صبح اول زنگ واحد کناری را زدند، صدایشان را می شنیدم، گفتند سقف پارکینگ چکه می کند احتمالا از حمام شماست. توی دلم گفتم واویلا! حتما خرابی از خانه ماست، همانطور که در طول چند سال گذشته همینطور بوده. چند دقیقه نشد سرایدار و مدیر ساختمان در آستانه در ظاهر شدند. سقف پارکینگ آمد جلوی چشمم… نمناک و پوسته پوسته شده و در آستانه ریزش، مثل من.
حمام خانه قدیمی مادربزرگم توی حیاط بود. در را که باز می کردی ابری از بخار غلیظ وسط سرمای زمستان تا بالکن طبقه بالا می رفت، من دوست داشتم همانطور داغ و پیچیده در بخار بدوم توی اتاق و بعد خودم را خشک کنم و بچسبم به بخاری ولی مادرم مجبورم می کرد توی بخارها لباس ببوشم، لباس به سختی به تنم می رفت و بخارها کم کم محو میشد و بعد در را باز می کردی و هوای سرد ریشه تک تک موهای بدنت را راست می کرد و خیس و چندشناک و لباس ها چسبیده به تن می رفتی توی اتاق و دیگر حتی بخاری هم لذتی نداشت.
کارتن ها کنار اتاق روی هم چیده شده. قرار بود ماه پیش اسباب کشی کنیم، پرده ها باز شده و پنجره ها لخت مانده، گرد و خاک همه جا را گرفته و رطوبت و نم و چک چک و شرشر. احساس می کنم خیس و چندشناک با موهای سیخ شده در را باز کرده ام و هوای زمستان توی استخوان هایم می دود و بخارها محو شده.