جمعه نحس همین امروز است. اول باید ناهار را با دوستان و همکاران سابق بخورم و قریب به سه ساعت داستان سفرها و خوشی ها و روزمره هایشان را بشنوم و به سوالات آخی چطور تو اون گرما دووم میاری و شیفت هات چطوره؟ جواب بدهم و بعد برای دل خواهرم به مهمانی تولد بروم و هی لبخندهای امیدوارانه به دو کفتر عاشق که نمی دانند لانه شان را کجا بنا کنند بزنم و شب با کله گرم و دل سرد به رختخواب برگردم. الان هم که هنوز توی رختخوابم و عقربه ها دست همدیگر را گرفته اند و می دوند و بازی چه کسی می تواند زودتر از ثانیه شمار دور بزند راه انداخته اند.
یک جایی از زندگی رفیقتان یک اتفاقی می افتد مثل یک تصادف یا حادثه ای که باعث می شود او پایش را از دست بدهد. حادثه ناراحت کننده و تاثر برانگیزی است، تازه اگر برایتان شخص مهم و عزیزی باشد وگرنه به یک اوه که اینطور خشک و خالی بسنده خواهید کرد. حالا این دوست عزیزتان دیگر پا ندارد، یک چیزی از بدنش و جسمش و روحش کم شده که برنمی گردد، درست نمی شود، فراموش نمی شود و به این سادگی ها نمی شود با آن کنار آمد. منتها شما به عنوان یک رفیق حال و حوصله ندارید همه عمر به سوگواری او برای پای از دست رفته اش گوش بدهید حق هم دارید، چون نهایتا باید بتواند خودش را جمع کند و به این زاری اش پایان بدهد و اوقات شما را و زندگی خودش را بیشتر از این تلخ نکند. حتی ممکن است برایش مثال آدم های معلولی که قهرمان المپیک شده اند را بزنید یا عکس آن یارو که با پاهای مصنوعی می دود را نشانش بدهید تا به خیال خودتان انگیزه هایش را قوی تر کنید و به او بفهمانید که باید بپذیرد همین است که هست. اما او فقط یک آدم معمولی ست و هیچ وقت قهرمان نبوده و نمی تواند و نمی خواهد که باشد. فقط یک آدم معمولی ست که صحنه دویدن شما، برایش حسرت بار است. پس بگذارید تنها باشد و با همه داستان های آدم های معلول موفق و عکس های جام قهرمانی شان دور شوید خیلی دور و هیچ وقت برنگردید.