داشتم پلاک80 رو می خوندم که اسم وبلاگ قبلیمو دیدم. دلم گرفت مخصوصا وقتی این پست رو هم خوندم. یادم افتاد که حتی پست آخر هم نذاشتم. همینطوری حذفش کردم. از اون کارایی که می کنم و بعد جوابی ندارم به خودم بدم. مثل وقتایی که تو یه حال بد به کسی که نباید زنگ می زنم یا ایمیل می زنم! یه درفت از بعضی پست هام پیدا کردم، فکر کردم چند تاشو اینجا بذارم گاهی. بعضی جاها همین آدم الانم ولی چیزایی هست که می خونم و باورم نمیشه اینقدر ازم دوره و عوض شده در من… نمی دونم چرا هر وقت می خوام نوشتنی رو شروع کنم قبلیا رو می ریزم دور! موقعی که داشتم اون وبلاگ رو می نوشتم هم همینکارو کردم.

 

دلم تنگ نمی شود باور کن!
نه، من دلم تنگ نمي شود. من از دلتنگي ها خسته ام، من نمي خواهم برگردم به هيچ کجا، نه به وطنم، نه به روزهاي گذشته ام نه به خانه اي که در آن قد کشيدم، نه حتي به آغوش مادرم. چطور بايد گفت من رانده شدم از همه خوشي ها از همه صميميت ها از همه عشق ها و اميد ها. همه آنچه که احتياج دارم با خودم برداشته ام. به اندازه يک مشت بسته است و هنوز گرم وتپنده است.
من مسافر راه ها نيستم، من از عمق چاه هاي تيرگي مي آيم و ديدن آن دايره نوراني بالاي سرم به من اميد مي دهد و به پنجه هاي خسته ام، براي چنگ زدن به اين سنگ هاي سرد و مرطوب. اما بازگشتن فرورفتن است و من نمي خواهم، نمي خواهم.اما گاهي اين انديشه ترسناک که آن دايره نوراني تنها تصوير آسمان در عمق چاه است! هراسانم مي کند، اما چه باک وقتي ديگر چيزي براي از دست دادن نداري؟
بايد رفت، بي آنکه به پشت سر نگاه کنيم و ترديد کنيم. هجرت من سفري نيست، مرگي ست از سرزميني که دوست داشتن در آن مرده!