بعد از چهارده ساعت هیاهوی بیمارستان، به پانسیون و تختم رسیده‌ام. یک جور خالی از همه حس‌های ممکن. نه دلسوزی برای بچه ۴ساله با شکستگی دوبل ساق پا، نه غم و ترحم برای زن افغانی که چند بسته قرص بلعیده تا از دست شوهر معتادش خلاص شود، نه رغبتی به پیگیری سرنوشت پلاسکو، نه حتی احساس گرسنگی یا تشنگی. انگار حتی خسته هم نیستم. انگار جزئی از همین تختم، یک تکه از پتوی سرخابی یا ملحفه چهارخانه که نور سفید کمرنگ مهتابی که از سقف تراوش می‌کند بی‌روح‌ترش کرده. شاید جان ندارم…
یک روز باید از روزهایی که اینجا به من گذشته، در شهری که گنجشک ندارد، کبوتر نمی‌بینی و دیوارهایش پر از مارمولک های بزرگ و کوچک است و مردم هفتاد و دو ملتش بگویم. یک روز باید بگویم چطور شد قلبم را گم کردم، چطور شد از انسان‌دوستی به انسان‌هراسی و نفرت و بعد به بی‌تفاوتی رسیدم. مثل مجسمه ای سنگی پا در گل و ساکت و سرد و عبوسم. چقدر حرف زدن سخت است انگار جزئی از خاک این شهرم، سنگی، شنی یا بوته گریخته از سوزناکی آفتاب و همه تیغ و خار و بی‌برگ. شاید جان ندارم…
باید به تو اعتماد کنم؟ از کجا معلوم زیر این خاکسترها جرقه ای مانده باشد؟ اگر دمیدی و دمیدی و نشد چه؟ مسیح نیستی که معجزه کنی. باید حرف‌هایت و نگاهت و انگشتانت آتشم بزند، پس چرا مثل مهتابی‌های بیمارستان، مثل مجسمه‌های سنگی، مثل پتوی سرخابی، مثل بوته‌های آفتاب سوخته ساکت و سردم؟ شاید جان ندارم…

*عنوان از بیدل دهلوی