خونه ما یه خونه قدیمی دوست داشتنی بود تو یه کوچه بن بست. از اون خونه ها که در چوبی قدیمی و کلون داشت و از کوچه سه تا پله می خورد تا حیاط. از اون خونه ها که حوض آبی کوچولو داشت که بعدها برای بزرگ تر شدن حیاط خرابش کردن و جاش رو دوتا بشکه بزرگ نفت گرفت که هر وقت سلیمون نفتی با چرخش میومد چندتا گالن نفت توش خالی می کرد و می رفت و دوباره صدای خودش و چرخش از کوچه شنیده می شد. و زیرزمینی که از کف حیاط پایین تر بود و برای اینکه از پله ها پایین بری باید سرتو خم می کردی تا به قوس سر در آجری نخوره. خونه ای با دیوارهای کوتاه که از زیر گچ های ریخته دیوار، کاهگل هاش معلوم بود و چقدر بوی دوست داشتنی داشت وقتی غروب ها حیاط رو آب پاشی می کردی و تو خنکای رفتن آفتاب روی تاب قدیمی می نشستی و با هر فشار پات روی زمین می خواستی بیشتر هوا بری، خیلی بیشتر، تو آسمونا… اون روزایی که آدم فکر می کرد آسمون چقدر نزدیکه.
همیشه وقتی به کلمه خونه فکر می کنم اونجا جاییه که تو ذهنم میاد. جایی که تک تک شیارهای سنگ های پله هاش رو می شناختم، لونه تمام مورچه هاش رو بلد بودم و می دونستم صبح ها یاکریم ها کجای دیوارهاش می شینن و با آفتاب عشق بازی می کنن. جایی که می شد رو درگاه پنجره هاش نشست و دور از چشم مامان، وقت بازی از پنجره پرید تو حیاط. جایی که زیرزمینش پر از چیزای عجیب غریب و قدیمی بود. از کرسی های قدیمی تا کوزه هایی که مامان بزرگ توش ترشی می انداخت. لباس های قدیمی که شبیه عکس های ژورنال های خارجی مامان بودن که از روشون خیاطی می کرد. و من همیشه فکر می کردم پشت اون خرت و پرت ها ممکنه یه در باشه که باز شه به یه دنیای عجیب. یه جایی مثل شهر پادشاه اوز یا سرزمین آدم کوچولوها. بعضی وقت ها هم خرت و پرتاشو دنبال نقشه گنج بهم می ریختیم و با شنیدن یه صدا از تاریکی اونجا فرار می کردیم. بعدها موقع بنایی اون خونه یه زیرزمین دیگه هم پیدا شد که پنجره ش زیر پله های اتاق بود. بابا رفت با چراغ قوه نگاه کرد و گفت یه مشت وسیله زهوار در رفته اونجاست بعدم به بنا گفت دوباره مثل قبل ببندتش و مدت ها من راجع به این جای شگفت انگیز تو خیالاتم داستان می ساختم، عین پنجره ای که تو دیوار یکی از اتاق ها پیدا شده بود و باز می شد به حیاط یه خونه قدیمی دیگه که اونم دوباره دیوار شد و تو ذهنم شد دریچه یه عالمه خیالبافی بچگانه. همه جای اون خونه دوست داشتنی بود. از بالکنی که گاهی تابستونا توش خوابیده بودیم زیر آسمون تا حتی شیشه های پنجره ای که سال های جنگ چسب های ضربدری روش خورده بود. کبوتری بود که هرسال بخاری رو که جمع می کردیم از سوراخ گرد بالای پنجره میومد تو اتاق و بالای ساعت قدیمی که عددهاش خیلی خوشگل بودن و من عددهای انگلیسی رو از رو اونا تمرین کرده بودم، چوب هایی که جمع کرده بود رو می چید. حتی یه بار هم تخم گذاشته بود اونجا ولی افتاده بود و شکسته بود. همیشه ام وقت بیرون رفتن از اتاق راهشو گم می کرد و هی می خورد به شیشه ها. سوراخ شیشه که بسته شد مامان یه جعبه مقوایی چسبوند به دیوار ایوون تا اونجا لونه درست کنه. دیدن کفتری که هربار میاد یه شاخه کوچولو به نوکشه یکی از بزرگترین لذت های بچگیام بود.
تا وقتی مامان بزرگم هنوز تو اون خونه زندگی می کرد چند تا گلدون یاس و گل سرخ کنار دیوار حیاط خودنمایی می کردن. ولی مامان بزرگم که خواست بره تو آپارتمان زندگی کنه و دیگه از درد پاهاش شکایت نکنه اونا ام خشک شدن و به پله های کنار زیرزمین منتقل شدن. من همیشه دلم می خواست گلدون های خودمو داشته باشم. هرچیزی که پیدا می کردم می کاشتم تو خاک خشکیده اون گلدونا ولی سبز نمیشد. آخرش چهارتا هسته خرما کاشتم که سبز شدن عین چشم هام ازشون مراقبت می کردم وقتی از اونجا اسباب کشی می کردیم التماس کردم گلدونمم بیارم، مامانم گفت جا نداریم و با چشم غره ش بغض کردم و ساکت نشستم تو ماشینی که برای همیشه ما رو ازاون خونه برد. بعدِ اونجا هیچ جا دیگه خونه نشد. نه اینکه اونجا خونه شادی ها باشه، نه. بزرگترین غم های زندگیم و اونجا تجربه کردم. تو ساعت های قایم شدن تو پله ها و فکر کردن به چیزایی که جواب هاشو نمی دونستم. فکر کردن به دنیای غریبی که توش بودم. دنیای تنهایی هام. وقتی رو دیوار با گچ های رنگی مدرسه نقاشی می کشیدم یا بعد از ظهرا تو حیاط آب پاشی شده تاب بازی می کردم. همون موقع ها که خیلی بچه بودم و از صدای دعوای مامان بابام می ترسیدم. خونه غم هایی که خیلیاش هیچوقت جاش خوب نشد. مث روزی که دایی اومده بود با مامان حرف بزنه. یه روز ماه رمضون که مامان هم روزه بود. دلم می خواست زودتر بره اما نمی رفت. می خواستم واسش حلوا درست کنم سه بار آرد تفت دادم و بردم نشون مامانم دادم هیچکدوم خوب نبود. مامان ناراحت بود عصبانی بود. سر افطار سماور رو از دستش انداخت و آب جوش از زانوهاش پایین ریخت. مامان ناراحت بود چون یه آقایی اومده بود خونه مون که بابام می گفت باباش بوده و همش سیگار می کشید و حرف نمی زد. مامان دوسش نداشت، چون عروسی پسرش نیومده بود، چون وقتی پسر بیست و دو ساله ش جوونمرگ شده بود اومده بود ساکت شامش رو خورده بود و رفته بود. چون وقتی بابام نبود و صدای آژیر قرمز میومد و ما رو می برد توی پناهگاه هیچکس نبوده که بهش بگه نترس. چون وقتی زمان جنگ بابام ورشکست شد اون کلید گاوصندوقشو آویزون گردنش می کرده. چون نصفه شبی که بابام تصادف کرده بود و ماشینش له شده بود مامان تنهایی دویده بود تو اتاق طلاهاشو از کمد برداشته بود و رفته بود بیمارستان. بابا اومد مامانو برد بیمارستان. ما تنهایی نشستیم رو پله های دم در. حتی حرف هم نمی زدیم. بعدِ اون، روزایی که تو اون خونه گذشت خیلی ساکت بود. مامان که اومد با هیچکی دوس نداشت حرف بزنه. شاید چون مامان باباش حالشو حتی نپرسیده بودن. چون از دست بابا عصبانی بود. چون وقتی می رفتم باهاش پانسمان پاشو عوض کنن گریه می کرد از درد و من می ترسیدم و نمی دونستم چی باید بگم. یه جایی خونده بودم عفونت بعد از سوختگی باعث مرگ می شه و ترسیده بودم اون شب که تب کرده بود. اما حرف نمی زدیم. دیگه مامان ما رو مدرسه نمی برد. بابام یا صبح ها ما رو دیر می رسوند مدرسه یا ما رو وقتی می برد که هیچکی هنوز نیومده بود و در کلاس ها قفل بود. می رفتیم تو نمازخونه می نشستیم تا بچه ها کم کم بیان و من چقدر از اون پوسترهای وحشتناک توی نمازخونه می ترسیدم، بعد وسطای زنگ آخر میومد دنبالمون و ما از سر کلاس زودتر از بقیه می رفتیم خونه. مامان دیگه ما رو هم دوست نداشت. هیچکس هیچکس رو دوست نداشت. هیچکس حرف نمی زد. دیگه مامان بزرگ نبود، قصه نارنج و ترنج نبود، یه روز که مدرسه بودیم بی خدافظی رفته بود، نمی خواست دیگه مامانم دخترش باشه. رفته بود و قصه ها رو هم با خودش برده بود. سکوت با تمام هیبتش خونه رو بلعیده بود، خونۀ بازیهای بچگی، خونه قد کشیدن و رو دیوار علامت زدن، خونه ای درست وسط کودکانه باور کردن و کودکانه آرزو کردن، خونه باور به خدای خوب که کارش برآوردن آرزوهاست. یه دفعه بزرگ شدیم، تلخ شدیم. بعدِ اونجا هیچ جا دیگه خونه نشد چون بچگی پشت در چوبی اون خونه مونده بود و کسی کلونش و انداخته بود و دیگه هیچ وقت بهش نمی رسیدم.