بچه که بودم فکر می کردم یه روزی یه نویسنده بزرگ می شم و کلی کتاب های مشهور می نویسم، اگه یه نویسنده معروف نشم حتما نقاش می شم و شهرتم به همه دنیا می رسه. اما سر از پزشکی درآوردم و دلخوشی نوشتنم شده این وبلاگ و کلی حسرت خوندن کتاب. اون موقع ها هیچ چیز برام جای خوندن یه کتاب قدیمی که خودم کشفش کرده بودم رو نمی گرفت. اولین نویسنده ای که لذت کشفش رو چشیدم، ویکتور هوگو بود. یه کتاب کهنه که چند صفحه اش هم گم شده بود از تو زیرزمین خونه پیدا کرده بودم. «گوژپشت نتردام» و یه روز صبح جمعه نشسته بودم رو پله های دم در تو حیاط خونه و با شوق پیدا کردن گنجی عظیم ورق می زدمش. البته قطعا یک بچه ده ساله نمی تونه اون داستان رو درک کنه ولی چقدر برای کازیمودو و اسمرالدا گریه کردم و بعد راهی بیمارستان شدم! شاید چون کتاب رو از زیر زمین پیدا کرده بودم و بی شک آلوده و کثیف بود. با تهوع و استفراغ شدید رفتم بیمارستان و وقتی قطره های سرم آروم آروم وارد رگم می شد من داشتم به سرنوشت شخصیت های داستان فکر می کردم.
کتاب هایی که تو خونه مون پیدا می شد زیاد به دردم نمی خورد و با اینکه نمی فهمیدمشون با ولع عجیبی همه شون رو می خوندم. کتاب هایی از دهخدا، کلیله و دمنه، پروین و حافظ و سعدی. دو جلد لغتنامه عمید داشتیم که تقریبا پاره پوره شده بود بس که دنبال معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم می گشتم. یک روز چند صفحه اول یک کتاب رو بیشتر نخونده بودم که مامانم کتاب رو از دستم گرفت و نذاشت بقیه ش رو بخونم و گفت همینطوری هر کتابی رو نباید برداری بخونی. کتاب، رمان «مادر» پرل باک بود، خیلی حس بدی بهم دست داد و بعدها هم نفهمیدم چرا باید این کتاب رو ازم می گرفت ولی اشکال نداشت مثلا مسخ رو بخونم؟ برای همین خیلی وقتا یواشکی و گوشه کنار خونه کتابی رو پیدا می کردم و تند تند می خوندم. این تندخوانی بعدها بخصوص در دانشگاه خیلی به کارم آمده. یکی از این کتاب های یواشکی انجیل بود. که البته وقتی مامانم پی به وجودش برد تحریمش کرد و سعی می کرد بیشتر کتاب بخره، کتاب هایی مثل داستان های ژول ورن و قصه های خوب مهدی آذر یزدی اما اینها دیگه برام کم بود و به سرعت برق تموم می شد و من چشمم دنبال کتاب های جلال بود که مامان تو کتابخونه خودشون نگه می داشت و هر وقت فرصت می شد می رفتم سراغشون ولی نمی فهمیدم خسی در میقات یعنی چی؟
همون سال ها فکر می کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که داستانی در روزنامه اطلاعات به شکل پا ورقی چاپ می شد به نام «النی»، و من هر روز ساعت چهار منتظر بودم تا روزنامه را بیارن و من این داستان رو بخونم. داستان گیرا و بسیار غم انگیزی بود. گاهی همونجا دم در می نشستم و اول صفحه داستان رو پیدا می کردم و می خوندم و برای النی و رنج هاش برای نجات فرزندانش اشک می ریختم. (خیلی سرچ کردم تا این کتاب رو بتونم پیدا کنم، چون اسم کامل نویسنده یادم نمیومد. تا این مطلب رو پیدا کردم و ذوق زده شدم) خلاصه به هیچ چیز رحم نمی کردم حتی رساله امام و کتاب های ادبیات دبیرستان مادرم! حالا تصور کنید با این همه مطلبی که در مغزم می ریختم، چه میل شدیدی برای بازگو کردن اینها داشتم. یک نقطه تاریک و تاسف آور برای مادر کتابخوانی که بچه هاش رو به کتاب خوندن تشویق می کنه این بود که دوست نداشت بنویسیم یا نمی دونم چه ترسی از نوشتن داشت. یکبار پدرم مطلبی که خواهرم داشت می نوشت از دستش گرفته بود و چنان قشقرقی به پا کرد که همون روز رفتم همه نوشته های مخفی م رو نابود کردم. لای دفترهای مدرسه ام، بین کتاب های درسی م تو قفسه کتابام کاغذهای نوشته هام بود که همیشه استرس داشتم یکی پیداشون کنه. گاهی داستان های کوچیک مسخره م رو آخر دفتر مشق ها و دفتر های چرکنویسم نقاشی می کردم و خودم فقط ازش سر در میاوردم. اینو از یه مجله قدیمی یاد گرفته بودم، یه کمیک استریپ بود که اصلا داستانش یادم نیست فقط ناتالی که یکی از شخصیت های داستان بود و یک دختر بلوند بود خاطرم مونده. سال های دبیرستان اوضاع بهتر بود. شب ها بیدار می موندم و مشغول درس خوندن یا پاکنویس کردن دفترهام می شدم، وقتی همه خوابیدن می رفتم سراغ خوندن و نوشتن. تمام کتاب های بالزاک و شعرهای فروغ و شاملو و سهراب و فریدون مشیری رو تو اون ساعت ها خوندم و دفترچه نوشته هام رو فقط صمیمی ترین دوستم می خوند. دوم دبیرستان بودم که کامپیوتر به خونه مون اومد ولی تا سالها به زندگیم وارد نشد! تا مدت ها واقعا نمی دونستم چه استفاده هایی می تونستم ازش بکنم. بیشتر وقتا با برادرم سر بازی کردن کشمکش می کردیم و آخرش دوتایی fifa95 بازی می کردیم یا taken. و مامانم باید به زور بلندمون می کرد از پای کامپیوتر تا بریم غذا بخوریم. و من افسوس می خورم چرا اون موقع تنها استفاده م از کامپیوتر بازی کردن بود. خیلی بعدتر سراغ دنیای اینترنت رفتم و تازه باز هم ابزار نوشتنم نشد. بعد تر ها چیزهای دیگه ای هم وارد دنیام شد. مثل خوندن کتابای خاتمی و مهاجرانی تو اوج جو گیری اون روزهام و خوندن روزنامه ها و مجله ها. نوشته های مهاجرانی رو دوست داشتم اون موقع. یکی از مجله های خیلی دوست داشتنیم ایران جوان بود. یادمه اون موقع یه سری نوشته هایی چاپ می کرد به اسم نامه های ترمه که تو دلم بهش فحش می دادم که چطور یک دختر بیست و یکی دوساله انقدر خوب می نویسه؟ (الانم فحش میدم وقتی حسودیم می شه به یه مطلب خوب!) البته گویا این نامه ها رو نویسنده های همون مجله نوشته بودن. ولی نامه های ترمه در اون زمان برای من حکم وبلاگ خوندن الان رو داشت.
این روزها ولی روزهای خوبی نیستن. وقت کتاب خوندن پیدا نمی کنم. آخرین کتابی که خوندم «مد و مه» ابراهیم گلستان بود، یه روزی که اینترنت قطع بود و من تو داستان غرق شده بودم که دکتر ب دستگیرم کرد و گفت به جای کار فرهنگی! تو مرکز به کارام برسم! این روزا خوندنی هام شده وبلاگ هایی که بهشون سر می زنم، وقتی اینجا نشستم تا مریض بیاد و کار دیگه ای نمی تونم بکنم. نمی تونم کتاب بگیرم دستم بخونم. برای کتاب خوندن باید پشت میز اتاق خودم نشسته باشم و تو لیوان محبوبم قهوه بخورم یا لم داده باشم روی کاناپه با سیگاری و پاها روی میز و لذتش رو مزه مزه کنم. که هیچکدوم این روزها دست نمیده.
وبلاگم رو دوست دارم. دیگه قصد ندارم ترکش کنم یا حذفش کنم. و اگه نوشتن اینجا نباشه، اگه اینجا حرف زدن نباشه، اگه آدم هایی که اینجا رو می خونن نباشن، نمی دونم چطور می تونم زندگی رو که پاش و رو گلوم گذاشته تحمل کنم. دلم می خواد یه روزی به زودی هزارمین پست همین وبلاگ و بنویسم…