من عاشق پنیرم. همه انوع پنیر. این را هر کس چند بار با من غذا خورده باشد می داند.برای صبحانه نیمرو دوست دارم، از آن مدل نیمروها که زرده گرد سفت نشده در مرکز سفیده براق می درخشد. چیزهایی دیگری هم هست. ولی بگذریم. دانشجو که بودم، هم اتاقی ای داشتم که دختر بدی نبود. از پنیر بدش می آمد. نه این که پنیر نخورد، بلکه این فرآورده کثیف را هیچ جا نباید میدید، مثلا توی یخچال، روی میز یا هر نقطه دیگر از آشپزخانه. از بوی تخم مرغ هم بدش می آمد. اگر می خواست نیمرو بپزد تخم مرغ را در ظرفی خوب هم میزد و بعد توی ماهیتابه میریخت و دو طرفش را سرخ می کرد. مشهدی بود و حتی طعم و مزه غذاهایی که گاهی از خانه می آورد با آن چه که تا آن زمان خورده بودم خیلی فرق داشت. گوشت هم دوست نداشت. خیلی چیزها دوست نداشت. مثلا از توی قرمه سبزی خوشمزه مادرم لیمو عمانی هایش را جدا می کرد و می خورد، همین. ما خیلی حرف ها داشتیم که با هم بزنیم. از رویاهایمان، گذشته و آینده مان. اهل کتاب و فیلم و موسیقی بود و همیشه حرف برای گفتن پیدا می کردیم. ولی آشپزی نمی کرد، به خانه اهمیت نمیداد، تلاشم برای همین کارهای جزیی را تحقیر می کرد. یک روز وقتی رفته بود مشهد، خودم را تنها توی خانه دیدم که همه چیز نامنظم و به هم ریخته دور و برم بود، آشپزخانه پر از ظرف های کثیف و زباله های تلنبار شده بود و قبض های آب و برق پرداخت نشده بود و تلفن قطع بود و لامپ های خانه مدت ها بود سوخته بود و قسمتی از خانه کاملا تاریک بود. وقتی هم که سعی می کردم به این اوضاع رسیدگی کنم مثلا وسط جر و بحثمان می گفت اصلا باید به جای دانشگاه رفتن شوهر می کردی! بچه های دانشگاه به خاطر تحقیر و تمسخر دایمی حرف هایش علاقه ای به رفت و آمد با ما نداشتند. فکر کردم چقدر دلم نان تازه و پنیر می خواهد، یا یک نیمروی داغ، شاید هم آبگوشت! چقدر دلم می خواهد خانه گرم و مرتب و نورانی باشد. این همه ساکت و غمگین نباشد. بعدتر فکر کردم دیگر نمی توانم. چند روز پیش توی سلف بیمارستان زل زده بودم به لیمو عمانی قورمه سبزی سیاه و غلیظ توی بشقابم و به همه این ها فکر می کردم. به این که نمی شود فقط یک بعد از کسی را دوست داشت و کنارش شاد بود. آدم یک روز دلش می خواهد بدون عذاب وجدان نیمرو بخورد یا مهمانی پر سر و صدایی بگیرد، یا کف آشپزخانه اش برق بزند، نگران امتحان آخر ترمش باشد و بتواند دیوانه بازی دربیاورد. آن وقت ها فکر می کردم باید عالی بود! الان معتقدم باید کامل بود حتی کم، متوسط و معمولی. احتمالا بعدها می رسم به این که هیچ چیز مهم نیست…