You are currently browsing the category archive for the ‘Uncategorized’ category.

آدم نمیتونه همه چیزای دور و برشو درست کنه تا بعدا بتونه خوشحال زندگی کنه. چون هر آجری که رو آجر می‌ذاری یکی دیگه از یه طرف دیگه فرو می‌ریزه، هر رشته ای که می‌بافی رشته‌ای از یه طرف دیگه گسسته میشه، هر نقشی که می‌زنی نقش دیگه‌ای پشت سرت پاک میشه. باید می‌دونستم که زندگی کنار همه این کج‌ها و فرو ریختنی‌ها و سست‌ها و گسسته‌ها و فانی‌ها، خوشحال بودنه. اما هنوز آجر رو آجر می‌ذارم…

عصر خاکستری زمستون بود. به تاریخ تقویم همین چند روز پیش، به تاریخ خاطر من چند قرن پیش. هنوز باورم نمی‌شه، دنی من، دنی کوچولوی من با اون نگاه‌های معصومش که وحشتزده به من دوخته بود و نمی‌تونست نفس بکشه. واستاده بود، تلاش می‌کرد یه دونه فقط یه دونه نفس بکشه. بی‌صدا آروم مثل همیشه. اشکام از دو طرف صورتم می‌ریخت. می‌خواستم کمک کنم بشینه یا بخوابه، اما مقاومت می‌کرد، همونطور وحشتزده و دردمندانه دهنشو باز و بسته می‌کرد تا دیگه مقاومت نکرد. خوابید. دست و پای کوچیکش بی‌حرکت شد. چند بار دیگه دهنشو باز و بسته کرد و تموم شد. صداش کردم هی گفتم توروخدا نفس بکش، اما صدای من و گریه‌هامو نمی‌شنید. چشمای معصومش باز مونده بود. یک تکه بزرگ از قلبم کنده شده. فکر این که نمی‌تونم دیگه ببینمش، بغلش کنم، نوازشش کنم، باهاش بازی کنم، منو به گریه می‌ندازه، نه از گریه می‌کشه.

توی تمام این دو هفته گذشته، انقدر به مردن آدمای دور و برم فکر کردم که انگار هر کدوم رو یک بار از دست دادم و براشون عزاداری کردم. من تحمل از دست دادن یک موجود کوچولو که بی‌صدا توی خونه می‌گشت و میومد آروم می‌زد به پام که بغلش کنم ندارم. موجود کوچولویی که کمتر از دوسال زندگی کرد و تو ماه‌های گذشته می‌دونستم که به زودی میره. صحنه مرگش مدام تو ذهنم تکرار می‌شه و همش به این فکر می‌کنم که من تحمل از دست دادن ندارم کاش قبل از همه بمیرم. 

زندگی‌ام آب بود. جاری نشد، به صخره‌ها نکوبید، از ابری فرو افتاد، از برگی چکید، غلتید روی خاک.

زودتر از موعد برگشتم. شیفتام هنوز تموم نشده بود. یه دفعه خسته شدم، فرسوده شدم، ناتوان شدم، گفتم نمی‌تونم و اومدم. توی فرودگاه گریه کردم، توی هواپیما گریه کردم، توی تاکسی گریه کردم. رسیدم خونه. تنها بودم همه جا تاریک بود. غروب ساکت و خالی. رفتم زیر پتو گریه کردم. بیشتر از بیست و چهار ساعت بود نخوابیده بودم. دنی اومد پوزه‌شو گذاشت رو سینه‌م و خوابید. من ولی تنهایی هق هق کردم تا نور کمرنگ خورشید محو شد. یه لحظه خوابم برد، خواب مامان باباشو دیدم که دوست نداشت ما همدیگه رو ببینیم یا بشناسیم. دنی بیدار شده بود و می‌زد رو ظرف آبش، بیدار شدم، زل زدم تو تاریکی. تمام توانمو جمع کردم پاشم بهش آب بدم. بعد همونجا با پاهای لخت نشستم رو سنگ سرد آشپزخونه و فکر کردم. به هیچ چی فکر کردم. به یک هیچ بزرگ. درست مثل سیاهی پشت پنجره که وقتی بچه بودم و نصف شب ها بیدار می‌شدم از ترس بهش خیره می‌شدم و بعد فکر می‌کردم سیاهی دارد از چهارچوب پنجره رد می‌شود و می‌ریزد تو، بعد سرم را می‌کردم زیر پتو و سعی می‌کردم به هیچی فکر کنم چون هر چیزی می‌تونست ترسناک باشد توی شب. الان از چیزی نمی‌ترسم، غمگین نیستم، دلتنگ نیستم، فقط خسته‌م. خسته از همه چیزهایی که بر من گذشته. 

هر وقت دیو بیزاری در من بیدار می‌شود، می‌دوم به سمت نوشتن. درفت پشت درفت. خیلی حس‌ها را می‌شود گفت. از خشم، نفرت، عشق، شادی، اندوه می‌شود ساعت‌ها حرف زد. بیزاری ولی سرد و کثیف و تاریک و مخفی‌ست. اگر دچارش نشده باشی هرچه بگویند نمی‌فهمی. انگار در زیرزمین نمور و بویناک و خیس و سردی آغشته به لزجی چندشناکی شده باشی و با پاهای منجمد خیره بمانی و عذاب بکشی، عذابی که به خشم نمی‌آوردت، به گریه نمی‌اندازدت، تنهاترین عذابی‌ست که باید تحمل کنی. در خشم نیرویی هست، در اندوه آرامشی هست، در بیزاری هیچ چیز نیست.

روزگاری بود که گاهی از خانه بیرون می‌رفتم به تماشا کردن آدم‌ها، خیره شدن به چهره‌هاشان، کفش‌هایشان، لباس‌هایشان، انگشتر از برق افتاده توی دستشان، شنیدن صدایشان، گوش دادن به حرف‌هایشان، مزه مزه کردن صحبت‌های بلند بلندشان توی اتوبوس یا پیام های راه دورشان توی خیابان که «زیر غذا رو کم کن»، » من دیر میرسم خودت برو دنبالش»، » مواظب خودت باش». نگاه می‌کردم به چهره‌های سالخورده و پر چروکشان و توی ذهنم تصور می‌کردم وقت جوانی چه شکلی بوده؟ توی لباس عروسی چطور خندیده؟ چطور اخم‌ها و خنده‌ها، این خط‌ها را روی صورتش نقاشی کرده. بچه‌ مدرسه‌ای‌ها را تماشا می‌کردم، لابلای حرف‌هایشان دنبال خود دبستانی‌ام، خود کنکوری‌ام، خود روپوش سورمه‌ای پوش خسته‌ام میگشتم. توی ذهنم حدس میزدم چه کسی کارمند و کدامشان رییس و کدام یکی مادر است، کی پدر سختگیر و کدام پدربزرگ مهربان ممکن است باشد. دوست داشتم لابلای جمعیت گم شوم، توی خیابان، وسط بازار، گوشه کافه‌ها، توی مترو، اتوبوس، میدان ولیعصر، بازار تجریش، زیر سقف‌های بلند بازار بزرگ، بین دستفروش‌های ونک. بعد بی آن‌که بفهمم کی و از کجا، آدم‌ها برایم سخت شدند. دیدنشان، شنیدنشان عذاب‌آور شد. صدای موبایلشان خشمگینم می‌کرد، طرز حرف زدنشان، حالت‌های صورتشان، لباس‌هایشان، بوی عطرشان، بوی نفسشان، بوی گندشان حالم را بد می‌کرد. اما هیچ چیز به بدی چشم‌هایشان نبود. چشم‌هایی آنقدر کم عمق و پر از دروغ. چقدر دروغ دیده‌ام چقدر بیشتر شنیده‌ام. چطور قبلا نمی‌فهمیدم؟ 

توی هواپیما کنار جمعیتی که باهم سفر می‌کنیم_چون هیچ جای دیگر باکسی همسفر نمی‌شوم، مترو و اتوبوس و تاکسی مدت‌هاست فقط ابزار شکنجه من است_باورم نمی‌شود تا چه حد می‌تواند رفتار آدم‌ها نفرت انگیز باشد. همین رفتارهای ساده‌شان. بی‌ادبی‌شان، هول زدنشان، صدای تق و توق کمربندهایشان وقتی هنوز جمله «لطفا کمربندها را بسته نگه دارید» مهماندار تمام نشده. با حرص بسته‌های غذا را گرفتن و هی نان اضافه درخواست کردن و تکه و پاره پس دادنشان. به زور جا دادن بسته و چمدان‌های بزرگشان توی باکس‌ها وقتی جایی برای کوله کوچک من باقی نمی‌ماند. جمع می‌شوند پشت در بسته، می‌دوند سمت اتوبوس، انگار هر لحظه ممکن است بلایی نازل شود که باید هر چه سریع تر بدوند و خودشان را نجات بدهند. استفراغ می‌کند و بویش هر نابلدی را به تشخیص می‌رساند ولی می‌گوید الکل نخوردم، از یک طبقه افتاده و اصرار دارد که ده متر بوده، تشنج کرده و می‌گوید ترامادول نخورده، کاغذ نوبتش را توی  مشتش قایم کرده و می‌گوید «نوبتم گم شده الان بیام»؟ وسط مریض دیدن می‌پرد توی اتاق و می گوید من «سرویسم داره میره منو زودتر ببینین اورژانسی ام» .کرایه را ۵ تومن بیشتر می‌گیرد، خلاف می‌رود، با یک پراید قراضه چنان با سرعت می‌رود و بین ماشین‌ها زیگزاگ می‌کند که می‌گویی عجب غلطی کردم به مقصد که نمی‌رسم هیچ، ممکن است عمرم هم به این دنیا نباشد دیگر. یک جمله ساده را تلفنی جواب نمی‌دهد و بعد از سفر عذاب آور شهری توی ترافیک وحشتناک تهران حضوری بیشتر از همان یک جمله هم جوابت را نمی‌دهد و سرگردان تر حواله ات می‌دهد به سایت نصفه و نیمه و ناقص که اگر اطلاعاتش به درد بخور بود کارت به کشیدن ناز این والاحضرت نمی‌رسید. اما چقدر مردم همه خوبند، چقدر همه کمک می‌کنند به نیازمندان، شماره حساب اعلام می‌کنند، مهربانانه در آغوش میگیرندشان و عکس می‌گیرند، چقدر غمگینند از تلخی پیش آمده برای دیگران! چقدر تهوع می‌گیرم از این همه تظاهر. منی که بارها وقت احیای بیماری که هر لحظه ممکن است قلبش به تپش دوباره بیفتد و یک زندگی به دنیا برگردد و یک خانواده سیاه پوش نشوند، دیده ام و شنیده ام که قلدری با پلاستیک آمپول توی دستش در جواب مریض بدحال داریم هی سر و صدا می کند که » اون که مرده دیگه به زنده ها باید برسین» ، یا در حالی که دست و پای آش و لاش و سر و صورت خونی مریض تصادفی را می‌بیند، میخواهد زودتر ویزیت شود، خب بالاخره آب دماغ خیلی معضل وحشتناکی‌ست. این دلسوزها، مهربان‌ها، نوع‌دوست‌ها، کمک کننده‌ها، فهمیده‌ها، متمدن‌ها، بیرون از اینستاگرام و کانال‌های تلگرام و فیس بوک و بقیه ویترین‌های «نمایش دروغ به شکلی زیبا و پسندیده» ، کجا هستند؟ هر روز کلی آدم می‌بینم، صدتا، دویست‌تا شاید هم بیشتر. صدتا دویست تا دروغ می‌شنوم، شاید هم بیشتر. رنج می‌کشم. کار می‌کنم، تلاش می‌کنم غرق شوم، نبینم، نشنوم. نمی‌شود، نمی‌شود. 

پ.ن.۱ کنار استیشن مشغول نوشتن پرونده مریضم بیشتر از ده ساعت از شیفتم گذشته و گرسنگی و خستگی فشار می‌آورد، سایه ای نزدیک می‌شود و دفترچه‌اش را هل میدهد جلوی دستم می‌گوید » بالا شلوغه نمیتونم تو نوبت بشینم دوتا آمپول تقویتی بنویس برام برم» بعد از بحث کوتاهی که اینجا اورژانس است و مریض دارم و تشریف ببرید بالا، با همان قیافه طلبکار و لحن لاتی اش می‌گوید » بنویس من برم دیگه، چقد نفهمی!» 

پ.ن.۲ عصر ساکت و ملایم توی اتاقم نشسته‌ام تا چای خوشرنگم خنک شود. دنی با تق تق یواش ناخن‌هایش روی کف اتاق می‌آید تو، زل می‌زند به من، یک کم گوش‌هایش را تکان می‌دهد، دمش را نامحسوس می‌جنباند بعد می‌رود پشت پرده یک کم رفت و آمد ماشین‌ها را با تعجب همیشگی‌اش تماشا می‌کند و در همین بین می‌چسد! دوباره با قیافه متعجب نگاهم می‌کند و می‌رود بیرون. از خنده می‌میرم، بلند می‌شوم پنجره را باز می‌کنم تا هوا عوض شود! بعد با خودم فکر می‌کنم چه چیزی باعث می‌شود از دستش عصبانی نشوم؟ به یک سگ کوچولو می‌شود یاد داد که توی دسشوویی کارش را انجام دهد یا تا اجازه ندادی نباید هر چیزی را بخورد، از میز غذا آویزان نشود یا حتی بی دلیل پارس نکند، محبت را می‌فهمد، عصبانیت و ناراحتی را می‌فهمد اما نمی‌شود به او گفت چه کاری بی‌ادبانه و چه کاری محترمانه است. چون برایش مفهومی ندارد و توقعی هم نمی‌شود داشت. آیا می‌شود راجع به همه آدم‌های روی اعصاب هم همین فکر را کرد و آسوده تر زندگی کرد؟ فقط لبخند زد و گذشت؟

پ.ن.۳ پسربچه ۱۲-۱۳ ساله سوار موتور بوده و تصادف کرده، یا بهتر بگویم زده به ماشین یک بنده خدای بدبختی! همه جراحتش زخم انگشت کوچک و کنده شدن ناخنش است، پدر و عمو و همسایه و غیره با راننده فلک زده آمده اند بیمارستان. عکس و پانسمان و دارو و بقیه چیزها را نوشته ام و دارم برای راننده توضیح می‌دهم کدام قسمت برود و چکار بکند، پدر و عمو و همسایه و غیره هم دارند بلند بلند به زبان خودشان صحبت می‌کنند، دعوا می‌کنند، سرزنش می‌کنند، خط و نشان می‌کشند، سه بار توضیح می‌دهم ولی نمی‌شنود، آخر رو به پدر و عمو و همسایه و غیره می‌گویم آقا یه کم یواش تر صحبت کنین، اصلا صدای من به ایشان نمی‌رسد، پدر یا شاید عمو یا همسایه و غیره با لحن طلبکار و لهجه اش که دیگر الان برایم غیر قابل تحمل می‌شود داد می‌زند که » باید بگی خواهش می‌کنم یواشتر. این چه طرز حرف زدنه». تا قسمتی که نمی‌فهمند هشت نفری نباید باهم بیایند توی اتاق پزشک، نمی‌فهمند به جای خفت کردن راننده بیچاره، برای بچه دوازده ساله موتور نخرند، نمی‌فهمند وقتی دکتر در حال توضیح دادن است بلند بلند آن هم به زبانی دیگر با هم حرف نزنند، تا اینجا می‌شود لبخند زد و پنجره را باز کرد تا هوا عوض شود. اما چرا نمی‌شود لبخند زد؟ دنی هیچ وقت اعتراض نمی‌کند با من محترمانه حرف نزدی. 

وقتی به شدت کار می‌کنم، فرصت برای دلتنگی یا فکر کردن به آینده یا گذشته یا هیچ چیز دیگر نیست. اما فرصت برای سردرد همیشه و همه جا هست. این گوشه کشور که آفتاب بد ذات و بیرحم و کشنده ای دارد، آدم همیشه فکر می‌کند خوش به حال مردمانی که توی روزهای ابری طولانی و زمستان‌های تاریک و سرد افسردگی می‌گیرند. وقتی از شیفت شب برمی‌گردی و چند ساعت وقت داری بخوابی تا دوباره برگردی، آفتاب بزرگترین شکنجه دنیاست. اول جای تختم را عوض کردم، متاسفانه عرض اتاق آن‌قدر نیست که بشود تخت را ۹۰ درجه چرخاند، پس از سمت راست به چپ کوچ کردم، آفتاب هم آمد. بعد جای بالش و پاها را عوض کردم حالا آفتاب به جای تابیدن روی صورتم مستقیم فرو میرفت توی چشمم. تکنیک پتو کشیدن روی سر هم باعث خفگی می‌شد، چیزی هم روی صورتم نمی‌توانستم تحمل کنم. اول پشت پرده یک پارچه دیگر آویزان کردم، نور سمج‌تر از این حرف‌ها بود، بعد تصمیم گرفتم پشت شیشه ها را با مقوای ضخیم بپوشانم. بعد از کلی صخره نوردی و دیوارپیمایی_چون چیزی جز یک صندلی کوتاه نداشتم_و اسپاسم تمام عضلات سر و گردن و دست و شانه، اتاق مثل عصرهای رو به غروب تابستان شد. اول خوشحال شدم، بالاخره بدون مزاحمت نوری که انگار پلک‌هایم را هم سوراخ می‌کرد می‌شد بخوابم. خوشحالی‌ام دو سه روز بیشتر طول نکشید، چون خواب خسته روزهای بعد را صدای تاپ و توپ یکی یکی افتادن مقواها به هم می‌زد. داغی آفتاب چسب‌ها را شل کرده بود و مقواها را تاب داده بود. اگزازپام، دیازپام، لورازپام و بقیه پام‌ها! شاید صدای بی امان موتورها و فریاد کارگرها و صدای کندن آسفالت و انواع دریل و چیزهای پر سر و صدای دیگر را درمان کنند، ولی نور و آفتاب، درد بی‌درمان است. الان که نیمه شب است و خسته‌ام و سردرد دارم فقط به صبح فکر می‌کنم که میروم بخوابم و باید با آفتاب کشتی بگیرم. برنامه بعدی کوبیدن پتو پشت پنجره با میخ و چکش است. حالا باید بروم پتو و میخ و چکش تهیه کنم. یا آفتاب و سردرد پیروز می‌شوند یا من و پتو و میخ و چکش. 

پاییز شده. چقدر خوب. چند شب پیش تر وقتی بیرون بودم و یک دفعه احساس کردم از باد خنک شبانگاهی مور مورم می‌شود، ته دلم یک موج کوچک خوشحالی متولد شد و دوید در تمام تنم. یادم آمد تابستان تمام شده. چه تابستان سختی بود. سنگینی تابستان گذشته هنوز با من است. روزهای طولانی کشیدن پرده ها، خوابیدن تمام روز، گریه روی بالش ، دراز کشیدن توی تخت و گوش دادن به صداهای دور و بر خانه قدیمی و غم خوردن. هیچ چیز غم انگیز تر از غروب های خانه قدیمی نبود. میخواستم به سکوت و سیاهی ای که از شیشه های مشبک در میریخت و سایه های میز ناهارخوری پشت کنم ولی انگار در شیشه ای آدم را مجبور می کند خیره نگاهش کنی شاید هیکلی از پشت در رد شد، آن هم توی ساختمان قدیمی خالی. چه دلگیر بودم، چقدر شکننده، چقدر خشمگین. می‌دانستم شکست خورده‌ام، می‌دانستم از کجا باید شروع کنم، همه چیز را می‌دانستم اما دلم میخواست بخوابم، فقط بخوابم. اما چقدر پاییز خوب است، چقدر جوراب ها و ژاکت ها و چای‌های داغ و پتوی روی پاها مهربانند. کاش بروم جایی که هیچ تابستان نداشته باشد.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.