یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی_نمی‌توانی_آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی ات را می کشند و در خود می بلعند و خسته می‌شوی. نمی‌شود هر روز برای یک آدم تازه همه خودت را زندگی‌ات را و همه چیزهایی که سرت آمده کلمه به کلمه، لحظه به لحظه، اشک به اشک، لبخند به لبخند توضیح بدهی. یا توی غار سکوت و تنهایی‌ات می خزی یا رجوع می کنی، به گذشته، به هر چیزی که باید یا نباید.
یا این انزوا می کشدت یا آن مراجعه.