باز کرد… هر وقت احساس تنهایی می کنم، هر وقت مشکلی دارم که نمی دانم به کی باید گفت همان درد را با همه گریه های آن روز حس می کنم.

امروز زود بساطمو جمع کردم اومدم خونه. حوصله نداشتم. بعدم دراز کشیدم و خوابای پریشون دیدم. با موهای چسبیده رو پیشونی خیس بیدار شدم. ماما واسم شربت آلبالو آورده بود. یه ذره دیگه اگه نشسته بود رو لبه تخت، سرمو قایم می کردم تو بغلش و گریه می کردم. اما رفت منم پاشدم رفتم زیر دوش. دوش داغ! اونم تو این هوا. شایدم از حسرت اینکه یکی بغلم کنه و گرماشو حس کنم. تو خونه هم که نمیشه سیگار کشید، کلافه ام. هرچند که این چند روزه که برگشتم تهران و کمتر سیگار می کشم خبری از درد سینه و ضربان های نامنظم نیست. گاهی با ب جیم میشیم و می ریم دور و بر سردخونه یه نیمکت خالی یه گوشه ای پیدا می کنیم و هر کدوم تو سکوت سیگارمونو می کشیم و تو گرمای بعد از ظهر زیر سایه درخت های بلند و ساختمون قدیمی بیمارستان به کلاغ ها که ظرف های پلاستیکی غذاهای مونده همراه مریضا رو از دست هم می کشن و قار قار می کنن نگاه می کنیم. بعد برمی گردم اتاقم و زل می زنم به انبوه کاغذای روی میز، عین کلفت خسته ای که آخر شب جلوی ظرف های نشسته عزا گرفته. دیروز خانم ف صدام کرد اتاقش ، بعد از 9 ماه کار داوطلبانه و مجانی! گفتم شاید خجالت کشیدن و می خوان بهم حقوق بدن اما سخت در اشتباه بودم. از حقوق که خبری نیست، حتی از اون چیزی که من تصور می کردم کار تحقیقیه هم خبری نیست. حقوق که نمی گیرم، انگیزه ای هم که برای تحقیق نمونده. فقط هر روز می رم بیمارستان برای اینکه یه دلیل تخمی واسه بیدار شدن و شستن صورتم داشته باشم. وگرنه ممکنه تو رختخوابم، تو دردام، لای بدبختیام بپوسم. آدم نمی تونه تصمیم بگیره بعدم بره دراز بکشه و بمیره و محو بشه بدون هیچ اثری. خب من اینکارو کردم اما نشد. از زندگی نمی شه کناره گرفت. انگار یه گاوچرون بی اسب باشی تو گرد و خاکِ یه گله گاو وحشی که هر لحظه ممکنه له شی زیر دست و پا. فقط باید چارچشمی بپام خودمو. هیچ کناره ای نیست. گاهی هم فکر می کنم تو اون گرد و خاک له شدم و همه چیز داره چهار نعل از روی من عبور می کنه نه از کنارم. برای همین زندگی اینهمه جاش درد می کنه روی تنم.

امشب بر می گردم تهران. با این که هنوز چند ساعت تا حرکت مونده احساس راحتی می کنم. علاوه بر شکنجه های همیشگی اینجا، گرما هم کلافه کننده ست. و بخاطر اینکه مدام فیوز می پره نمیشه کولر روشن کرد. حتی پنکه هم که روشن کنی با هر بار استارت یخچال برق ها قطع و وصل میشه. همه چیز اینجا نفرت انگیز است همه چیز. محوطه درمونگاه پر از آشغال و کیسه های پاره شده زباله و برگ های خشک و خاک شده. دیروز سرایدار رو صدا کردم و گفتم این چه وضعیه؟ واقعا به نظر شما این وضعیت محیط یک مرکز بهداشته؟ نذاشت حتی حرفم تموم شه با همون حالتی که می خواد با حرف زدنش آدمو قورت بده صراحتا اعلام کرد که وظیفه ش نیست اینجا رو تمیز کنه! فقط کم مونده بگه خودتون باید تمیزش کنین. یک لحظه حتی خودمم شک کردم! این سرایدار جدید که جای اون مصیبت قبلی اومده تنبل ترین و تن پرور ترین آدمیه که اینجا وجود داره. تمام روز خوابه و برای فقط اینجا زندگی کردن و یکی دو بار در ماه با آمبولانس تا شهر رفتن، دو برابر حقوق طرح منو می گیره به علاوه 120 ساعت اضافه کار و 15 روز حق ماموریت. اونوقت وظیفه اش چیه؟ اینجا زندگی کنه! عصبانی بودم و حوصله جر و بحث نداشتم، گرما هم کلافه م کرده بود. گفتم به درک و برگشتم اتاقم.
از خانم دکتر جدید براتون تعریف نکردم که کلا اینجا شده بلای جون من. می تونم قسم بخورم نصف مریض های شنبه بعد از ظهر رو صبح ویزیت کرده بود و همه رو دوباره بعد از ظهر دیدم. وقتی 5 تا مریض پشت هم بیان و بگن این دکتره سواد نداره واقعا آدم شرمنده میشه. از اونجا که ماه پیش دو روز نیومده بود و براش غیبت زدم باهام دشمن شده و حرف نمی زنه وگرنه بهش می گفتم یه کم بساط این آبرو ریزی رو جمع کن، حتی بهیارها هم بهت می خندن و این خیلی زشته برای یک پزشک. حال و حوصله بحث کردن باهاش رو ندارم خیلی رفتارهای بچگانه ای داره، دقیقا انگار با یک بچه دبستانی طرفم. شاید واقعا ایراد از منه. گاهی احساس می کنم تو یک کشور دیگه ام که هیچی از فرهنگش نمی دونم. صبح ها وقتی می رم پایین اولین کاری که می کنم اینه که به شکایت های پرسنل از همدیگه گوش می دم و با هم آشتی شون می دم. درست عین یه مهدکودک. فکر نمی کنم مهد کودک هم این مشکلات رو داشته باشه. واقعا دیگه تحمل اینجا بودن رو ندارم. یک شنبه اول صبح خانوم میانسالی اومد برای مهر کردن دفترچه. از اون اصرار و از من انکار. با نفرت باهام حرف می زد و تف هاش از لای دو سه تا دندون زرد و سیاهش می پاشید رو میزم. بعد خم شد تو صورتم گفت بنویس من مهر نمی کنم زیرشم امضا کن. تمام خونم هجوم آورد تو صورتم. مثل یه مجسمه سنگی نگاش کردم فقط. هی حرفشو تکرار می کرد. تکیه دادم به صندلیمو گفتم برید قبضتونو پس بدید زودتر هم از اینجا برید. گفت که فلان می کنم و بهمان می کنم و زنگ زدم فلان سبیل کلفت بیاد و رفت تو محوطه نشست و تا دلش خواست بهم بد و بیراه گفت. منم عین سیب زمینی رد شدم رفتم اتاقم. نیم ساعت بعد هم پا شد رفت!
این دو سه روز تعطیلی شلوغ بود و تقریبا همه مریض ها مسافرایی بودن که اسهال استفراغ گرفته بودن و یکی از یکی هم پر مدعا تر بودن و قبل از هر چیزی اعلام می کردن از تهران اومدن و نگاه تحقیر آمیزی هم به سر تا پای ما مینداختن. ما ام به روی خودمون نمی آوردیم و نسخه شون و می نوشتیم می دادیم دستشون. یک سیب زمینی واقعی که من باشم!
امروز هم که تک پزشک بودم و این همه تحفه یک جا از صبح روی اعصابم رژه می رفتن. صبح تمام تارهای صوتیم ملتهب شده بود بس که داد زدم بابا یه نفر یه نفر بیاین تو. وقتی دارم ویزیت می کنم، یه نفر رو صندلی نشسته، همراهش کنارش واستاده، یکی رو تخت نشسته زل زده به دهن من، همراهشم کنارش، یکی دو تا بچه ام اونجا وول می زنن و از رو میز آبسلانگ بر می دارن، دو سه نفرم دم در واستادن و سرک می کشن.  حالا مثلا خانومه که نشسته رو صندلی می خواد بگه من موقع نزدیکی درد دارم! یک ساله نتونستم بهشون بفهمونم لااقل به خودشون احترام بذارن. من که احترام لازم ندارم، اصلا هم لازم نیست وقتی میان تو یه سلامی بکنن یا یه اِهنی یه چیزی، همینجوری عین یابو سرشونو بندازن بیان تو، جلوم عین طلبکارا واستن خیلی هم خوبه اگه فحش ندن، من که راضیم خدا ام راضی باشه!

 

خیلی حرف ها هست که باید به تو بگویم. خیلی حرف ها، که همینجا در قلبم می ماند چون تو هرگز توان شنیدنش را نداری و من مجال گفتنش را. این روزها سلام و خداحافظ تنها مکالمه ماست و تو آنقدر با من غریبه ای که وقتی فکر می کنم به حرف هایی که باید بگویم، می بینم چقدر سخت است که این ها را به آلمانی یا اسپانیایی سر هم کنم چون من هیچکدام را نمی دانم و حرف زدن با تو دقیقا صحبت به زبانی ست که هرگز نیاموخته ام.
برای سال های زیادی از عمرم هیچ تصوری نداشتم از اینکه بتوانی بغلم کنی یا لبخندی بزنی یا بدون اینکه بخواهی بدانی آیا بیست شده ام یا شاگرد اول بوده ام حال و روزم را بپرسی، و حسرتش را هم حتی نمی خوردم. تو فقط سایه عبوسی بودی که یا حضور نداشتی یا بودنت به معنای سکوت خانه و صدای اخبار و مشاجره های تمام نشدنی تان بود. بیشتر دوست داشتم نباشی تا نگران طوفان های همیشگی نباشم و در هفت سالگی آرزوی مردن نکنم. تویی که حتی تا سال ها اسمم را هم صدا نمی کردی و وقتی مریض می شدم عصبانی می شدی و اگر غذایی را دوست نداشتم باید حرف هایی می زدی که اشکم را درآوری و من در حالیکه بغض جایی برای قورت دادن چیزی نمی گذاشت و اشک هایم توی قاشقم می چکید کنار تو غذایم را می خوردم تا بتوانم فرار کنم و به پاگرد پله ها پناه ببرم و صبر کنم تا قلبم از غم حرف های تو خالی شود. با اینهمه وقتی نبودی، وقتی مدت ها نبودی و برای حرف زدن با تو که آنسوی سیم در کشوری بودی که نمی دانستم کجاست این پا آن پا می کردم تا گوشی را از دست ماما بگیرم و برایت یک بوس گنده بفرستم، چشم هایم داغ می شد و یک چیزی پشت چشم هایم می جوشید، مثل وقتی که در کمد را باز می کردم و بوی ادکلنت و بوی لباس هایت توی دماغم می پیچید و باز چشم هایم داغ می شد. سال ها بعد وقتی نامه هایی که برایت نوشته بودم با آن نقاشی های کج و کوله توی کتابخانه ات پیدا کردم و یاد آن روزها افتادم که برایت نوشته بودم بابا از وقتی رفتی خونه سرد است زودتر برگرد، دلم برای دختری که دوستش نداشتی سوخت… نمی دانم شاید تو بلد نبودی طور دیگری پدر باشی، یا من بلد نبودم دخترت باشم. هیچ وقت نگذاشتی حرف بزنم، هیچ وقت نگذاشتی دو جمله ام پشت سر هم تمام شود، همیشه گفتی تو بچه ای تو نمی فهمی تو دختری تو تجربه نداری تو هیچ چیز نمی دانی. من هیچ چیز نمی دانستم. نمی دانستم چرا نمی شود مثلا با لبخند به حرف هایم گوش کنی حتی اگر احمقانه باشد بچگانه باشد یا دخترانه باشد. بشود مثلا با آرامش کنار هم چای بخوریم بدون اینکه سرزنشی تازه از آستینت درآوری و قلبم را نشانه بروی.
تو فکر می کردی پدر خوب یعنی مدرسه خوب، کفش و لباس خوب، غذای خوب و چیزهای خوب دیگر. اما نمی دانستی آنقدر درد به قلبم دادی با نبودنت، با نخواستنت، با غریبه بودنت که هنوز هم وقتی دختر بچه هایی را می بینم که از سر و کول پدرشان بالا می روند یا خودشان را برایش لوس می کنند قلبم تیر می کشد می خواهم پرده ای جلویم بکشم و پشتش های های گریه کنم و بعد با چشم های قرمز پف کرده از پشت پرده بیایم بیرون و بگویم بابا منو بغل کن.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.