You are currently browsing the tag archive for the ‘بی قراری ها’ tag.

در را که باز کردم کیسه های خرید را ولو کردم روی میز و با کفش رفتم آن طرف هال که لامپ ها را روشن کنم. لامپ دم در سوخته و عوضش که می کنی باز می سوزد و فیوز می پرد. نشستم دو تا سیگار باقیمانده توی پاکت را کشیدم و الان از خماری دارم می نویسم. دیروز یکی از همکلاسی های دبستانم زنگ زد. تصور این که آدمی از بیش از بیست سال پیش به من مربوط باشد کمی برایم سخت است. برای من همه چیز در قالب کوتاه و موقتی می گنجد. خانه هایی که هی عوض شده اند، خانواده ای که گاهی بوده اند و بیشتر نبوده اند، دوستانی که آمده اند و رفته اند، مردانی که رسیدند و قسمتی از من را برداشتند و بردند، هیچ چیز هرگز طولانی نبوده است. خلاصه چند دقیقه کوتاه حرف زدیم. نه به خاطر این که آدم بیش از بیست سال پیش برایم عجیب بود، بلکه به این دلیل که وقتی کسی از جریان زندگی شما دور می شود، دیگر نمی توانید برایش از آنچه چند لحظه پیش شادتان کرده یا در این دقایق دردتان می آورد حرف بزنید. باید احوالپرسی کنید، از مادرش که اکنون به سختی به یاد می آورید بپرسید و از پدرش که بابای مدرسه تان بوده و خواهرش که چند وقت پیش ها حامله بوده و برادر تخسش که گاهی توی مدرسه کفش هایتان را با لگدهایش گلی کرده است همین. بعد تشکر کنید و خداحافظی. و تمام. این طوری است که آدم هایی دور و بر آدم هستند که دوست اند، قدیمی اند، با معرفتند حتی ولی هیچ چیز از زندگی ات نمی دانند و گاهی حتی احوالپرسی شان و گله از بی معرفتی ها در ساعت هایی که به سختی می توانید جوابشان را بدهید بعد از چندین بار جواب ندادن آزار دهنده هم می شود، چون زندگی تان خیلی تغییر کرده و آن ها هیچ نمی دانند. یک جای راه آن ها اتراق کرده اند و شما در یک راه خاکی فرعی گم شده اید. راجع به یک دوست دوران دبستان خب این خیلی طبیعی ست ولی وقتی به همکلاسی های دبیرستان و دانشگاهتان هم تعمیم پیدا کند کم کم احساس می کنید یک آدم فضایی هستید که دارید یواشکی روی کره زمین به عنوان آدمیزاد زندگی می کنید. برای یک آدم فضایی زندگی کردن روی کره زمین مثل آدمیزاد ها خیلی سخت است. چون دیگران چیزهایی را دارند و از چیزهایی حرف می زنند که او نداشته، ندارد و تجربه نکرده است. یک آدم فضایی هم دوست دارد خانه ای داشته باشد که خاطره هایش آن جا باشند، مادرش گاهی زنگ بزند حالش را بپرسد و با پدرش بیرون برود، به لباس عروسی اش فکر کند، به اسم بچه اش، هفته ها معنی ای به جز رسیدن آخر هفته برای کمی استراحت داشته باشند، ماه ها معنی دیگری جز تمام شدن و حقوق گرفتن و سال ها معنی دیگری جز وحشت اضافه شدن به عدد سن و ترس از نرسیدن داشته باشند. ولی آدم فضایی فقط یک آدم فضایی ست و گاهی تنهایی توی اتاقش چیزهایی را که ندارد تصور می کند و با خیالش می خوابد.

یک جوری نگران آینده و مخصوصا نگران تنهایی آینده ام هستم انگار نمی بینم دخترهای 26 ساله سرطان می گیرند و پسرهای 23 ساله از روی داربست می افتند و مردی که برای خریدن خوراکی آن طرف خیابان می رود خونش کف آسفالت داغ پخش می شود. انگار نمی دانم آدم هایی که صبح از در خانه می روند بیرون و بدون نگاه کردن به پشت سرشان خداحافظی می کنند ممکن است فقط به این فکر کنند که قسط خانه شان دو سال دیگر تمام می شود و بعد می توانند شب ها سر کار نروند و بعد… اگر می دانستند که دیگر بر نمی گردند، وقت خداحافظی عزیزانشان را بغل می کردند و به سینه فشار می دادند و از در بیرون می رفتند. نگران چه چیزی هستم؟ تنهایی طولانی ام؟ هه احمق جان شاید اصلا به آن طولانی ای که فکر می کنی نباشد.

مگر می توانستم چیزی را تغییر بدهم؟ جهان یک تردمیل بزرگ است. ما نمی رویم، نمی رسیم، فقط می دویم. و این خیلی غم انگیز است. چون اگر هم ندوی ممکن است بیفتی و دندان هایت خرد و خمیر شود و بقیه اعضای بدنت هم به دنبالش. همه ما قهرمانیم. یک جورِ گلادیاتور مانندی قهرمانیم. توی قفس شیرها می جنگیم و در هر لحظه گریختن از مرگ و گاهی هم شرافتی اغوا کننده به کمک آدرنالین! خون را انتهایی ترین مویرگ های بدن قدرتمندانه پمپاژ می کند تا کمی بیشتر دوام بیاوریم. ولی در نهایت به پله بالاتری نمی رویم. این که سربازها وزیر می شوند فقط توی آن صفحه چهارخانه سیاه و سفید است. در واقعیتِ زندگی هیچ سربازی که یک خانه سفید و بعد یک خانه سیاه جلو رفته وزیر نمی شود. زندگی یک سیستم منطقی دارد. آن هم «انتخاب طبیعی»ست. قوی تر ها انتخاب می شوند و ضعیف تر ها باید بروند کشکشان را بسابند. و تو انتخاب نمی کنی که گلادیاتور باشی یا شاه یا تماشاچی. تو فقط باید روی تردمیل خودت خوب بدوی.

قاب هایی روی دیوار هست که پایین نیاورده ام. نه برای دلبستگی، و نه برای این که بودنش چیزی را به یادم بیاورد یا حتی از یادم ببرد… فقط برای این که از آن مستطیل سیاه که جای خالی قاب روی دیوار است بیزارم. مستطیلی که می گوید کسی چیزی را کنده و برده.
یک نامه برای خودم نوشته بودم. از این ایمیل هایی که سال بعد به دستت می رسد. امروز یک دفعه بی دلیل یادم آمد که به زودی در اینباکسم ظاهر خواهد شد و برای چندمین بار ساده دلی احمقانه ام را پیش رویم خواهد گذاشت. یادم نیست کجا پیدایش کرده بودم، اما باید بروم دوباره برای خودم نامه بنویسم و در آن بگویم «هیچ کس کنارت نخواهد ماند» و اطمینان داشته باشم که وقتی به دستم می رسد سرم را تکان می دهم و لبخند تلخی می زنم، اما شرمگین نخواهم بود.

حرفامو زدم. احساس می کردم بی وقفه تلاش کردم، برای گفتن چهار جمله ناقابل شاید هم بیشتر. اما انگار کلنگ دستم گرفته بودم و عرقریزان تونلی کنده بودم که از اون طرف کره زمین سر درآورده بودم. چقدر سخت بود. میز چوبی بین ما درست اندازه یه دره عمیق بود. دستامون آویزون سیگار و فندک و لیوان شده بودن و سعی می کردن تا آخر دووم بیارن. مثل این پل معلق هایی که با طناب و تخته های چوبی ساختن و با هر قدم تاب می خورن تو هوا. گفت اصلا بذار حافظ باز کنیم ببینیم چی می گه. چشمامو بستم نیت کردم. همه غزل هایی رو که دوست داشتم اون لحظه بیان مرور کردم

گفت: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش…

پل و طناب و تخته ها گسیخته شد… پرت شدم…

وقتی گچ دست یا پای شکسته را باز می کنند و سعی می کنی حرکتش بدهی، می بینی درد هنوز با سماجت عجیبی سر جایش هست. شوکه می شوی، یا حتی ناامید. آدم پایش را از توی گچ درنمی آورد و بعد بالا پایین بپرد. این نقطه ای نیست که درد تسکین پیدا کرده، التیام یافته یا از بین رفته. بلکه  مدتی بعد بدون این که متوجه باشی می بینی دیگر نیست، تمام شده و چیزی که آن همه آزارت می داده بدون این که بدانی کی آخرین ذره هایش کاملا ناپدید شده، رهایت کرده و رفته. همه دردها همین طورند. فقط ما گاهی این فاصله باز شدن گچ تا خوب شدن واقعی درد را تاب نمی آوریم.

دارم خیلی چیزها یاد می گیرم. مهم نیست چقدر دیر، مهم نیست چقدر کم. من دارم در طول سال های عمرم_که دیگر دارد به درازا می کشد_ چیزهای را یاد می گیرم که قسمت بزرگی از آن را باید مثلا توی 5 سالگی یاد می گرفتم. خنده دار است ولی واقعیت دارد. دارم یاد می گیرم کمی خودم را دوست داشته باشم. یاد می گیرم لازم نیست با «همیشه آرام و مهربان و ملایم بودن»، به کسانی که فکر می کنیم دوستمان دارند باج بدهیم. آدم هایی که ما را دوست دارند، هیچ وقت از کمی بی حوصلگی، مریضی، کلافگی و غمگینی مان خسته نمی شوند. و به خاطر این که گاهی به آن ها گوشزد می کنیم ناراحتمان کرده اند، ترک مان نمی کنند. دارم یاد می گیرم اعتراض مساوی از دست دادن نیست. و این که از دست دادن پایان دنیا نیست.
مدت ها پیش وقتی از هم جدا می شدیم با لبخندی حاکی از رضایتی عمیق در حالی که دستم را گرفته بود گفت، می دانی دوستی با تو برای من تنها رابطه ای بود که همه چیز آرام و لذت بخش بود و هیچ وقت اعصابم برای جر و بحث های معمول و دعوا و غرغر ها به هم نریخت. من هم لبخند زدم، شاید افتخار هم کردم به خودم. نمی دانم. اما امروز که نگاه می کنم می بینم وای خدای من چه افتضاح! رابطه ای که برای من سراسر رنجش و آزردگی بوده، و اندازه هفت کتاب قطور حرف توی دلم جا گذاشته، برای او آرام و لذت بخش بوده. من به خودم خیانت کرده بودم و به او دروغ گفته بودم. از ترس از دست دادن خیانت کرده بودم و تاوانش را هم پرداختم. همیشه همین کار را می کردم…
مادرم روش تنبیهش برای من خیلی ساده بود، هیچ وقت هم داد و فریاد یا کتک و بد و بیراه نبود. خیلی ساده، سکوت می کرد و با من حرف نمی زد، انگار دیگر وجود نداشتم، نامرئی می شدم برایش. آن وقت من حاضر بودم تمام رنج های دنیا را به خودم هموار کنم تا با من حرف بزند. هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی دارم این جمله ها را می نویسم بغض می کنم. من تمام عمرم به کسانی که دوست داشته ام، باج داده ام. باج داده ام تا از دستشان ندهم. و از دست داده ام.
اما دارم یاد می گیرم دوست داشتن، آن چیزهای احمقانه ای که من فکر می کردم نیست و این که قبل از هر کس دیگری باید خودم هم خودم را دوست باشه باشم. 

پ.ن. پراکندگی و بی سر و ته بودن متن به علت حذف و اصلاحات زیاد همراه با بغض و اشک می باشد. به گیرنده های خود دست نزنید.

احساس مي کنم هر چه تلاش مي کنم هيچ سيناپس جديدي توي مغزم تشکيل نمي شود. زبان آلماني سخت است. سخت تر از زبان هايي که تا حالا خوانده ام. سخت تر از آن، اين است که داري نهايت تلاشت را مي‌کني براي چيزي که چندان مطمئن نيستي به سرانجام برسد. دلم مي خواهد يک نفر الان بيايد آينده ام را بگذارد جلويم، آينده خيلي دور هم نه مثلا همين يکي دو سال آينده را. بعد ببينم الکي سگ دو نزده ام براي هيچ. ببينم بيهوده خودم را براي کار نکشته‌ام، بي دليل رنج راه و سرما و آدم هاي عوضي و غذاهاي افتضاح را نکشيده ام. اما هيچ کس نمي‌آيد بگويد آينده چه شکلي است، و من وقتي دارم کلمه هايي را حفظ مي کنم که طولش اندازه يک جمله است ولي معني اش اندازه يک نصفه کلمه، استرس مصاحبه کاري هفته بعد و شيفت هاي اين ماه و حساب بانکي خالي ام را دارم. و وقتي دارم سعي مي کنم به خاطر بسپارم کدام فعل ها مفعول بي واسطه مي گيرند و کدام فعل ها مفعول با واسطه، فکر مي کنم يعني قرار نيست هرگز براي من تصميم هاي يک نفره، راه هاي يک نفره، تخت هاي يک نفره و همه چيزهاي يک نفره تمام شود؟ و وقتي دارم متني را مي خوانم که قبلا خوانده ام ولي معني بعضي کلمه ها يادم رفته خشمگين مي شوم و دوست دارم بلند شوم همه اين کتاب ها را بريزم دور و جزوه اطفال را بگذارم جلويم و ببينم تشخيص نوزاد کم وزن 4روزه با کاتاراکت و ايکتر و سوفل قلبي چيست. من کلکسيوني از فکرهاي پريشان با ظاهري آرام و خوشحالم.

توی خیالم یک جلسه تراپی گروهی را تجسم می کنم، که خیلی گنده باشد. آن قدر که حداقل نیمی از مردم دنیا تویش جا بشوند. بعد یکی یکی بیایند بگویند که آن ها هم مدام دارند خودشان را قضاوت می کنند، محکوم می کنند، سرزنش می کنند، متهم می کنند و از جدال با خودشان و ناتوانی هایشان خسته شده اند. بعد یک دفعه راه نفسم باز شود، بگویم وای راست می گویید؟ یعنی تنها من نبودم؟
البته یک چیزهای دیگری هم بگویند، مثل این که هیچ وقت هرگز نمی توانند آن جا که باید حرف شان را بزنند. آدم های اشتباهی در مکان ها و زمان های اشتباهی اند. که خشم شان را بی موقع بروز می دهند، و بی موقع تر فرومی خورند، دوستت دارم شان یا آن قدر توی دلشان می ماند که فصلش می گذرد، یا بی جا و بی محل از دهنشان می پرد، و خیلی احمقانه جواب های دندان شکن شان در برابر سوال هایی که خوب می دانند، تبدیل به سکوت می شود و وقتی تلاش می کنند یک عالمه کلمه توی مغزشان را به تارهای صوتی شان منتقل کنند در می مانند. حتی اگر این ها را هم نگفتند لااقل بگویند، نگران نباش ما به اندازه کافی به تو فرصت می دهیم که حرف بزنی، و قضاوتت نمی کنیم.
شاید هم واقعیت این نیست… من خیلی از قضاوت آدم ها نمی ترسم. از قضاوت خودم می ترسم. از ناتوانی بیزارم. همیشه از من خواسته شده قوی باشم، پدر و مادرم از گریه کردن متنفر بودند، گفتن ِ نمی توانم عصبانی شان می کرد. شاید برای همین نگاه که می کنم می بینم کارهایی را قبول می کنم که از عهده انجامش بر نمی آیم و خودم را آزار می دهم تا به انجام برسانم شان. کاش ولی تمام شود…

من دوستت دارم زیاد شنیده ام. خیلی زیاد. دوستت دارم هایی که با بهترین کلمات، عمیق ترین نگاه ها، گرم ترین احساسات و تپنده ترین قلب ها گفته شده اند. دوستت دارم هایی بس جوان مرگ… من ولی دوست دارم به زمانی بروم که مردها نمی گفتند دوستت دارم، عزیزم بلد نبودند، حرف های قشنگ نمی زدند، اما دست های بزرگ و گرم و پناه دهنده داشتند و برای قلبشان می جنگیدند. نه… حتی دورتر، به زمانی که با یک دامن گندم و موهای بافته به غار برگردم و روی دیوار خط های کج و کوله بکشم که معنی اش این باشد: وقتی از آخرین پیچ ِ راه جنگلی پیدا شدی، قلبم یک طوری شد که اسمش را بلد نیستم. به زمانی که از آن طرف آتش نگاهم کنی و ندانی چطور می شود گفت برای تو با تاریک ترین دره ها و سخت ترین کوه ها و وحشی ترین جانوران می جنگم، به جایش نیزه ات را تیز کنی که فردا دونده ترین گوزن ِ دورترین دشتی که پشت بلند ترین تپه هاست، برایم با لبخند روی دوشت بیاوری.

تلفن خانه ما از گوشی های متعدد توی اتاق ها و یک گوشی بی سیم سیاه رنگ که مدام این طرف و آن طرف ولو بود، به یک گوشی قدیمی سورمه ای رنگ روی میز آشپزخانه تقلیل پیدا کرده آن هم فقط وقتی زنگ می خورد که مادربزرگم پشت خط است و با مادرم حرف می زند. همه ارتباط های تلفنی ما موبایلی ست. و صدای زنگ تلفن خانه که سایلنت نمی شود، یک آوای اعصاب تراشنده ی لعنتی ست. و تازه وقتی زنگ می خورد کسی جز مادرم واکنشی به آن نشان نمی دهد. صبح زودی که بیدار توی رختخواب دراز کشیده بودم و تلفن زنگ می خورد، کلافه شدم و پا برهنه دویدم سمت آشپزخانه که از پریز بکشم اش. نگاه کردم، یک شماره یک عالمه رقمی بی معنی بود. برداشتم، برادرم بود… من از حرف زدن با برادرم طفره می روم. حرف های ما همیشه گریه دار است. من تحمل این گریه ها را ندارم. بعد دقایق طولانی از بیچارگی هایش گفت. از بی پولی، از مریضی، از تنهایی، از خستگی، از نارو خوردن، از کردیتش که به قول خودش ریده شده تویش و صاحبخانه ایرانی اش که کرایه دو ماهی را که گرفته دبه کرده و طلبکار است، از این که چرا وقتی می خواسته ازدواج کند یک طوری رفتار کرده اند که انگار خانواده سلطنتی بودیم و می خواسته با یک آدم بی سر و پا وصلت کند! و الان باید این همه تنهایی و رنج بکشد و آیا حالا زندگی اش در شان خانواده اش هست؟ خانواده؟ هه خنده ام می گیرد. میزهای غذاخوری هم وضعی بهتر از تلفن ها ندارند. کسی به میز غذاخوری توی آشپزخانه یا توی هال اهمیت نمی دهد. مدت هاست دور یک میز ننشسته ایم. یکی جلوی تلویزیون غذا می خورد، یکی روی تخت، یکی سر قابلمه روی گاز. غذا از ساعت های کنار هم نشستن به لحظه های کوتاه خواباندن سر و صدای شکم وامانده تغییر کرده، که تازه قسمت اعظم آن را فرو دادن نیمرو با نان سفت و بدمزه تشکیل می دهد. توی این خانه کسی زنگ نمی زند و اگر کلید نداشته باشی پشت در ماندی، چون اولا زنگ خراب است، دوما اگر خراب نبود دوست نداشتی کسی که دوست ندارد ببیندت, با اخم بیاید در را برایت باز کند و سوما بهتر است همان پشت در بمانی که توی همچین خانه ای زندگی می کنی. و تازه در این خانه من رویایی دارم…
وقتی اتفاق ها زیاد و پشت سر هم می افتد و من وقتی برای نوشتن ندارم، دوباره نوشتن خیلی سخت می شود. ننوشته ام توی این مدت که بالاخره بعد از این مدت طولانی خواهرم موفق شد بعد از امتحان و مصاحبه، بنشیند سر کلاس اجباری ای که باید در ازایش 60میلیون تومان پول بی زبان را بدهد دست دانشگاه و تشکر هم بکند. این که توی یک ماه گذشته چند جا برای کار رفتم و در نهایت، هنوز و همچنان همین زندگی پر هرج و مرج فعلی را دارم ادامه می دهم. این که بعد از مدت ها فرار کردن از دکتر رفتن، یک روز نه چندان پاییزی و گرم رفتم توی یک مطبی مثل یک مریض خوب و سر به زیر نشستم و گذاشتم صدای قلبم از توی یک تلویزیون کوچک پخش شود و حرف هایش روی یک نوار باریک قرمز چهارخانه ثبت شود. ننوشتم که کلاس ویولونم به علت بی پولی تعطیل شد و تازه ساز استادم را هم پس دادم… توی یک روز کاملا پاییزی. و من ماندم و ویولون قدیمی خودم. و کلی چیزهای دیگری که ننوشته ام و فقط این جا برای خودم ثبت می کنم که تابستان برایم پر حادثه تمام شد و این که من یک بغض راه رونده لعنتی ام که وقتی صدای برادرم را می شنوم، وقتی بعد از مدت های خیلی طولانی به صورت پدرم نگاه می کنم، وقتی خوشحالی خواهرم را می بینم که از روزهای پرهیجانش تعریف می کند، وقتی مادرم را می بینم که با هم حرف نمی زنیم و نمی توانم وقتی تنهایی توی اتاقش اشک هایش را پاک می کند بروم بغلش کنم، وقتی دلم برای سازم تنگ می شود، و خیلی وقت های دیگر… می شکنم… اشک می شوم.

*عنوان از یه آهنگی!

یک. پس چرا هیچ حرفی ندارم که بنویسم؟ انقدر اتفاق ها افتاده، مثلا توی همین دو هفته گذشته. انقدر آدم های جدید دیده ام. حتی دو سه بار هم آینده ام تغییر کرده! خب پس چطور شده؟ باید یک چیزی باشد که بگویم. مسخره نیست؟ شاید برای همه همین اتفاق می افتد، یعنی بعد از 30 سالگی همه چیز به طرز خنده داری هی تکرار می شود. یعنی هر اتفاق تازه ای هم یک کپی در گذشته دارد. مثلا آدم می رود در محل کار جدید آدم های جدید می بیند ولی هیچ چیز تغییر نکرده حوادث به همان شکل گذشته رخ می دهند، فقط انگار روی صورتشان جوراب مشکی زنانه کشیده اند و با اسلحه تهدیدت می کنند که هی ما جدیدیم ها! من بعد از این همه روزهای پر مشغله، پر از استرس، پر از غم، پر از هیجان، پر از نگرانی، هیچ چیز برای گفتن ندارم.
دو. تازگی ها دسته جدیدی از آدم ها را هم کشف کرده ام، آن ها که می آیند توی زندگی ات، سر از زخم های پنهانت در می آورند، مکنونات قلبی ات را بررسی می کنند، سعی می کنند ریشه غم های توی عمق چشم هایت را پیدا کنند، دلیل سکوت های طولانی ات را بدانند، برای حزن توی صدایت نگران شوند و در آخر نقطه مناسب برای فرود آوردن زخم تازه را پیدا کنند و بروند دنبال کارشان. این است که کلا حرف زدن کار بیهوده ای شده.
سه. پریروز روی نقشه محل درمانگاه را نگاه می کردم. دو سه تا مربع کوچک توی یک مربع بزرگ تر. دست کشیدم روی جاده ای که از آن جا می گذشت، بعد هم رفتم آن جایی که خانه دانشجویی ام بودم را نگاه کردم زوم کردم روی همان کوچه، همان خیابان، دست کشیدم روی چنارهای دو طرف خیابان. 12 سال گذشته زندگی ام آمد از کنارم رد شد و رفت. صدای سفید شدن چند تار مو را شنیدم.

دلم می خواست نجار بودم. یک نجاری کوچک آخر یک کوچه باریک و پشت آخرین پیچ اش داشتم.
دلم که می گرفت می رفتم بین تراشه های پنبه ای و الوارهای بلند و کوتاه و اره ها و میخ ها و بوی چوب هایم پنهان می شدم و در سکوت کارگاهی نیمه تاریک با بوی مرطوب چوب و ذره های کوچکی که توی نوار باریک نور تابیده از یک دریچه کوچک می رقصیدند از دنیای سنگ ها و فلزها فرار می کردم. اگر نجار بودم، اسب های چوبی کوچک و تخت و پنجره می ساختم.
تخت و پنجره.
پنجره.
اما نجار نیستم و هر وقت که گذرم به یکی از این جاها می افتد سوالم را طولانی تر می کنم و همه چیز را با چشم می بلعم و ریه هایم را پر از بوی جنگل های رفته می کنم و اگر بشود دستم را فرو می کنم توی کپه تراشه های چوب و فکر می کنم اگر نجار بودم… فقط پنجره می ساختم.

برای من احساس تنهایی و سرما و گرسنگی یک جور جدایی ناپذیری با ساندویچ هایدا و صدای سنتور و غروب زمستان گره خورده. فرقی نمی کند الان خیلی از آن زمان گذشته باشد یا حتی بزرگ تر و عاقل تر شده باشم. (حالا کی گفته که عاقل شدم؟) الان هم که گرسنه می شوم و توی خانه بوی قورمه سبزی و صدای خنده می آید و من با اخمی طولانی به بدمزه ترین ساندویچ دنیا زل می زنم، دوباره زمستان می شود و نوک انگشت های پایم توی بوت های سنگینم یخ زده و مرطوب می شود و با دست شکسته ای که به زور توی جیبم می رود اسکناس کهنه ای در می آورم و روی جعبه ساز آقای سنتوری دور میدان می گذارم و می روم توی خانه خالی و ساکت و تاریک و سرد، تنهایی کوفتش کنم. حتی اگر هنوز تابستان باشد و من یک خیابان دراز را یک نفس پیاده نیامده باشم و خانه خالی نباشد و تاریک نباشد و ساکت نباشد…

باید بنویسم تا از شر این کلمه ها راحت شوم. آنقدر توی سه روز نوشته ام و دور انداخته ام که کلافه ام از خودم. همانقدر که دست هایم از مشت کردن بیهوده و ضربه های بیهوده تر دردناک است ذهنم هم از کلمات مشت شده، حرف های خشمگین و نگفتنی های بغض شده درد می کند. درد می کند لعنتی می فهمی درد می کند. تو چطور ممکن است درک کنی تو که هر بار زندگی ام را به ریسمان امید بسته ام و بالا کشیده ام، گره هایش را باز کردی و تنهایم گذاشتی تا مبهوت بالای سر سقوطش بایستم و حتی نخواهم نجاتش بدهم چه می دانی از دردهای من؟ خسته ام کردی. من به هیچ جا نخواهم رسید. سه روز پیش برای لحظه هایی که به لاک زدن ناخن هایم گذشته افسوس می خوردم و زمان را با همه ثانیه ها و دقیقه هایش برای زندگی چنگ می زدم، حالا سه روز شده که گذاشتم روزها بیایند از کنارم بی اعتنا بگذرند، حتی تنه بزنند به من ولی به روی خودم نیاورم. یک گوشه بنشینم حواسم باشد کسی اشک هایم را نبیند. کلافه راه می روم توی خانه که ساکت است و کمی تاریک. مبهوتم. تمام آن آغوش های امنی که حق من بوده، لبخندهای محبت آمیزی که پاسخ فداکاری های معصومانه ام بوده و نوازش های دریغ شده ای که روحم را زخمی کرده به من بدهکاری. ولی من هیچ خواسته ای ندارم، فقط این همه از من متنفر نباش. من یک روح زخمی بی آزارم که خودم را کنج اتاقم کوچولو و مچاله میکنم و گاهی که برای مالیدن چشم هایم عینکم را برمیدارم توی یک لحظه تاریکی و ستاره های پشت پلک هایم شاید یاد سهمم از آغوش ها و لبخندها و نوازش ها بیفتم ولی چند لحظه بیشتر نیست، دوباره چشم هایم می دود روی جمله ها و مدادم را برمیدارم و زیر یک جمله بی اهمیت خط می کشم و با فکر رفتن خودم را دلداری می دهم. بگذار مثل یک دیوانه بی آزار و ساکت که با دست های باز هواپیما می شود روی ابرهای تشک تختش، در گوشه آرام خودم رویاهایم را پرواز بدهم و دلخوش باشم حتی اگر سهمم از آغوش ها و لبخند ها و نوازش ها پامال شده. می شود؟ می توانی؟

خدایا دوست داری یه نظر خودتو نشون بدی؟ یا مثلا با ما ام یه لیوان چایی بخوری؟ دوست دارم حضورا یه تشکری ازت بکنم. یه فتبارک اله حضورا بهت بگم. یعنی چی ساختی که چپ و راست می خوره و باز بلند میشه.
اما اینم در نظر داری که اون که تو خون و عرق و ضربه های پیاپی با عضلات منقبض و مشت های گره کرده، دندونای خورد شده ش رو تف می کنه و هنوز رو پاهایی که از زمین کنده نمیشه فرز و چابک می رقصه، از امید و ایمان نیست، از خشم و نفرته؟

فاتحان، سرزمین های وسوسه انگیز را فتح می کنند. شاید ویرانشان کنند، شاید آبادتر. فتح غرورمندانه یک سرزمین تمام خواسته شان است.
مهاجران به خاک غریبی می روند، وطن می سازند. رویایشان آرامش در موطن جدید است.
عشق، سردار فاتح نیست. مهاجر غریبی ست که رویای وطن دارد.

دبیرستان که بودم. خیلی فیزیک دوست داشتم. یه معلمی داشتیم که تمرین های کتاب رو مثل بقیه دونه دونه حل نمی کرد. سوال های عجیب غریب طرح میکرد. با عشق از فیزیک حرف می زد و درس میداد. اولین امتحانی که گرفت 5تا سوال داشت و فقط من همه رو جواب دادم. بقیه بیشتر از یه دونه نتونستن حل کنن. یادمه بچه ها هر روز تو دفتر مدرسه بودن و به مدیرمون اعتراض می کردن. می گفتن تمرین های کتاب رو کامل حل نمی کنه، سوال هایی که میده سخته و نمی تونیم جواب بدیم، روش تدریسش بده. حتی گفتن مشکل اخلاقی داره!
سال بعد اولین روزی که فیزیک داشتیم، بچه ها تا دیدن معلممون همون معلم سال قبل هستش، کیف و کتاب هاشون رو جمع کردن و رفتن تو حیاط نشستن به نشانه اعتراض. فقط من و خواهرم مونده بودیم. کلاس کنسل شد.
من فیزیک رو دوست داشتم. معلممون رو دوست داشتم. از پله ها رفتم پایین دیدمش که از در مدرسه رفت بیرون. چترش رو تو هوا تاب می داد و لبخند میزد. من دلم گرفته بود. از همه عصبانی بودم. و از خودش هم عصبانی بودم که لبخند میزد.
امروز ولی معنای اون لبخند رو میدونم. گاهی باید فقط چترت رو توی هوا تاب بدی و لبخند بزنی و عبور کنی.

نمیدونم قبلا کجا نوشته بودمش به هرحال نوشتم دوباره.

چه طور ممکن است نشسته باشی با خیال راحت چایی ات را هورت بکشی و با صدای شاد و آسوده حرف های خنده دار بزنی؟ چه طور ممکن است؟ امکان ندارد. لااقل من فکر می کردم این طور نیست که آدم ها بیایند دیگران را و زندگی شان را نابود کنند، و بد باشند و ظلم کنند و آب از آب هم تکان نخورد. بال زدن یک پروانه در برزیل می تواند طوفانی در تگزاس به پا کند*، ولی غلط هایی که تو کردی چه طور توی این جهان هستی محو شد و روز به روز هم روزهایت بهتر شد؟
چرا هر روز آدم هایی که خوب بوده اند دارند توی دردهای شان دست و پا می زنند و با آخرین توان سعی می کنند کمی چانه شان را بالاتر نگه دارند تا نفس بکشند، نفس بکشند و هنوز فکر کنند در چرخه سمساره قرار است نیکی ها دستشان را بگیرند و آن وقت هیولاهای ترسناکی مثل تو ادای فرشته ها را در بیاورند و با خدا هم دست به یکی کنند حتی؟ یک جای کار می لنگد… یا تصور من از خوبی اشتباه است، یا تصور من از نتیجه خوبی. و این هر دو خیلی غم انگیز است.

پ.ن. شاید موقت و از سر عصبانیت.
*عنوان یکی از سخنرانی های نظریه پرداز اثر بال پروانه.
*چرخه سمساره، چرخه علت و معلول در باور ادیان معتقد به کارما.

مرگ به یک شوخی عجیب می ماند. آدم بعد از شنیدن خبر فوت کسی انتظار دارد بیایند و بگویند هی فقط یک شوخی تلخ بود. پاشو، این اشک ها را هم پاک کن. آدم پیش خودش تصور می کند مگر می شود تنی که تا دیروز راه می رفته حرف می زده، نفس می کشیده می خندیده، الان دراز کشیده باشد زیر خاک. و کم کم به توده ای بی شباهت به آن چه بوده تبدیل شود. امکان ندارد.
آن روزی که پسر کوچکی به دریا رفت و دیگر برنگشت، منِ وحشت زده و ناباور به جسد کوچک پیچیده شده که مردهای سیاه پوش آوردند و وسط حیاط خانه شان گذاشتند نمی توانستم نگاه کنم و به خواهرهایش که التماس می کردند یک کاری کنید برادرم زنده شود. ذهنم مرتب به عقب برمیگشت و او را زنده و سوخته از آفتاب تابستان و شاد در حالی که داشت زنگ خانه ما را فشار میداد تصور می کرد. و هیچ ارتباطی بین این دو تصویر پیدا نمی کردم. مثل بعدترها که مادربزرگ و پدربزرگم فوت کردند. من سال ها ندیده بودمشان، حتی به مراسم دفن یا ختمشان نرفتم. فقط دورترین خاطره ای که گوشه ذهنم مانده بود هی می آمد جلوی چشمم خیره نگاهم می کرد و گیجم می کرد. انگار آدم هایی که ما می شناسیم نمی توانند بمیرند. یا حق ندارند بمیرند… چه برسد به این که مرگشان را هم جلو بیندازند. مرگشان انگار عجیب و توجیه نشدنی ست. سعی می کنم این تصور که اطرافیانم خواهند مرد را از ذهنم بیرون کنم، این فکر بارها توی روزهای گذشته پشتم را لرزانده. باعث شده بدوم بغلشان کنم یا وقت نگاه کردن بهشان بلند شوم الکی بروم توی آینه دستشویی بغضم را نگاه کنم و برگردم یا به آن ها بگویم دوستت دارم، یا دلم تنگ شده. بلند شوم توی خواب نگاهشان کنم، یا به لبخندشان که توی یک عکس تصویر شده. و فکر کنم خدای من آدم ها ممکن است از این که کسی را نداشته اند تا با او حرف بزنند، از این که همیشه سعی کرده اند خوب و شاد و سرحال باشند تا مبادا حوصله شان را نداشته باشیم می میرند. و ما چقدر قاتلیم. بعد هم فراموش می کنیم و می رویم پی کارهای مهم روزانه مان. می پذیریم که مرگ حق است و خودمان را می بخشیم و فراموش می کنیم. گناهی که بخشودنی نیست. گناه این که وقتی می توانسته ایم دوست بداریم و انسان باشیم، شانه خالی کرده ایم و گذشته ایم.

*عنوان :4مرحله سوگواری برای مرگ

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.