گفت خب حالا چی؟ می خوای چیکار کنی؟ می خواستم خیلی چیزا بگم اما خندیدم و گفتم معلومه دیگه ازدواج می کنم! یه کم سبیلشو خاروند و گفت نمیشه که، همینجوری؟ به همین سادگی؟ گفتم آره. پیچیده یعنی بگی دوستت دارم، دلتنگتم، عاشقتم اما وقتی فکر می کنم همه عمرم رو با تو بگذرونم می ترسم، غمگین میشم، نگران میشم، می‌بینم نه، هنوز خیلی چیزای دیگه هست تو زندگیم که باید بهش برسم، ممکنه تو سد باشی، بد باشی، کم باشی. بیا سال ها با هم باشیم اما تو خونه خودتو داشته باش، نگرانی‌ها و غم‌ها و شادی‌های خودتو داشته باش و من مال خودمو. تو و دنیای خودت و زندگیت، من و دنیام و زندگیم و همه چیزای دور و برم، بدون حتی یه خط مشترک وسطش. با هم ولی جدا. پیچیده یعنی اینا.
اما فهمیدن این که می‌خوام با تو بخوابم و با تو بیدار بشم، هرجای دنیا باشی باهات میام، هر جا که بودم با من بمون، سقفمون و نگرانی‌هامون و غم‌هامون و شادی‌هامون یکی باشه برای من ساده‌تره. همه این سال‌ها اشتباه می‌کردم. اشتباه رفتم، اشتباه انتخاب کردم، اشتباه کردم، اشتباه بود. اشتباه.