اگر نوشتن زمان خاصی داشته باشد، قطعا یکی از بهترین زمان ها همین اول صبحی ست که سرحال بیدار شدی و چای می نوشی و برف می بارد. و البته همه هم خواب هستند. روزهای گذشته به سرعت و به سختی گذشت. روزی که به محل کار جدیدم رفتم اول تصور کردم فقط برای گرفتن یک سری مدارک قرار است صبح زود آنجا باشم، ولی وقتی رسیدم فهمیدم باید تا عصر بمانم. در توصیف آن محل عجیب غریب باید بگویم، یک ساختمان بی در و پیکر و خالی بود که تازه داشتند وسایلش را جور می کردند و با حضور بی موقع من یک عدد صندلی کم آمده بود و جا برای نشستن نبود و یک منشی پر سر و صدا با کفش های تق تقی مدام از این طرف به آن طرف می دوید و سمفونی کفش ها و پارکت تا غروب ادامه داشت. همین که رسیدم مطلع شدم یکی از پرسنل که از لحظه ورودم داشتند دنبالش می گشتند دراز به دراز افتاده توی دستشویی و بیهوش شده. سر ظهر همه رفتند به غذاخوری و به من اطلاع دادند که باید با خودم غذا می آوردم یا این که می توانم از منشی منو بگیرم و سفارش بدهم. غذا سفارش دادم ولی دیر شده بود و غذاخوری بسته بود. منشی گفت اگر خیلی غذای بوداری نیست می توانی از اتاق خانم دکتر فلانی استفاده کنی. من هم گرسنه و تشنه به اتاق مزبور دویدم و در را بستم و پاکت غذا را باز کردم و انتظار داشتم یک استیک چرب و چیلی با مایونز زیاد و سیب زمینی به من سلام کند ولی چند تا تکه مرغ گریل شده با نان سبوس دار و خشک عین این خواهر روحانی هایی که به آدم های هوس باز زل زده اند از توی پاکت درآمد. تمام مدت هم فکر می کردم الان خانم دکتر تشریفشان را می آورند و من با دهان پر در حالی که دارم گاز گنده ای به ساندویچم می زنم و خرده های نان روی لباسم و میز ریخته و هوا بوی ساندوبچ مرغ گریل شده می دهد به وی سلام می کنم. نهار با مشقت بسیار بلعیده شد و برگشتم اتاقم و هی خدا خدا می کردم زودتر این ساعت لعنتی بگذرد چون دیگر تحمل کفش های ناراحت و سردرد دیوانه کننده ام را نداشتم. به قدری سردرد داشتم که چشم هایم نیمه بسته بود و هر وقت مجبور بودم سرم را بلند کنم و جواب کسی را بدهم چشمک زنان نگاهش می کردم. برای روز اول تصویر بسیار نا امید کننده ای ست. این را هم بگویم که به مناسبت ورود پر شگون من، رییس محترممان در جلسه ای غیر منتظره و پس از خطابه ای طولانی اعلام کرد از امروز یکی دو ساعت بیشتر کار می کنیم. و هیچ اشاره ای هم به پرداخت بیشتر به همین مناسبت نفرمود.

وقتی این روز سخت و جانفرسا که بدون چای، تاکید می کنم بدون چای به پایان رسید، و واقعا داشتم از سردرد و خستگی از پا در می آمدم، خداوند فرشته ای بر من نازل کرد که من چشم هایم را بستم، و چوب جادویی اش را تکان داد و سریع برایم مسکن و سیگار و هات چاکلت فراهم کرد و مرا به آغوش گرم خانواده بازگرداند تا بخوابم. شب با خودم فکر کردم این ها برای روز اول بود و قرار نیست هر روز این اتفاق ها تکرار شود و همه چیز روتین می شود و این قبیل دلداری ها. روز بعد وقتی تازه به کانون پر مهر خانواده برگشته بودم و داشتم تند تند سوپ داغ می خوردم که گرم شوم، موبایلم زنگ زد. هیچ وقت، هیچ وقت در ساعت غیر کاری جواب تماس یک همکار را ندهید، چون ممکن است برای وقت استراحتتان تا دیر وقت نقشه کشیده باشند و همینطور درخواست کنند فردا یک ساعت زودتر از بقیه سر کار بروید. حالا این یک ساعت زودتر رفتن مهم نیست ها. نکته اش این جاست که صبح زود با چشم هایی آرزومند خواب بیدار می شوید و به محل خدمت می شتابید و با درهای بسته روبرو می شوید و بعد از 40 دقیقه انتظار کشیدن رییس محترم تشریف می آورند و ایشان هم با در بسته مواجه می شوند و پس از پرس و جوی فراوان می فهمید همسر خدمه کلید دار که چند روز پیش توی دستشویی افتاده بود، به علت آپاندیسیت بستری شده و عمل کرده و خانم ایشان هم کلید را به کسی نسپرده و خودش هم نیامده و باید 40 دقیقه دیگر منتظر بمانید تا کلید را با پیک برایتان بفرستند. در همین زمان که همه به هم غر می زدند که چرا باید فقط خدمه کلید داشته و باشد و چرا کسی مسوول نیست و این حرف ها قرار شد قفل و کلید دیگری تهیه شود و در اختیار بقیه قرار بگیرد. و به همین دلیل صبح فردا باز هم با در بسته مواجه شدم! چون با این که خدمه کلید دار که همسرش آپاندیسیت داشت و بستری بود با نیم ساعت تاخیر سر کار آمده بود و  من فقط نیم ساعت پشت در مانده بودم ولی چون قفل عوض شده بود کلید ایشان کاربردی نداشت.

این ماجراها هر روز به شکل های مختلفی که یکی از یکی مضحک ترند ادامه دارد. و تازه این ها همه حواشی کار است. راجع به اصل کار هم باید بگویم هیچ وقت وارد یک کار پژوهشی نشوید، مگر این که خودتان اسپانسر یا مجری اصلی طرح باشید چون نتیجه ای جز سوء استفاده از شما و استرس مداوم ندارد.

پ.ن. کامینگ سون: ماجراها ادامه دارد، در یک فرصت مناسب تعریف خواهم کرد.