داشتم درفت‌ها رو یکی یکی نگاه می‌کردم که پاک کنم. بیشترش حرف نگفتنی‌ای نبود. فقط داستان نیمه‌کاره‌ای از یک روز، یا یک اتفاق بود که وسط روایت، معلق و نصفه مونده بود. مثل وقتی تو یه جمع شلوغ می‌خوای چیزی تعریف کنی، میگی منم یه بار… و بعد ادامه نمیدی چون هیشکی متوجه‌ت نشده، هیشکی به حرفت گوش نمی‌داده.