یک. پس چرا هیچ حرفی ندارم که بنویسم؟ انقدر اتفاق ها افتاده، مثلا توی همین دو هفته گذشته. انقدر آدم های جدید دیده ام. حتی دو سه بار هم آینده ام تغییر کرده! خب پس چطور شده؟ باید یک چیزی باشد که بگویم. مسخره نیست؟ شاید برای همه همین اتفاق می افتد، یعنی بعد از 30 سالگی همه چیز به طرز خنده داری هی تکرار می شود. یعنی هر اتفاق تازه ای هم یک کپی در گذشته دارد. مثلا آدم می رود در محل کار جدید آدم های جدید می بیند ولی هیچ چیز تغییر نکرده حوادث به همان شکل گذشته رخ می دهند، فقط انگار روی صورتشان جوراب مشکی زنانه کشیده اند و با اسلحه تهدیدت می کنند که هی ما جدیدیم ها! من بعد از این همه روزهای پر مشغله، پر از استرس، پر از غم، پر از هیجان، پر از نگرانی، هیچ چیز برای گفتن ندارم.
دو. تازگی ها دسته جدیدی از آدم ها را هم کشف کرده ام، آن ها که می آیند توی زندگی ات، سر از زخم های پنهانت در می آورند، مکنونات قلبی ات را بررسی می کنند، سعی می کنند ریشه غم های توی عمق چشم هایت را پیدا کنند، دلیل سکوت های طولانی ات را بدانند، برای حزن توی صدایت نگران شوند و در آخر نقطه مناسب برای فرود آوردن زخم تازه را پیدا کنند و بروند دنبال کارشان. این است که کلا حرف زدن کار بیهوده ای شده.
سه. پریروز روی نقشه محل درمانگاه را نگاه می کردم. دو سه تا مربع کوچک توی یک مربع بزرگ تر. دست کشیدم روی جاده ای که از آن جا می گذشت، بعد هم رفتم آن جایی که خانه دانشجویی ام بودم را نگاه کردم زوم کردم روی همان کوچه، همان خیابان، دست کشیدم روی چنارهای دو طرف خیابان. 12 سال گذشته زندگی ام آمد از کنارم رد شد و رفت. صدای سفید شدن چند تار مو را شنیدم.