دوباره خوابش را دیدم. وحشت زده و نا امیدانه می دویدم. از هر طرف که می رفتم به سر میرداماد میرسیدم. مردم مثل یک عکس یا یک نقاشی در صحنه یک غروب معمولی شان فریز شده بودند، صدای من را نمی شنیدند، به من کمک نمی کردند، من را نمی دیدند.