دارم در خودم تمام می شوم و هی ساعت را نگاه می کنم ببینم چقدرم باقیمانده و ذره ذره تصعید می شوم، از درون از بیرون. خالی می شوم و پوسته ام باقی می ماند و پوسته ام جمع می شود. هی ساعت را برای 5 دقیقه دیگر کوک می کنم که آن قدر در خیالم گم نشوم که دیر شود، و بعد باز 5 دقیقه دیگر و نمی فهمم این 5 دقیقه ها چطور می گذرد.