You are currently browsing the category archive for the ‘بی قراری ها و دلتنگی های من’ category.

آدمی چیزهای عجیبی را در این دنیا تاب می‌آورد ولی هرگز از جزییات کوچک روزمره جان به در نمی‌برد. مثل وقتی که کلید را در قفل میچرخانم و در را پشت سرم می‌بندم و مرددم که چراغ را روشن کنم یا نه. گاهی برای یک زمان طولانی با لباس‌های بی‌قرارِ کنده شدن و کیفی که لمیده روی مبل و دسته‌اش هنوز دور ساعدم تاب خورده می‌نشینم. در تاریکی و سایه روشن نور پنجره همسایه‌ها هنوز لیوان چای مانده از صبح، سیگار مچاله شب قبل، کتاب‌های به هم ریخته پای میز و آثار قبل رفتنم قابل دیدن است.
چشم‌هایمان به تاریکی عادت می‌کند، تنمان به تنهایی.

مدت‌ها دنبالش می‌کردم، یه روز یهو گفت اگه دلم رو بدم دستت نمیشکنی؟ هول شدم. پشت مونیتور رو کیبورد انگشتام میلرزید، از داغی صورتم میدونستم که قرمز شدم. نمیدونم حتی چی گفتم و با لکنت و دست و پاشکسته خدافظی کردم و میدونستم که تموم شد و دیگه نباید زل بزنم به آواتارش و بپرسم از خودم یعنی ممکنه؟

برای یک کاری باید بروم به دهات کوره محل طرحم! راستش فکرش را که می‌کنم کمی می‌ترسم. هر چیزی که مربوط به قبل باشد، حتی اگر مربوط به روز گذشته باشد من را می‌ترساند یا دست‌کم حالم را می‌گیرد. همش دعا می‌کنم که همه آدم‌ها و ساختمان‌ها و همه چیز عوض شده باشد، اما مگر فرقی هم می‌کند؟ مگر این همه خیابان‎‌های تهران نیستند که موقع عبور کردن با همه درخت‌ها و سنگریزه‌ها و جدول‌ها و همه چیزشان به ذهنم و به قلبم حمله می‌کنند؟ هرچقدر هم که عوض شده باشند و هرچقدر هم که آدم‌های آشنا نبینی و هر چقدر هم که سعی کنی از محله‌های قبلی رد نشوی. همین همت و حکیم و صدر و مدرس هم می‌توانند دمار از روزگار آدم دربیاورند، حالا تو صد سال از ولیعصر رد نشو یا فراموش کن پشت اتاقت پارک کوچکی بود. من دلم از همه چیز گرفته است. یک بغض مداوم همه جا دنبالم می‌آید و آماده است به یک اشاره توی گلویم رعد و برق بزند و ابرهای پشت چشم‌هایم را بگریاند. همین زمستان بود، رفته بودم برای امتحان ثبت نام کنم. غلغله جمعیت بود، نوبت من که شد گفت پول نقدت کو؟ فقط پول نقد باید باشد و من زدم زیر گریه. سرما خورده بودم، شب قبل را تا صبح گریه کرده بودم، قبول کرده بودم که نمی‌شود، که باید همه چیز را خراب کنم و از اول بسازم، حرف زدیم، بحث کردیم، و بعد سکوت، و لیوان شکسته بود و شراب‌ها پخش شده بود روی میز و از لبه سبدِ گل‌های روی میز چکه می‌کرد روی فرش. و بعد صدای برخورد جمجمه با زمین، دوبار… تق…تق و بعد دوباره سکوت. رفته بودم توی حمام زیر دوش داغ و خیره شده بودم به موهایم که از کف دستهام سر می‌خورد و با جریان آب داغ می‌رفت و من حس می‌کردم داغ‌تر و بزرگ‌تر و وسیع تر می‌شوم، عین زحل، و همه چیز دورم می‌چرخید، همه چیز، همه خیابان‌ها، آدم‌ها، کافه‌ها. مثل یک حلقه عظیم به دور زحل، که من بودم. و لیوان‌ها می‌شکست و لکه‌های سرخ از همه جا چکه می‌کرد و تق…تق و سکوت. کلی معطل شده بودم یک ماشین کوفتی قبول کند این همه راه را اول صبح بیاید و چیزی از زمان ثبت نام نمانده بود. رفتم بانک پول بگیرم. فیش را که تحویل دادم، دست کردم توی کیفم دیدم کارتم را جا گذاشتم، آقای بانک گفت اشکال ندارد کارت ملی لطفا! و بعد از چندتا تقه روی کیبورد گفت نمی‌شود! امضایتان اسکن نشده! سرعت چرخیدن حلقه بیشتر شد، ساعتم را نگاه کردم وقتی نمانده بود و فکر می‌کردم با خودم اصلا چرا داری زور می‌زنی؟ چه چیزی قرار است بشود؟ به کجا می‌خواهی برسی مثلا؟ آن جمعیت پر جنب و جوش را دیدی؟ تو شبیه آنها نیستی. هیچ چیزت شبیه آن ها نیست. اشکم درآمد، آقای بانک از دیدن اشکم عصبانی شد. خودم هم عصبانی شدم. لابد توی دلش گفت  آدم برای هر چیز کوفتی‌ای گریه می‌کند؟ کارتم را سوزاند و یک کارت جدید داد با پول نقد و لابد باز توی دلش گفت پاشو زودتر از جلوی چشمم دور شو! و من دور شدم. از همه چیز از همه کس، از همه خیابان‌ها و آدم‌ها. زمستان تمام شد. خزیدم توی خودم، کارم را، زندگی و دوستانم را و همه چیز را رها کردم و گذاشتم توی سکوت و دور از آدم‌ها و خیابان‌ها، تکه‌های شکسته جوش بخورد و به هم بچسبد. فکر کردم همه چیز بهتر شده. فکر کردم فراموش کردم، بخشیدم، رها کردم، تمام شد. تا همین چند هفته قبل که این درد شروع شد. باید می‌رفتم آن بیرون و به آدم‌های غریبه می‌گفتم بله همین جا درد می‌کند و توی برگه های متعدد می‌نوشتم چند سالم است، قد و وزنم چقدر است و چه کسی معرفی‌ام کرده. توی اتاق انتظار، موقع معاینه، توی رادیولوژی، موقع فیزیوتراپی، هی ابرها آمدند و رفتند. و من دیدم هیچ چیز عوض نشده. فرقی نمی‌کند رفتن به بانک باشد یا یک ویزیت ساده یا نشستن در اتاق انتظار. شاید همه این ها از درد باشد و هیچ ربطی به آدم‌ها و خیابان‌ها و منظومه شمسی و زحل و لیوان‌های شکسته نداشته باشد. ولی نکند برای همیشه خودم را پشت این دیوارها زندانی کرده باشم؟ نکند هیچ وقت نتوانم بروم آن بیرون و شبیه آدم‌های دیگر زندگی کنم؟ یادم نیست قبلا همه چیز چطور بود. حتی یادم نیست چطور می‌توانستم حرف بزنم یا بنویسم. چه کسی می‌تواند از توی این نوشته‌های بی سر و ته و داستان‌های بی‌ربط بفهمد در آن شب زمستانی چه چیزهایی بر من گذشت، یا بفهمد این آدمی که دارد راه می‌رود، می‌خندد و حرف می‌زند نمی‌تواند از درد بخوابد. به چه کسی میتوانم بگویم در تاریک روشن شش صبح یک روز زمستانی چطور دنیا مثل سکوت بعد از غرشِ فروریختن یک آوار، برایم خالی و بی‌صدا شد و چه روز طولانی‌ای را شروع کردم و چطور وقتی گوشه مبل جمع شده بودم و از خشم و غم و ناامیدی می‌لرزیدم به تمام کردنش فکر می‌کردم. اهمیتی هم ندارد. آدم‌ها فقط می‌خواهند بدانند. نه برای اینکه اهمیت می‌دهند یا می‌توانند کاری بکنند. فقط برای این که دوست دارند بدانند.

اگه بهم می‌گفتن قراره کل تعطیلات عید رو یه نفری بگذرونی شاید می‌ترسیدم یا غصه می‌خوردم. اما تموم شد و من یه نفری هر روز بیدار شدم و در سکوت و بی‌کلامی و بارون روزم رو تموم کردم. نمی‌دونم کجای سال گذشته بود که یه دفعه بیدار شدم از زندگیم. از خوابی که زندگیم بود. روز عروسی خواهرم؟ روز برگشتنم به کار؟ روز خدافظی کردنم از همه؟
نمی‌دونم ولی یه روزی بود که احساس می‌کردم از یه کومای طولانی بیدار شدم و همه چی دور و برم عوض شده و من نفهمیدم. اون چیزایی که من می‌دیدم و می‌شنیدم و حس می‌کردم، توهم بوده. گریه‌م گرفته بود، عین کسی که خواب عزیز فوت کرده‌ش رو دیده و بیدار شده و دوباره با واقعیت مرگش روبرو شده. دیگه هیچ کس برام آشنا یا صمیمی یا قابل اعتماد نبود. حتی خونه‌ای که تک تک کاشی‌هاش و رنگ دیواراش و طرح کاغذ دیواریاش و کفپوشش رو با وسواس انتخاب کرده بودم، برام مثل یه مسافرخونه غریبه بود. بوی عطرهام و کرم‌ها و شامپوها همه مثل بوی یه آدم دیگه بودن. دوسشون نداشتم. تنها چیزی که از قبل مونده بود و می‌خواستمش، گلدونام بودن. تنها چیزی که ازش لذت می‌بردم. همیشه گلدونام خشک می‌شدن. اولین بار بود که انقدر سبز و تازه و زنده بودن. شاید برای این که طول کشید تا یاد بگیرم نمی‌تونم بنجامین و شمعدونی و حسن یوسف نگه دارم. سانسوریا و شفلرا و اون برگ پیچ پیچیا و بن سای شمشاد گل‌های من بودن. وقتی نبودم دووم میاوردن و وقتی میومدم دوباره سرحال و قبراق می‌شدن.
چی تعیین می‌کنه آدم چی رو کی یاد بگیره؟ اگه قانونی وجود داشت که آدم رو در برابر خودش محکوم کنه، برای همه کارایی که با خودم کردم چند سال باید می‌رفتم زندان؟ یا شایدم بدتر. برای همه اون تکه‌هایی از خودم که به نام دوست داشتن کندم و ناپدید شد. هیچ چیز به اندازه جای خالی این تکه‌ها رنجم نمی‌ده.
هیچ کس جز من زندگی رو از من ندزدید.

هر وقت می‌خوام اینجا رو با نوشته‌هاش برای همیشه بفرستم تو تاریکی‌ها و از دستشون خلاص شم، میام یه دوری توش می‌زنم و بعد درشو می‌بندم می‌رم. اون آدمی که بودم رو دوست ندارم، نمی‌خوام باهاش روبرو شم. اما بعد از خودم می‌پرسم: پاک کردن عکس‌ها، پاره کردن عکس‌های قدیمی‌تر، دور ریختن یادگاری‌ها چیزی از روزای گذشته کم کرده؟ جواب یک نه شرمگینانه‌س. پس آدم قبلی رو رها می‌کنم به حال خودش و بر‌می‌گردم سر کار و زندگیم. شاید هم باید جای جدید برای نوشتن دست و پا کنم.
سه ماه شد که سر کار نرفتم. تا آخر این ماه هم قصد کار کردن ندارم. تجربه عجیبی بود. هفت سال گذشته بی‌وقفه کار کردم. بعد از هفت سال مکث کردم یه نگاه به پشت سرم انداختم، هفت گاو لاغر داشتند هفت گاو فربه را می‌خوردند؟ هفت تا خوان از رستم گذشته بودند؟ هفت گناه کبیره تکمیل شده بودند؟ نه بابا فقط هفت سال گذشته بود. همونطور که می‎‌تونست بگذره، موها را سفید کنه، به آدم یاد بده هنوز چقدر نمی‌دونه، پس همه چیز سر جای خودشه، همچنان داریم روی تردمیلی که جهان است می‌دویم به خیال جاده رویاهامون! این طرف اون طرف می‌ریم با هفتاد تریلیون سلولمون که هی دارن عوض می‌شن و سلول‌های جدید جاشون میان ولی با این که جزء به جزء هی نو می‌شیم هر لحظه در حال پیرتر شدنیم! کائنات خیلی شوخ طبع‌ن، ولی ما دیگه دستشونو خوندیم و درسمونو یاد گرفتیم:
هر لحظه‌ای که زندگی می‌کنیم فقط یه بار اتفاق میفته، بعد از اون باید با واقعیتی که اتفاق افتاده زندگی کنیم.

وقتی خونه آدم عوض میشه، جایی که می‌خوابه، غذا می‌خوره‌، مهمونی می‌گیره، دیوارهاش رو با چیزایی که دوست داره پر می‌کنه، آخر مسافرت دلش می‌خواد بهش برگرده، آخر یه روز کاری تختش رو توی اتاقش تصور می‌کنه، جایی که براش باید مکان امن و آرامش باشه عوض میشه، زندگی آدم هم عوض میشه. اولش آدم پریشون میشه. خسته میشه. گوشه‌هاش رو نمیشناسه. نمی‌دونه رو کدوم مبل، رو به کدوم پنجره آروم تره و می‌تونه ساعت‌ها فکر کنه یا هیچ کاری نکنه. انگار وسایل آدم از همه جا بیرون زدن و جاشونو پیدا نکردن هنوز و آدمو کلافه می‌کنن. بدتر از همه اینا محله جدیده، راه‌های جدیدی که باید یاد بگیری و جاهایی که باید از نو حساب کنی چقدر با خونه‌ت فاصله دارن. چند دقیقه تا محل خرید همیشگی‌ت، کافه مورد علاقه‌ت، خونه دوستت. حالا نه که تازه خونه‌م رو عوض کرده باشم، الان چند ماه شده. اما هنوز احساس خونه ندارم بهش. شاید به خاطر این که کمتر از نصف ماه رو اینجام و بیشتر ماه رو هزار کیلومتر دورترم.
تو سال های گذشته هیچ وقت یه جای ثابت زندگی نکردم. هیچ خونه ای نیست که برگردم بهش و خاطراتم رو ببینم. انگار که هیچ گذشته ای وجود نداشته باشه. دلم می‌خواد آروم بگیرم دیگه. دوست دارم برای اولین بار دور خاطراتم و زندگیم و روزهام و لحظه‌هام دیوار بکشم و نگهشون دارم با همه خوب ها و بدهاش.

بعد از چهارده ساعت هیاهوی بیمارستان، به پانسیون و تختم رسیده‌ام. یک جور خالی از همه حس‌های ممکن. نه دلسوزی برای بچه ۴ساله با شکستگی دوبل ساق پا، نه غم و ترحم برای زن افغانی که چند بسته قرص بلعیده تا از دست شوهر معتادش خلاص شود، نه رغبتی به پیگیری سرنوشت پلاسکو، نه حتی احساس گرسنگی یا تشنگی. انگار حتی خسته هم نیستم. انگار جزئی از همین تختم، یک تکه از پتوی سرخابی یا ملحفه چهارخانه که نور سفید کمرنگ مهتابی که از سقف تراوش می‌کند بی‌روح‌ترش کرده. شاید جان ندارم…
یک روز باید از روزهایی که اینجا به من گذشته، در شهری که گنجشک ندارد، کبوتر نمی‌بینی و دیوارهایش پر از مارمولک های بزرگ و کوچک است و مردم هفتاد و دو ملتش بگویم. یک روز باید بگویم چطور شد قلبم را گم کردم، چطور شد از انسان‌دوستی به انسان‌هراسی و نفرت و بعد به بی‌تفاوتی رسیدم. مثل مجسمه ای سنگی پا در گل و ساکت و سرد و عبوسم. چقدر حرف زدن سخت است انگار جزئی از خاک این شهرم، سنگی، شنی یا بوته گریخته از سوزناکی آفتاب و همه تیغ و خار و بی‌برگ. شاید جان ندارم…
باید به تو اعتماد کنم؟ از کجا معلوم زیر این خاکسترها جرقه ای مانده باشد؟ اگر دمیدی و دمیدی و نشد چه؟ مسیح نیستی که معجزه کنی. باید حرف‌هایت و نگاهت و انگشتانت آتشم بزند، پس چرا مثل مهتابی‌های بیمارستان، مثل مجسمه‌های سنگی، مثل پتوی سرخابی، مثل بوته‌های آفتاب سوخته ساکت و سردم؟ شاید جان ندارم…

*عنوان از بیدل دهلوی

گفت خب حالا چی؟ می خوای چیکار کنی؟ می خواستم خیلی چیزا بگم اما خندیدم و گفتم معلومه دیگه ازدواج می کنم! یه کم سبیلشو خاروند و گفت نمیشه که، همینجوری؟ به همین سادگی؟ گفتم آره. پیچیده یعنی بگی دوستت دارم، دلتنگتم، عاشقتم اما وقتی فکر می کنم همه عمرم رو با تو بگذرونم می ترسم، غمگین میشم، نگران میشم، می‌بینم نه، هنوز خیلی چیزای دیگه هست تو زندگیم که باید بهش برسم، ممکنه تو سد باشی، بد باشی، کم باشی. بیا سال ها با هم باشیم اما تو خونه خودتو داشته باش، نگرانی‌ها و غم‌ها و شادی‌های خودتو داشته باش و من مال خودمو. تو و دنیای خودت و زندگیت، من و دنیام و زندگیم و همه چیزای دور و برم، بدون حتی یه خط مشترک وسطش. با هم ولی جدا. پیچیده یعنی اینا.
اما فهمیدن این که می‌خوام با تو بخوابم و با تو بیدار بشم، هرجای دنیا باشی باهات میام، هر جا که بودم با من بمون، سقفمون و نگرانی‌هامون و غم‌هامون و شادی‌هامون یکی باشه برای من ساده‌تره. همه این سال‌ها اشتباه می‌کردم. اشتباه رفتم، اشتباه انتخاب کردم، اشتباه کردم، اشتباه بود. اشتباه.

یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی_نمی‌توانی_آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی ات را می کشند و در خود می بلعند و خسته می‌شوی. نمی‌شود هر روز برای یک آدم تازه همه خودت را زندگی‌ات را و همه چیزهایی که سرت آمده کلمه به کلمه، لحظه به لحظه، اشک به اشک، لبخند به لبخند توضیح بدهی. یا توی غار سکوت و تنهایی‌ات می خزی یا رجوع می کنی، به گذشته، به هر چیزی که باید یا نباید.
یا این انزوا می کشدت یا آن مراجعه.

زندگی‌ام دو شقه شده، هر شقه در یک نیمه ماه با هزار و خورده ای کیلومتر فاصله. دو آدم متفاوت، دو زندگی در دو انتهای خظی که زندگی معمولی‌ست و چقدر هیچ کدام این دو شقه را دوست ندارم. یکی کار کردن در ساعت های طولانی در حسرت کمی خوابیدن، گاهی حتی فقط کمی نشستن و کمر راست کردن، نوشیدن چاه سرد و بدرنگ شده وقتی گلویت آنقدر خشک شده که وسط حرف زدن به سرفه میفتی، سر و کله زدن با ده‌ها آدم در روز که بیشترشان از آدمیت فقط روی دوپا راه رفتنش را می دانند، دیدن مرگ، خون، درد، زجر، شنیدن ضجه، گریه، فریاد، هوار، فحش. تلاش برای خاموش کردن خشم، عصبانیت و گاهی نفرت. بعد به خانه برگشتن، پناه بردن به خواب و پناه بردن به هر چیزی که لحظه ای فراموشی به آدم هدیه کند. صبح های کلافگی، عصرهای دوستان و کافه و فیلم و خیابان و خستگی ای که آرزوی خواب نمی آورد، روزهای موهای سفید را توی آینه شمردن و شب های دست و پا زدن بیهوده در رختخواب و هی فرار کردن از چی شد و چطور به اینجا رسیدم. ترس تمام شدن ماه و دوباره به جهنم برگشتن و جنگیدن. این دو پاره زندگی من است که پیش از این هم تکه تکه بود. چرا باید به همه این ها فکر کنم؟آن هم در روزهای مردادی که اشتباها سر از اردیبهشت درآورده. در این گرما و کلافگی. آدم حوالی تولدش کمی به خودش و بودنش فکر می کند. حالا مثلا من در چند روز گذشته به خودم و گذشته ام و حال و آینده ام فکر کرده ام؟ نه. من یک جوری که خودم هم باورم نمی شود دیوانگی کرده ام. زده ام به سیم آخر و همه‌ش برای این است که اگر فکر کنم، غم و اضطراب من را می کشد (چقدر تایپ کردن کلمه اضطراب سخت است هر دفعه باید کلی فکر کنم در حالی که نوشتنش راحت است). مثل همه نصیحت کنندگان و قضاوت کنندگان و بیرون گود نشستگان خودم خوب می دانم که با خودم چه‌کار کرده ام. فعلا دیوانگی ادامه دارد. یک جایی مثل کسی که زیادی نوشیده و مست گوشه ای افتاده و ساعت ها خوابیده، مثل بیدار شدنش در تشنگی و کوفتگی و تلخی بلند می شوم و فکر می کنم باید خب حالا باید چکار کنم.

 

چقدر این مدت گذشته طولانی، سخت، عجیب، طاقت فرسا و شتابان بوده. برای نوشتن باید فکر نکرد باید فقط نوشت و گذاشت سیل کلمات جاری شوند. همان طور بی محابا و شاید اعتراف گونه، بدون فکرِ «بگویم» یا «نگویم»، بدون ترس، بدون خجالت، بدون پرده پوشی و رفوکاری. صاف و صریح و شجاعانه.

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر است. خانه ام تاریک است، خودم این طور خواسته ام و چقدر این پرده های ضخیمی که جلوی هجوم وحشیانه روشنی و نور و آفتاب را میگیرد دوست دارم. شاید به دروغ بتوانم به خودم بقبولانم که یک روز اواسط پاییز است و ممکن است هر لحظه به دنبال صدای رعد و برق شرشر باران شروع شود. سال و فصل و هوا عوض می شود. همه چیز به نظر می رسد فقط به نظر می رسد که در حال عوض شدن است. وگرنه فردای شروع سال نود و پنج که قرار است از پای هفت سین_اگر هفت سینی باشد_ بلند شویم باز هم به رفتن سر کار و ناهار چی بپزم و چرا زندگی ام را ملال و کسالت گرفته و شاید هم کودکان گرسنه آفریقایی و جنگ زده های سوری فکر کنیم. چقدر دوست داریم همه چیز تغییر کند، یک دفعه تغییر کند درست مثل لحظه توپ در کردن سال نو. بووووم… و همه چیز یک دفعه عوض شود. حتی غم های نو بهتر از اندوه کهنه است. روزهای آخر اسفند بدترین روزهای سالند، چون بی قرار و محتاج تغییریم. تازه باید خیابان های پر ترافیک و دستفروش های سمج و جمله تکراری عیدی ما یادتون نره و مسیج های قطاری تور فلان فقط این قدر تور بهمان اقساطی را هم تحمل کنیم. آخر سال ها من همش به تغییر کردن تاریخ فکر می کنم، به حاصل تفریقش از سال تولدم و عددی که هی بزرگ تر می شود، به همه فکرها و تصمیم های شروع سال قبل که عقیم ماندند. و تا هفته ها بعد از شروع سال نو هر وقت جایی تاریخ می زنم دستم می لرزد. پشتم می لرزد. همه وجودم می لرزد.
چند روز پیش خواب پدر و مادرم را دیدم. توی خواب بغلشان کرده بودم. هر دو شاد و خوشحال بودند. صبح با بغض به دوستی قدیمی نوشتم دلم برایشان تنگ شده. با تعجب پرسید واقعا؟ این تویی که دلت برایشان تنگ شده؟ بعد دیدم نه دلتنگشان نیستم. دلتنگ آن ها نیستم. دلتنگ آدم هایی که من را به وجود آوردند و توی این دنیا رها کردند و شب ها راحت می خوابند بدون این که بدانند زیر کدام آسمانم و زندگی ام چطور می گذرد. کسانی که هیچ وقت پشت یا کنارم نبودند، همیشه روبروی هم بودیم، همیشه جنگیدیم، همیشه شکست خوردیم.
اما چقدر دلم تنگ شده که کسی را مادر صدا کنم، که وقتی موبایلم زنگ می خورد اسم پدرم روی صفحه باشد. زنگی را بزنم که مادری در را برایم باز کند. شب سال نو توی بازار تجریش دنبال سمنو بگردیم و شب با سر و صدا تخم مرغ رنگ کنیم و بی خیال سبزه هایی که کچل سبز شده شویم و چند ساعت مانده به تحویل سال از سر کوچه سبزه بخریم، آخر سر هم سفره هفت سینمان ناقص باشد.
خانه ای که مادری در آن نیست که منتظرت باشد، وقت سفر نگرانت شود وقتی که درد می کشی سرت را به سینه بگیرد، وقتی در عصر ساکت و تاریک توی اتاقش خوابیده آرام زیر پتویش توی بغلش بخزی و بویش کنی چه خانه ای ست. نمی دانم خانه تو بدون من چه شکلی ست. حتما همانطور که همیشه می خواستی. نمی دانم زیر کدام سقف این شهر هفت سین چیده ای. داری بافتنی می بافی یا عینک کائوچویی قهوه ای ات را چند لحظه روی کتاب جدیدت گذاشته ای و چای عصرگاهی ات را سر می کشی. شاید زندگی تو هم عوض شده باشد. شاید تو هم دلتنگ باشی، شاید تو هم وقتی به این لحظه ها فکر می کنی بغض مثل چتری که بی هوا باز می شود گلویت را به درد بیاورد_مگر ممکن است؟ نه امکان ندارد_با این همه دلم برایت تنگ شده. برای تو نه، برای تو را داشتن.
می بینی؟ همه چیز تغییر کرده، همه چیز عوض می شود. هر روز تنهاتر و غریب تر می شوی. هر سال یک غربت جدید است.

دارم به 46 کیلو می رسم. برای یک آدم صد و هفتاد و شش سانتی فاجعه است، اما نگاه می کنم به یک ماه گذشته می بینم چقدر آرام بوده ام. مدام برای سرکوب خشم و غم و اضطرابم به خوردنی های اطرافم حمله نکرده ام و برای طعم تلخ سیگارهای پشت هم به جعبه شکلات پناه نبرده ام. گذاشته ام روزها بگذرند و هر آن چه را که می توانند از من بگیرند و من توان پس گرفتنشان را نداشته ام، ببرند. به چیزهایی که می شنوم گوش نمی کنم، به هر چه میبینم نگاه نمی کنم. از دویدن کنار سواره هایی که از من رد می شوند دست برداشته ام. و فاصله گرفته ام، از خودم، از آدم ها، از نقشه هایم. یک فاصله امن. با حوصله لجوجانه ای کارهای کوچک عقب مانده ام را یکی یکی انجام می دهم و می گذارم پرونده خاک گرفته تک تکشان که شاید هیچ کدام هم ارزشی نداشته باشند توی ذهنم بسته شود. در آستانه فصل سردم، فصل زیبا. فصلی که می شود ساعت پنج صبح از صدای قطره های باران که روی کانال کولر ضرب گرفته اند بیدار شد و از خوشی بغض کرد. می شود ساعت چهار عصر توی سکوت و  تاریکی دلچسب خانه زیر پتو خزید و در حال مالیدن پاهای سرد به هم به جوش آمدن کتری فکر کرد. حالا لباس های زمستانی، بافتنی های رنگارنگ توی کمد چیده شده اند، دیوار ترک خورده تعمیر شده، فرش ها شسته شده اند، پنجره ها از هیجان پرده های نو می تپند و سازم، سازم از شادی برق می زند. آرشه را که بر می دارم انگار چوب جادویی فرشته ای توی ابرها با یک ضربه سحر آمیز جهان را روشن می کند. نشسته ام تا نفسی تازه کنم.

آن ها که هنوز می نویسند چطور می نویسند، آن ها که هنوز عاشقند چه؟ آن ها که هنوز می روند، هنوز تلاش می کنند، هنوز می خواهند، هنوز می توانند… دوام چیزها توی دنیای من کم است یا برای همه همین طور است. قدیم ها سراب مخصوص در راه مانده های بیابان بود، سرگردانی مال آدم های گم شده در شب بی چراغ، تازه ستاره ها هم بودند. از دب اکبر به قطب نما و نقشه و جی پی اس رسیدن چرا سرگردانی و گم شدگی را منسوخ نکرد؟  هر روز ساکت تر می شوم. هر روز که می گذرد حرف هایم کمتر می شود و صدایم آرام تر، آن قدر که دیگر نه حرفی دارم نه کسی من را می شنود. دور و برم پر از حادثه است، پر از مرگ و به زندگی برگشتن، پر از آدم، وای آدم ها، ده ها آدمی که هر روز می بینم و برای چند دقیقه به هم وصل می شویم و بعد بوق ممتد سکوت.
این که پر از حرف های نگفته باشی و ندانی چطور می شود گفت سخت است، همان حکایت گنگ خواب دیده، اما کسی که هیچ حرفی ندارد چه؟ یک نوت لای طولانی با خش خش، عین تلفنی که گوشی اش را برمیداری بی آن که شماره بگیری یا قطع کنی. یک بوق ممتد بی معنی. عین خط صاف آسیستول روی مونیتور وقتی قلب می ایستد.
دلم می خواهد یک تابلو به گردنم بیندازم که رویش نوشته من حرفی ندارم، من تمام شده ام. شاید این طوری پذیرشش برای آدم های دیگر راحت تر شود و من را با این بوق های ممتد تنها بگذارند، من این حق را دارم چون حتی وقتی پر از حرف بودم عالم همه کر بود. من از صدای باران، از قل قل کتری روی گاز و چیزهای کوچک دیگر لذت می برم، از طنین صدای سازم ذوق می کنم و حتی از یک تکه آهنگ به آسمان می روم، فقط خالی ام، حرفی ندارم. من سعی کردم نمیرم، اما تمام من به زندگی برنگشت، همین قدر باقی مانده که می بینید.

چطور آروم شم؟ چطور خودمو آروم کنم. همه چی از دستم  رفته کنترل هیچ چیز رو ندارم. می شینم پا می شم می خوابم سیگار می کشم سیگار می کشم سیگار می کشم. حتی سعی می کنم گریه کنم اما نمیشه نمی تونم. یه راهی باید باشه. کاری هست که من بلد نیستم. تلاش می کنم و بدتر می شم. فردا میرم دوباره. دو هفته وحشتناک کار می کنم، خسته می شم، فرسوده می شم، برمی گردم استراحت می کنم، افسرده میشم. همه چی بیهوده ست خیلی بیهوده. حرف زدن فایده نداره، نوشتن هم، نفس کشیدن هم. دارم به هوا چنگ می زنم، به آب، به شن، به هر چیز سیال به هر غیر ممکن. انگار با دیوار حرف می زنم به باد تکیه میدم به تاریکی حمله می کنم به خلاء دست می زنم. هیچ چیز واقعی نیست. من واقعی نیستم. یا کاش هیچ چیز واقعی نباشد من واقعی نباشم. چرا ادامه دادن این همه ناممکن و این همه ناگزیره. چرا هیچ چیز تموم نمیشه هر نقطه یک شروعه بی اون که پایان داشته باشه. هزار چرخ دنده توی هم می چرخن و هیچی متوقفشون نمی کنه. توی چرخ دنده ها گیر می کنی ریز ریز میشی و از اول به هم می چسبی و می چرخی و می چرخی. دنیا دورت می چرخه وامیستی و چشماتو می بندی و می بینی خودت داری می چرخی تاب می خوری هوا میری چشماتو باز می کنی عین یه گلوله سربی چسبیدی به یکی از چرخ دنده ها، می چرخی بدون این که بتونی تکون بخوری.

جمعه نحس همین امروز است. اول باید ناهار را با دوستان و همکاران سابق بخورم و قریب به سه ساعت داستان سفرها و خوشی ها و روزمره هایشان را بشنوم و به سوالات آخی چطور تو اون گرما دووم میاری و شیفت هات چطوره؟ جواب بدهم و بعد برای دل خواهرم به مهمانی تولد بروم و هی لبخندهای امیدوارانه به دو کفتر عاشق که نمی دانند لانه شان را کجا بنا کنند بزنم و شب با کله گرم و دل سرد به رختخواب برگردم. الان هم که هنوز توی رختخوابم و عقربه ها دست همدیگر را گرفته اند و می دوند و بازی چه کسی می تواند زودتر از ثانیه شمار دور بزند راه انداخته اند.
یک جایی از زندگی رفیقتان یک اتفاقی می افتد مثل یک تصادف یا حادثه ای که باعث می شود او پایش را از دست بدهد. حادثه ناراحت کننده و تاثر برانگیزی است، تازه اگر برایتان شخص مهم و عزیزی باشد وگرنه به یک اوه که اینطور خشک و خالی بسنده خواهید کرد. حالا این دوست عزیزتان دیگر پا ندارد، یک چیزی از بدنش و جسمش و روحش کم شده که برنمی گردد، درست نمی شود، فراموش نمی شود و به این سادگی ها نمی شود با آن کنار آمد. منتها شما به عنوان یک رفیق حال و حوصله ندارید همه عمر به سوگواری او برای پای از دست رفته اش گوش بدهید حق هم دارید، چون نهایتا باید بتواند خودش را جمع کند و به این زاری اش پایان بدهد و اوقات شما را و زندگی خودش را بیشتر از این تلخ نکند. حتی ممکن است برایش مثال آدم های معلولی که قهرمان المپیک شده اند را بزنید یا عکس آن یارو که با پاهای مصنوعی می دود را نشانش بدهید تا به خیال خودتان انگیزه هایش را قوی تر کنید و به او بفهمانید که باید بپذیرد همین است که هست. اما او فقط یک آدم معمولی ست و هیچ وقت قهرمان نبوده و نمی تواند و نمی خواهد که باشد. فقط یک آدم معمولی ست که صحنه دویدن شما، برایش حسرت بار است. پس بگذارید تنها باشد و با همه داستان های آدم های معلول موفق و عکس های جام قهرمانی شان دور شوید خیلی دور و هیچ وقت برنگردید.

بعضی کلمه ها سهمگینند. مثل «دیگر». انگار به حرفمان یک دریافت یا شهودی اضافه می کند که به آن مفهوم تلخ، قطعیت می دهد. وقتی می گوییم نمی توانم یا دوستم ندارد، آن قدر سهمگین و واقعی نیست که بگوییم دیگر نمی توانم یا دیگر دوستم ندارد. یا وقتی می گوییم دیگر بس است باید برخیزم، حتما بارها قبلش گفته ایم بس است، بس است بلند شو، و وقتی می گوییم دیگر نمی دانم باید چه کنم، راه های زیادی رفته ایم و نرسیده ایم.
زندگی ام درگیر این دیگرهاست.

دارم در خودم تمام می شوم و هی ساعت را نگاه می کنم ببینم چقدرم باقیمانده و ذره ذره تصعید می شوم، از درون از بیرون. خالی می شوم و پوسته ام باقی می ماند و پوسته ام جمع می شود. هی ساعت را برای 5 دقیقه دیگر کوک می کنم که آن قدر در خیالم گم نشوم که دیر شود، و بعد باز 5 دقیقه دیگر و نمی فهمم این 5 دقیقه ها چطور می گذرد.

یک تفاوت هایی هست بین آدم ها که شاید خیلی به چشم بیایند ولی آن قدرها هم رابطه آدم ها را تحت تاثیر قرار ندهد. ولی غذا؟ حرفش را هم نزنید، مطمئن باشید بیشتر از آن چه به نظر می رسد مهم است. واقعا آدمی که لب به گوشت نمی زند با کسی که عاشق کباب است فرق ندارد؟ کسی که ادویه ها و طعم ها برایش اوجب واجبات است با کسی که جز اندکی نمک به غذا نمی زند تا «طعم اصلی غذا» را حس کند یکی ست؟ دوستداران لواشک و طرفداران شیرینی ناپلئونی با هم کنار می آیند؟ کسی که بخارپز از لوازم اصلی آشپزخانه اش است می تواند با صاحب یک دست سیخ چرب و چیلی و منقل ذغال اندودش زیر یک سقف زندگی کند؟ آبگوشت خورها با فست فودی ها چطور؟ یا پلوپرست ها با استیک دوست ها و سوخاری خورها؟
وقتی با کسی آشنا می شوم و می بینم از طعم ها، از سس ها و رنگ های هیجان انگیز و از کباب ها (آخ کباب ها) فراری ست، به فلفل می گوید وای معده ام و به شکلات می گوید نه جوش می زنم، سینه مرغ بیمزه و سبزیجات پخته بدون طعم می جود یا جز خورش های مامانپز حاضر نیست غذای جدیدی را امتحان کند، آن چراغ «ما با هم کنار نمی آییم» توی مغزم روشن می شود و هربار که با هم غذا بخوریم آلارم می دهد. حالا شما قبول نکنید ولی کمی در سلیقه غذایی اطرافیانتان دقت کنید ایمان می آورید.

گفتم من این همه تلاش کردم، دویدم همه توانم را وسط گذاشتم اما نشد، نمی شود. خیلی خونسرد بلند شد و دایره کوچکی روی تخته کشید و گفت ببین این میدان فاطمی ست. تو قصد داشتی به اینجا برسی. یکی از میدان ولیعصر حرکت می کند یکی از شوش و راه آهن، و یکی از حاشیه شهر. تقصیر تو نیست که با همه تلاشت نرسیدی. و من فهمیدم که همیشه مقصد یا آن طور که نکته سنج ها می گویند مسیر نیست که مهم است. مبدا هم مهم بود. گویا من از همان راه آهن توی راهروهای قطاری که به دوردست ها می رفت به سمت تهران و میدان فاطمی می دویدم. پس همانجا نشستم، نفسم که سر جایش آمد آخرین واگن را باز کردم و به دور شدن قطار خیره شدم. در بیابانی که زندگی من بود.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.