You are currently browsing the category archive for the ‘دیوانه ای که می خواست از قفس بپرد’ category.

باید بنویسم تا از شر این کلمه ها راحت شوم. آنقدر توی سه روز نوشته ام و دور انداخته ام که کلافه ام از خودم. همانقدر که دست هایم از مشت کردن بیهوده و ضربه های بیهوده تر دردناک است ذهنم هم از کلمات مشت شده، حرف های خشمگین و نگفتنی های بغض شده درد می کند. درد می کند لعنتی می فهمی درد می کند. تو چطور ممکن است درک کنی تو که هر بار زندگی ام را به ریسمان امید بسته ام و بالا کشیده ام، گره هایش را باز کردی و تنهایم گذاشتی تا مبهوت بالای سر سقوطش بایستم و حتی نخواهم نجاتش بدهم چه می دانی از دردهای من؟ خسته ام کردی. من به هیچ جا نخواهم رسید. سه روز پیش برای لحظه هایی که به لاک زدن ناخن هایم گذشته افسوس می خوردم و زمان را با همه ثانیه ها و دقیقه هایش برای زندگی چنگ می زدم، حالا سه روز شده که گذاشتم روزها بیایند از کنارم بی اعتنا بگذرند، حتی تنه بزنند به من ولی به روی خودم نیاورم. یک گوشه بنشینم حواسم باشد کسی اشک هایم را نبیند. کلافه راه می روم توی خانه که ساکت است و کمی تاریک. مبهوتم. تمام آن آغوش های امنی که حق من بوده، لبخندهای محبت آمیزی که پاسخ فداکاری های معصومانه ام بوده و نوازش های دریغ شده ای که روحم را زخمی کرده به من بدهکاری. ولی من هیچ خواسته ای ندارم، فقط این همه از من متنفر نباش. من یک روح زخمی بی آزارم که خودم را کنج اتاقم کوچولو و مچاله میکنم و گاهی که برای مالیدن چشم هایم عینکم را برمیدارم توی یک لحظه تاریکی و ستاره های پشت پلک هایم شاید یاد سهمم از آغوش ها و لبخندها و نوازش ها بیفتم ولی چند لحظه بیشتر نیست، دوباره چشم هایم می دود روی جمله ها و مدادم را برمیدارم و زیر یک جمله بی اهمیت خط می کشم و با فکر رفتن خودم را دلداری می دهم. بگذار مثل یک دیوانه بی آزار و ساکت که با دست های باز هواپیما می شود روی ابرهای تشک تختش، در گوشه آرام خودم رویاهایم را پرواز بدهم و دلخوش باشم حتی اگر سهمم از آغوش ها و لبخند ها و نوازش ها پامال شده. می شود؟ می توانی؟

برفِ تازه باريده، سفيد و پاک و محزون و هنوز ابرا دارن دامنِ سفيدشون رو مي تکونند و دونه هاي سفيد تو هوا شناورند، مثل گرد و خاکِ تکوندنِ قالي ها دمِ عيد، مثل پنبه هاي تازه زده يک لحاف کهنه که دوباره نرم و لطيف شدن مثل بوي شناور بهار …
درخت ها از برف سفيدند، اما من ميتونم لرزشِ شوقِ شکفتن جوانه ها رو زير پوستِ سرشاخه ها حس کنم و فکر مي کنم يه حسيه مثل حسِ بغض تو گلو، وقتي  شاد هستي وقتي از شوق مي خواي گريه کني.
پارسال اين موقع، آخرين روزايِ دانشگاه بود آخرين کشيک هايِ آخرين مينورِ جراحي. يه لحظه هم نمي تونستم آروم بشينم مدام راه ميرفتم، نمي ديدم نمي شنيدم گرچه نگاه مي کردم گوش مي دادم، همين کافي بود. آخه من داشتم ميرفتم، هفت سال تموم شده بود هفت سالِ آزگار. بليط خريده بودم از سه هفته قبل، وقتي طاقتم طاق مي شد از جيب کيفم درش مياوردم و نگاش مي کردم. ميشمردم همش ميشمردم، چند روز ديگه، چند تا کشيک ديگه، چند ساعت ديگه … عين دونده اي بودم که چشم هاش دوخته شده به مسير و آماده صداي شليک براي کنده شدنه، آره منم آماده بودم. براي خيلي ها يک سال تموم شده بود، براي من يه عمر داشت تموم مي شد و يه زندگي داشت شروع ميشد. درخت سيب و زردآلوي تو حياط جوونه زده بودند، آخ که چقدر اون برآمدگيهاي سرخ رنگ سر شاخه ها که برگ بودند که شکوفه بودند، دلمو ميبردن. چون مي گفتن بهار داره مياد تو داري ميري. بهار به دلم رسيده بود و ريشه ها رو بيدار مي کرد اما چرا اينقدر پايکوبان؟ فقط تو مي دوني چرا…
مي تونستم ببينمت، بعد از اين همه وقت. ديگه زمان فرمانرواي بي چون و چرا نبود، عجله اي براي برگشتن نبود. خيره شدن به جاده ساعت هاي طولاني تا رسيدن، فکر کردن فکر کردن، و خطوط سفيد جاده که از من ميگذشت و مدام تکرار مي کرد بايد برگردي ، فرصت نداري .خدايا همش تموم شده بود داشتم برميگشتم خونه . و داشتم مي رسيدم به تو .
حالا داره برف مياد اما من غمگين نيستم، من اين برف رو دوست دارم، نمي خوام بهار بياد. الان نه . من هنوز مي خوام وقتي ميرم بيرون آدمها سريع و با قدم هاي بي تاب و سرهاي فرو رفته تو يقه از کنارم بگذرند، من تحمل بهار رو، آدم ها رو که جفت جفت دست در دست هم آروم راه ميرن و آفتاب روي لبخندهاشون ميدرخشه ندارم. ميخوام هنوز زمستونم بمونه، من سردم و تنهام و هنوز مي خوام کنار اين پنجره خيابونِ خلوت و سفيد رو تماشا کنم و با تو بودن رو مرور کنم…

*از وبلاگ قبلی یه روزی همین موقع ها.

داشتم پلاک80 رو می خوندم که اسم وبلاگ قبلیمو دیدم. دلم گرفت مخصوصا وقتی این پست رو هم خوندم. یادم افتاد که حتی پست آخر هم نذاشتم. همینطوری حذفش کردم. از اون کارایی که می کنم و بعد جوابی ندارم به خودم بدم. مثل وقتایی که تو یه حال بد به کسی که نباید زنگ می زنم یا ایمیل می زنم! یه درفت از بعضی پست هام پیدا کردم، فکر کردم چند تاشو اینجا بذارم گاهی. بعضی جاها همین آدم الانم ولی چیزایی هست که می خونم و باورم نمیشه اینقدر ازم دوره و عوض شده در من… نمی دونم چرا هر وقت می خوام نوشتنی رو شروع کنم قبلیا رو می ریزم دور! موقعی که داشتم اون وبلاگ رو می نوشتم هم همینکارو کردم.

 

دلم تنگ نمی شود باور کن!
نه، من دلم تنگ نمي شود. من از دلتنگي ها خسته ام، من نمي خواهم برگردم به هيچ کجا، نه به وطنم، نه به روزهاي گذشته ام نه به خانه اي که در آن قد کشيدم، نه حتي به آغوش مادرم. چطور بايد گفت من رانده شدم از همه خوشي ها از همه صميميت ها از همه عشق ها و اميد ها. همه آنچه که احتياج دارم با خودم برداشته ام. به اندازه يک مشت بسته است و هنوز گرم وتپنده است.
من مسافر راه ها نيستم، من از عمق چاه هاي تيرگي مي آيم و ديدن آن دايره نوراني بالاي سرم به من اميد مي دهد و به پنجه هاي خسته ام، براي چنگ زدن به اين سنگ هاي سرد و مرطوب. اما بازگشتن فرورفتن است و من نمي خواهم، نمي خواهم.اما گاهي اين انديشه ترسناک که آن دايره نوراني تنها تصوير آسمان در عمق چاه است! هراسانم مي کند، اما چه باک وقتي ديگر چيزي براي از دست دادن نداري؟
بايد رفت، بي آنکه به پشت سر نگاه کنيم و ترديد کنيم. هجرت من سفري نيست، مرگي ست از سرزميني که دوست داشتن در آن مرده!

 

 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.