You are currently browsing the category archive for the ‘روزهای یک پزشک’ category.

همین که من خواستم استعفا بدم یه دفعه رییس بیمارستان هم استعفا داد، یه دفعه حراست و بازرسی سازمان و مدیریت و غیره هم ریختن تو بیمارستان! به نظرم یه کم زودتر باید این تصمیم رو می گرفتم. خلاصه ول بشویی بود که درخواست ما اون وسطا گم شد. فعلا که رییس نداریم و اوضاع به هم ریخته است. اوضاع خودم هم همینطور. اما یک چیز عجیبی هم هست توی این به هم ریختگی. همیشه اسفند ماه، ماه پریشانی و بدخلقی ام بود، از تمام شدن سال وحشت داشتم. امسال ولی خیلی معمولی روزهای آخر سال می‌گذرد. انگار که هیچ کار ناتمامی نداشته باشم. حتی خونه هم مرتبه و فقط منتظره با یه کم گل و سبزه و شیرینی و تخم مرغ رنگی شبیه عید بشه.
به سالی که گذشت فکر نمی کنم. برای روزهای بعد فقط یه چیز رو خوب می‌دونم هیچ چیز توی این دنیا نیست که به خاطرش لذت بردن از لحظه ها رو فدا کنم. اون قدر از دست دادم که نگران از دست دادن هیچ چیز نیستم. هر چیز که رفته، رفته و تموم شد، اما من هنوز هستم.

دارم میرم که استعفا بدم. خوشبینانه نگاه کنم فردا آخرین باره که سوار یکی از اون هواپیماهای کمی به روزتر از اختراع برادران رایت میشم و تو بدترین نقطه ایران، آخر دنیا، تهِ ته خط پیاده میشم و تو  روزهای شکنجه بار کیلومترها دورتر از خونه بودن، دویست ساعت شیفت میدم و خسته و فرسوده و رنجور برمی‌گردم.
الان اون‌قدر کار کردم که به قول فرانک تو فیلم قمارباز تو موقعیت فاک یو باشم. حداقل به این آدمای کثیف و زن ستیز و جاسوس‌پرور و گداپرست می‌تونم بگم لعنت به خودتون و پولتون و خدماتتون. دیگه کسی منو برای آبی کردن موهام یا بیرون بودن مچ دستم یا چند انگشت بالاتر بودن یا پایینتر بودن ارتفاع لباسم بازخواست نمی‌کنه. هر وقت که به کسی حرفی زدم که به مزاجش خوش نیومد زن‌های کریهِ گزینش یا مردهای کثیف حراست رو نمی‌فرسته سراغم که راجع به آخرین نماز جمعه ای که رفتم یا روابط شخصیم یا چند تار موی بیرون مونده از مقنعه‌م توضیح بدم. لازم نیست تو منطقه ظاهرا محروم از امکانات و باطنا محروم از فرهنگ و ادب و انسانیت کار کنم، جایی که دفترچه‌شون رو پرت می‌کنن رو میز و سلام و تشکر تو قاموسشون نیست، طلبکار و دست به کمر میان تو و با فحش و ناسزا بیرون میرن و احترام رو فقط وقتی به خودشون گذاشته نشه، می‌شناسن و بلدن و بویی ازش بردن.
تصمیم گرفتن همیشه سخته، تصمیم گرفتن همون قمار کردنه، هرچقدر که شرایط رو خوب بشناسی، موقعیت های بعدی رو پیش‌بینی کنی، احتمالات ممکن رو در نظر بگیری، بازم نمی‌تونی از درست بودن تصمیمت مطمئن باشی، مخصوصا که تو ایران زندگی کنی، رو این گسل زلزله خیز.
از موفق شدن تو تصمیم بعدیم مطمئن نیستم، اما شک ندارم انتخاب الانم درسته.

 

یک خانم جوان چشم سبز جیغ جیغو به عنوان منشی بخش در بیمارستان کار می کند. رفتار زشت وی خصوصیت بارز اوست. گویا هرگز در زندگی اش یاد نگرفته با آدم های دیگر چطور برخورد کند. هرگز سلام نمی کند، ولی یک دفعه در اتاق را باز می کند و چند برگ آزمایش روی میز می گذارد و می گوید این ها جواب آزمایشات خاله مادرم است، وضعش چطوره؟ یا یک دفعه با دفترچه بیمه مریض می پرد توی اتاق و دست به کمر و طلبکارانه پرخاش می کند که چرا برای مریض دارو نوشتید بدون مهر بیمارستان؟ و هاج و واج می مانی که من که اصلا نسخه ننوشتم!  از روز حضورش در بخش با منشی دیگر بخش و سرپرستار و تقریبا همه پزشکان دعوا کرده و در تمام جلسات داخلی بخش همه بدون استثنا از وی شاکی بوده اند.

دیروز متوجه شدم یکی دو روز است صدای جیغ جیغش را نشنیده ام. وقتی داشتم از راهرو رد می شدم به قسمت پذیرش نگاهی انداختم و دیدم یه خانم جدید جایش نشسته. پرس و جو کردم دیدم عذرش را خواسته اند. تعجب کردم. گفتند چند روز است که منشی جدید آمده. در ادامه صحبت ها فهمیدم که بر خلاف تصورم ایشان تحصیلات دانشگاهی داشته اند و علوم سیاسی یا نمی دانم چه کوفتی خوانده اند و فوق لیسانس اخذ نموده اند! و دلیل بدرفتاری هایش هم این بوده که فکر می کرده چرا با این تحصیلات منشی بخش شده؟ پس در نتیجه باید به دیگران توهین کند. اما هرچه فکر کردم یادم نیامد کسی شاتگان روی سرش گذاشته و به زور در اینجا استخدامش کرده باشد.

شاید نیاز باعث شود تن به کارهایی بدهیم که فکر می کنیم در حد و اندازه ما نیست. ولی چیزی که ما را پست می کند شغلمان نیست، رفتارمان است. وقتی تو نگاهت به خودت تحقیر آمیز است چطور می خواهی دیگران به تو احترام بگذارند؟

دارم با مریضم حرفم می زنم. 26 ساله است و سرطان سینه دارد و قرار است شیمی درمانی شود. گریه می کند و من دارم برایش توضیح می دهم که گرچه اتفاق بدی برایش افتاده ولی پایان راه نیست. بین اتاق من و دکتر ح یک پارتیشن نازک فاصله است فقط. دکتر دارد بلند بلند برای مددکار و همراه یک بیمار دیگر می گوید که خانم فلانی سرطان سینه داشت و فقط می خواست دخترش را ببیند و بمیرد. همین چند روز پیش هم فوت کرد. پروسه مرگ را طولانی نکنید و بگذارید مریض به جای زجر کشیدن توی بیمارستان این چند روز را توی خانه و کنار خانواده اش بگذراند. تمام حواس دخترک به حرف های آن طرف در است، به مرگ. و اشکش قل میخورد و می افتد روی دست های استخوانی اش. شوهرش با داروهایش از راه می رسد.و وقتی مراحل درمان را توضیح میدهم رو به دخترک نگران می کند و می گوید من نمی دانم، خودت فکر کن ببین می توانی برای آزمایش ها و ویزیت ها بیایی یا نه. نمی شود هر روز مغازه را ول کنم. و من دلم می خواهد دخترک را بغل کنم و بگویم نگران نباش همه چیز درست می شود. سه ساعت بی وقفه حرف می زنم. دخترک اشک هایش را پاک می کند و می رود، نگران پسر کوچکش است که تنهاست و سرما خورده. و من با خودم فکر می کنم زندگی با دو مرد سخت است. زن ها همیشه به مادر، خواهر، دختر یا یک زن دیگر احتیاج دارند. وگرنه زندگی خیلی سخت تر می شود.
زن دیگری پشت در گریه می کند. من نمی بینمش. دارد با دکتری که نمی بینم حرف می زند. می گوید دکتر گفته فقط سه ماه زنده ای، شوهرم کتکم می زند و من جایی برای رفتن ندارم. یک جایی برایم پیدا کنید این چند روز را زندگی کنم. نمی توانم بروم در را باز کنم و زن را ببینم، نمی خواهم بدانم کجا بوده و به کجا می رود. چون هیچ کاری از من بر نمی آید و جهان بی نهایت زشت است…

کنار خیابان گریه کردم، چون رفته بودم غذا سفارش بدهم و وقتی منو را نگاه می کردم دیدم کیف پولم بیمارستان جا مانده، ساعت سه بعد از ظهر بود، گرسنه بودم و سردرد داشتم. از صبح چیزی نخورده بودم به جز مقدار زیادی حرص. توی بخش هر روز جلسه است. هر روز همه دور هم جمع می شوند تا تصمیم بگیرند اوضاع نابسامان این بخشِ تازه راه افتاده را چطور روبراه کنند. اما هیچ چیز درست نمی شود و همه ناراضی اند. چون یک خیریه و دو تا آخوند و یک عده بازاری راه افتاده اند آمده اند توی بیمارستان به دکترها و پرستارها و مددکارها می گویند چطور کار کنند وگرنه پول نمی دهند! و این می شود که هیچ چیز سر جای خودش نیست. پول در این جهان حرف اول را می‌زند. بعد از این که به قراردادم اعتراض کردم یک دفعه ساعت کاری ام و شرح وظایفم هم افزایش یافت. من که به تنهایی پزشک و پرستار و مسوول خرید و تجهیز مرکز بودم، به عنوان نیروی اضافی به واحد دیگر معرفی شدم تا در نوشتن گزارش پایان سال یک پروژه دیگر همکاری کنم، چون زیر بار رفته اند مبلغی که از قراردادم کم کرده بودند اضافه کنند. گاهی فکر می کنم هیچ کدام این ها را تحمل نکنم و یرای خودم دیوانه شوم و مست توی کوچه ها راه بیفتم آواز بخوانم: بیا به بالینم که جان مسکینم تاب غم دگر ندارد… و هیچ چیز دیگر برایم مهم نباشد و هیچ چیز غمگینم نکند و خشمگینم نکند. حتی وقتی مادرم زنگ می زند و با دعوا گوشی را قطع می کند یا خواهرم درمانده است یا برادرم دارد در مشکلات حل می شود. 31سالگی مهم نباشد، درس مهم نباشد، آینده و گذشته و کار و حقوق آخر ماه و دِدلاین ها و کارهای نیمه تمام مهم نباشند. چقدر دیوانگی خوب است. دیگر کسی از آدم انتظار ندارد صبور و متشخص و آراسته به لبخند باشی و می توانی به جای گوش دادن به حرف های بی سر و ته رییس بخش، بروی روی جدول های کنار خیابان ادای هواپیما دربیاوری و زندگی را واگذار کنی به اهلش.

پ.ن.امروز بعد از ویزیت وقتی مریض رفت، دو دقیقه بعد دخترش برگشت با دو تا شکلات بیسکویتی. گفت این ها را مادرم برای شما آورده بود. یادش رفت بدهد. من یواشکی آرزویِ این که این بخش و این اتاق را رها کنم بروم یک جای دیگر، از روی گزینه های روی میز برداشتم و گذاشتم توی کشو.

یادم نمی‌آید آخرین باری که خانه بوده ام و با خیال راحت فیلمی دیده ام یا حداقل روی کاناپه دراز کشیده ام کی بوده. آن قدر خسته و از هم پاشیده بر‌می‌گردم به خانه که فقط دوست دارم بخوابم. تمام روز با انرژیِ تمام این طرف و آن طرف می‌دوم و با آدم ها حرف می‌زنم و لبخند می‌زنم. اما برای این که بتوانم تمام این کارها را بکنم باید به اندازه آدمی که یک سبد پر از سیب روی سرش گذاشته، و دارد با دوچرخه از روی طنابی روی یک دره عبور می کند تلاش کنم و همش مواظب باشم سیب ها نریزد و تعادل دوچرخه را حفظ کنم و همش بترسم که سقوط نکنم توی دره، تازه یک نفر دارد سیب ها را با تیر کمان نشانه میرود وممکن است بخورد توی پیشانی من!برای همین شب ها بی اندازه خسته ام و مغزم درد می کند. شاید هم علتش این است که توی مغزم همش دارم حرف می‌زنم. مثلا وقتی توی اتوبوس من از میله ها آویزانم و کوله پشتی سنگینم هم از من آویزان است و دوتا مرد گنده با هیکل های نخراشیده و دف و تنبکشان هوار می کشند «من یه پرنده م آرزو دارم… !» یا وقتی مدیر خنگمان لم داده روی صندلی و خالی می بندد و از شیرین کاری هایش ذوق می کند و گنده گوزی می کند و ما هی در سکوت لبخند می زنیم، یا مثلا آن وقت هایی که آقای رییس بخش زل می زند به مچ دست های بیرون مانده از آستینم و هی از بالا تا پایین براندازم می کند، و ضمن معرفی ام به همکارش، کار سنگینی روی دوشم می‌گذارد و اضافه می کند این خانم دکتر قصد دارند به عنوان کار خیر! در این پروژه همکاری کنند، و وقتی که قراردادم را با مبلغ کمتر از میزان توافق شده دستم می‌دهند، و خیلی وقت های دیگر که من آدم های خسته و خشمگینِ توی مغزم را ساکت می کنم و چیزی نمی‌گویم. دلم می خواهد کسی کاری به کارم نداشته باشد. دلم می خواهد یک تابلو آویزانِ گردنم کنم که: «لطفا آدرس نپرسید»، هر کس که با روپوش سفید توی بیمارستان می چرخد لزوما تمام قسمت های بیمارستان را بلد نیست و اگر جواب می دهد نمی دانم، شاید واقعا نمی داند و این عصبانی شدن و بد و بیراه گفتن ندارد. و همین طور دوست دارم وقتی توی آسانسور به بالاترین طبقه بیمارستان می روم روی همان تابلو اضافه کنم «ناشنوا» تا در این مسیر طولانی مردم همین که سوار می شوند و چشمشان به روپوش سفید می افتند شروع نکنند از «اینترن» ها بد بگویند و فکر کنند دلشان خنک می شود. و گاهی هم دلم می خواهد وقتی برای گرفتن یا برگرداندن پرونده مریض مجبورم با دخترک چشم سبز و مردنیِ منشی بخش حرف بزنم، با دست چانه اش را بگیرم و برگردانم طرف خودم و بگویم وقتی داری با کسی حرف می‌زنی و مسوولی که جوابش را بدهی، باید نگاهش کنی نه این که زل زده باشی به روبرو و شانه ات را بالا بیندازی و بگویم آن لبخند موذیانه ات بعد از آن که به همه سوال ها با جمله «به من مربوط نیست» جواب می دهی، خیلی چندش آور است.
یک روز از این همه اتفاق های کوچک و حقیر و جانفرسا می‌میرم وخیلی هم زشت و بدجور است که آدم از چیزهای کوچک و حقیر و جانفرسا بمیرد. حداقل یک حماسه ای چیزی رخ بدهد آدم با عزت و افتخار بمیرد، نه این که مثلا یک روز در حالی که مدیر نفهم و بی شعورش دارد عین گرامافونی که سوزنش گیر کرده وِر می زند انفارکتوس وسیع حاد قلبی بکند و بیفتد همان جا بمیرد!

1. می گویند پاندورا درِ جعبه ای که گفته شده بود نگشاید گشود و همه مصیبت ها روی زمین پراکنده شد، فقط امید باقی ماند تا تسلای بشریت باشد. سوال این جاست که اگر امید چیز خوبی بود، توی جعبه کنار همه «مصیبت های زمین» چه کار می کرد؟ و این که اگر امید قادر بود چیزی را تغییر بدهد، اصولا چرا این قدر بی خاصیت بود که وقتی در جعبه باز شد از جایش تکان نخورد و همه گریختند؟
2. دیروز رفتم دفتر رییسِ بزرگ و خنگ، باز هم 3 ساعت معطلم کرد و کارها انجام نشد. عصبی و خسته و کلافه بودم. گریه کردم، پشت میز رو به دیوار. گریه ام شامل دو قطره اشک درشت بود که روی آستینم دو تا لکه خیس باقی گذاشت.  احساس کردم باید بس کنم. درست مثل وقتی که بچه بودیم و دور خودمان می چرخیدیم و می چرخیدیم و سرگیجه می گرفتیم و باید می ایستادیم تا اتاق و وسایلش هم بایستند و همه چیز آرام شود. باید بس کنم و بایستم.
3.من برای ماست خریدن توی بقالی محلمان گاهی دقایق طولانی معطل می شوم و مارک همه سیگارها و چیپس ها و شکلات ها را مطالعه می کنم تا یک نفر به خریدم رسیدگی کند، اما وقتی کسی به بیمارستان می رسد می خواهد زود، تند، سریع کارش انجام شود و در غیر این صورت همه آدم های توی بیمارستان رذل و پست و کثیف هستند. آدم هایی هم هستند که فکر می کنند هر وقت توی بیمارستان به شخصی رسیدند که روپوش سفید داشت، نامبرده باید در برابر سوال وی در همان لحظه دود شود و تبدیل به پاسخی جامع و کامل گردد. یا مثلا همین آقایی که دیروز سراغ بخش گوش و حلق و بینی را می گرفت و آمده بود یک راست توی مرکز تحقیقات! و بعد هم با کلی بد و بیراه به دانشجوهای PHD بیچاره، محل را ترک کرد. علت عصبانیت اش هم این بود که  پله ها زیاد بود و اشتباهی بالا آمده بود و سر از مرکز تحقیقات درآورده بود. یا مثلا وقتی آخر شب توی دستشویی هستی و گوشی ات زنگ می خورد و با خمیر دندان گوشه لب و صورت خیس شیرجه می زنی روی گوشی، اما دیگر تمام شده و شماره اشغال است چون مریض محترم دارد به رییس ات زنگ می زند و می گوید هرچی به دکتر فلانی زنگ می زنیم جواب نمی دهد. یک کمی صبر و تحمل هم چیز خوبی شاید باشد.
4.زندگی خیلی سخت و طاقت فرسات. اما گاهی همین قدر که جای خالی توی اتوبوس پیدا می کنم که با کوله پشتی سنگینم بنشینم، یا می توانم کمی زودتر به خانه بروم و  دراز بکشم خوشحال می شوم. از رسیدن آخر هفته، از تمام شدن یک روز، از خوردن آب هویج، از امتحان کردن آدامس های جدید. و فکر می کنم این دیگر آخر کار است! چند روز پیش که توی اتوبوس به پماد رزماری و کیسه آبگرم و رختخواب و دوش داغ و تسکین کمردردم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم. از خودم پرسیدم یعنی دارم پیر می شوم؟ نمی دانم با لذت بردن از چیزهای کوچک باید فکر کنم بچه شدم یا پیر؟ فقط می دانم قبل تر ها این طور نبودم.
5.اگر آدم بخواهد رییس اش به طرز مرموزی ناپدید شود و هیچ کس نتواند پیدایش کند باید چه بلایی سرش بیاورد؟ پیشنهادات خود را صندوق پستی بفرستید.

اگر نوشتن زمان خاصی داشته باشد، قطعا یکی از بهترین زمان ها همین اول صبحی ست که سرحال بیدار شدی و چای می نوشی و برف می بارد. و البته همه هم خواب هستند. روزهای گذشته به سرعت و به سختی گذشت. روزی که به محل کار جدیدم رفتم اول تصور کردم فقط برای گرفتن یک سری مدارک قرار است صبح زود آنجا باشم، ولی وقتی رسیدم فهمیدم باید تا عصر بمانم. در توصیف آن محل عجیب غریب باید بگویم، یک ساختمان بی در و پیکر و خالی بود که تازه داشتند وسایلش را جور می کردند و با حضور بی موقع من یک عدد صندلی کم آمده بود و جا برای نشستن نبود و یک منشی پر سر و صدا با کفش های تق تقی مدام از این طرف به آن طرف می دوید و سمفونی کفش ها و پارکت تا غروب ادامه داشت. همین که رسیدم مطلع شدم یکی از پرسنل که از لحظه ورودم داشتند دنبالش می گشتند دراز به دراز افتاده توی دستشویی و بیهوش شده. سر ظهر همه رفتند به غذاخوری و به من اطلاع دادند که باید با خودم غذا می آوردم یا این که می توانم از منشی منو بگیرم و سفارش بدهم. غذا سفارش دادم ولی دیر شده بود و غذاخوری بسته بود. منشی گفت اگر خیلی غذای بوداری نیست می توانی از اتاق خانم دکتر فلانی استفاده کنی. من هم گرسنه و تشنه به اتاق مزبور دویدم و در را بستم و پاکت غذا را باز کردم و انتظار داشتم یک استیک چرب و چیلی با مایونز زیاد و سیب زمینی به من سلام کند ولی چند تا تکه مرغ گریل شده با نان سبوس دار و خشک عین این خواهر روحانی هایی که به آدم های هوس باز زل زده اند از توی پاکت درآمد. تمام مدت هم فکر می کردم الان خانم دکتر تشریفشان را می آورند و من با دهان پر در حالی که دارم گاز گنده ای به ساندویچم می زنم و خرده های نان روی لباسم و میز ریخته و هوا بوی ساندوبچ مرغ گریل شده می دهد به وی سلام می کنم. نهار با مشقت بسیار بلعیده شد و برگشتم اتاقم و هی خدا خدا می کردم زودتر این ساعت لعنتی بگذرد چون دیگر تحمل کفش های ناراحت و سردرد دیوانه کننده ام را نداشتم. به قدری سردرد داشتم که چشم هایم نیمه بسته بود و هر وقت مجبور بودم سرم را بلند کنم و جواب کسی را بدهم چشمک زنان نگاهش می کردم. برای روز اول تصویر بسیار نا امید کننده ای ست. این را هم بگویم که به مناسبت ورود پر شگون من، رییس محترممان در جلسه ای غیر منتظره و پس از خطابه ای طولانی اعلام کرد از امروز یکی دو ساعت بیشتر کار می کنیم. و هیچ اشاره ای هم به پرداخت بیشتر به همین مناسبت نفرمود.

وقتی این روز سخت و جانفرسا که بدون چای، تاکید می کنم بدون چای به پایان رسید، و واقعا داشتم از سردرد و خستگی از پا در می آمدم، خداوند فرشته ای بر من نازل کرد که من چشم هایم را بستم، و چوب جادویی اش را تکان داد و سریع برایم مسکن و سیگار و هات چاکلت فراهم کرد و مرا به آغوش گرم خانواده بازگرداند تا بخوابم. شب با خودم فکر کردم این ها برای روز اول بود و قرار نیست هر روز این اتفاق ها تکرار شود و همه چیز روتین می شود و این قبیل دلداری ها. روز بعد وقتی تازه به کانون پر مهر خانواده برگشته بودم و داشتم تند تند سوپ داغ می خوردم که گرم شوم، موبایلم زنگ زد. هیچ وقت، هیچ وقت در ساعت غیر کاری جواب تماس یک همکار را ندهید، چون ممکن است برای وقت استراحتتان تا دیر وقت نقشه کشیده باشند و همینطور درخواست کنند فردا یک ساعت زودتر از بقیه سر کار بروید. حالا این یک ساعت زودتر رفتن مهم نیست ها. نکته اش این جاست که صبح زود با چشم هایی آرزومند خواب بیدار می شوید و به محل خدمت می شتابید و با درهای بسته روبرو می شوید و بعد از 40 دقیقه انتظار کشیدن رییس محترم تشریف می آورند و ایشان هم با در بسته مواجه می شوند و پس از پرس و جوی فراوان می فهمید همسر خدمه کلید دار که چند روز پیش توی دستشویی افتاده بود، به علت آپاندیسیت بستری شده و عمل کرده و خانم ایشان هم کلید را به کسی نسپرده و خودش هم نیامده و باید 40 دقیقه دیگر منتظر بمانید تا کلید را با پیک برایتان بفرستند. در همین زمان که همه به هم غر می زدند که چرا باید فقط خدمه کلید داشته و باشد و چرا کسی مسوول نیست و این حرف ها قرار شد قفل و کلید دیگری تهیه شود و در اختیار بقیه قرار بگیرد. و به همین دلیل صبح فردا باز هم با در بسته مواجه شدم! چون با این که خدمه کلید دار که همسرش آپاندیسیت داشت و بستری بود با نیم ساعت تاخیر سر کار آمده بود و  من فقط نیم ساعت پشت در مانده بودم ولی چون قفل عوض شده بود کلید ایشان کاربردی نداشت.

این ماجراها هر روز به شکل های مختلفی که یکی از یکی مضحک ترند ادامه دارد. و تازه این ها همه حواشی کار است. راجع به اصل کار هم باید بگویم هیچ وقت وارد یک کار پژوهشی نشوید، مگر این که خودتان اسپانسر یا مجری اصلی طرح باشید چون نتیجه ای جز سوء استفاده از شما و استرس مداوم ندارد.

پ.ن. کامینگ سون: ماجراها ادامه دارد، در یک فرصت مناسب تعریف خواهم کرد.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.