هر روز خیلی چیزها میبینم که می شود راجع به آن ها گفت یا نوشت. مثل قطاری که از محله شلوغی می گذرد، دور و برم پر از اتفاق است. اما من مثل همان قطار، پرده ها را کشیده ام و آرام می گذرم. ترس یا امیدواری ای ندارم. مردن را دیده ام، شاهد تولد آدم ها بوده ام، پوست شکافته و گوشت له شده و احشاء بیرون زده را دیده ام. در لحظه های پر از خون و جیغ و فریاد و ضجه و درد و تسکین حضور داشته ام. هم فحش و نفرین شنیده ام، هم دست و پیشانی ام را بوسیده اند. هیچ چیز هرگز عادی و طبیعی نمی شود، هنوز هم در لحظه مرگ یا تولد آدمی اشکم می دود، هنوز هم صدای مویه عزیز از دست داده ها به قلبم چنگ می زند، هنوز درد کشیدن یک موجود زنده پریشانم می کند. فقط دیگر هیاهویی ندارم. مثل زندگی. رنج را دیده ام شادی را چشیده ام. گرسنگی کشیده ام، مرفه بوده ام. عشق ورزیده ام، به دست آورده ام، از دست داده ام، تنها بوده ام، در نمازم به اوج رفته ام، در مستی رقصیده ام. بغض گلویم را دریده از غم از شادی. زندگی ام پر و خالی شده از آدم ها، عزیزان، دشمنان. دیگر هیاهویی ندارم، گرچه درد و لذت را هنوز با همه تن و روحم حس می کنم. هیچ چیز هرگز عادی نمی شود.