همین که من خواستم استعفا بدم یه دفعه رییس بیمارستان هم استعفا داد، یه دفعه حراست و بازرسی سازمان و مدیریت و غیره هم ریختن تو بیمارستان! به نظرم یه کم زودتر باید این تصمیم رو می گرفتم. خلاصه ول بشویی بود که درخواست ما اون وسطا گم شد. فعلا که رییس نداریم و اوضاع به هم ریخته است. اوضاع خودم هم همینطور. اما یک چیز عجیبی هم هست توی این به هم ریختگی. همیشه اسفند ماه، ماه پریشانی و بدخلقی ام بود، از تمام شدن سال وحشت داشتم. امسال ولی خیلی معمولی روزهای آخر سال می‌گذرد. انگار که هیچ کار ناتمامی نداشته باشم. حتی خونه هم مرتبه و فقط منتظره با یه کم گل و سبزه و شیرینی و تخم مرغ رنگی شبیه عید بشه.
به سالی که گذشت فکر نمی کنم. برای روزهای بعد فقط یه چیز رو خوب می‌دونم هیچ چیز توی این دنیا نیست که به خاطرش لذت بردن از لحظه ها رو فدا کنم. اون قدر از دست دادم که نگران از دست دادن هیچ چیز نیستم. هر چیز که رفته، رفته و تموم شد، اما من هنوز هستم.