دیروز صبح بیدار شدم پیام دادم به س که بیداری بیام بالا احتیاج به مشورت دارم راجع به چندتا پیشنهاد کاری. رفتم بالا و داشتیم صبحانه می‌خوردیم که س گفت می‌خوام برگردم ایران! مصاحبه روز قبلش هم خوب پیش نرفته بود و بعد از دو سه ماه رشته و جای خوبی پیدا نکرده بود. گفت من خیلی دلیلی برای موندن ندارم، اون‌جا پدر و مادرم هستن، کسی که دوسش دارم هست و گربه‌هام و موقعیت ‌‌‌کاری خوب. و نمی‌دونم چرا زدم زیر گریه. احساس کردم چرا من هیچ‌کس رو ندارم. چرا هیچ‌جا دلیلی برای موندن ندارم. چرا حتی وقتی از همه چیز حاضر بودم بگذرم هم خواسته نشدم. قلبم به درد اومده بود. برگشتم پایین و باز گریه کردم تا خوابم برد. یادم نمیاد آخرین باری که با مادرم از زندگیم حرفی زدم کی بود، آخرین باری که نگران بودم ولی دلم به پدرم گرم بود کجا بود. آخرین باری که تنها نبودم و زندگی مثل حمل کردن کره زمین توی کوله پشتی وسط کویر لوت برای رسیدن به قله دماوند نبود…