وقتی خونه آدم عوض میشه، جایی که می‌خوابه، غذا می‌خوره‌، مهمونی می‌گیره، دیوارهاش رو با چیزایی که دوست داره پر می‌کنه، آخر مسافرت دلش می‌خواد بهش برگرده، آخر یه روز کاری تختش رو توی اتاقش تصور می‌کنه، جایی که براش باید مکان امن و آرامش باشه عوض میشه، زندگی آدم هم عوض میشه. اولش آدم پریشون میشه. خسته میشه. گوشه‌هاش رو نمیشناسه. نمی‌دونه رو کدوم مبل، رو به کدوم پنجره آروم تره و می‌تونه ساعت‌ها فکر کنه یا هیچ کاری نکنه. انگار وسایل آدم از همه جا بیرون زدن و جاشونو پیدا نکردن هنوز و آدمو کلافه می‌کنن. بدتر از همه اینا محله جدیده، راه‌های جدیدی که باید یاد بگیری و جاهایی که باید از نو حساب کنی چقدر با خونه‌ت فاصله دارن. چند دقیقه تا محل خرید همیشگی‌ت، کافه مورد علاقه‌ت، خونه دوستت. حالا نه که تازه خونه‌م رو عوض کرده باشم، الان چند ماه شده. اما هنوز احساس خونه ندارم بهش. شاید به خاطر این که کمتر از نصف ماه رو اینجام و بیشتر ماه رو هزار کیلومتر دورترم.
تو سال های گذشته هیچ وقت یه جای ثابت زندگی نکردم. هیچ خونه ای نیست که برگردم بهش و خاطراتم رو ببینم. انگار که هیچ گذشته ای وجود نداشته باشه. دلم می‌خواد آروم بگیرم دیگه. دوست دارم برای اولین بار دور خاطراتم و زندگیم و روزهام و لحظه‌هام دیوار بکشم و نگهشون دارم با همه خوب ها و بدهاش.