من دو نفرم. ما دو نفر خیلی باهم فرق داریم. هر نیمه من دوست دارد کار خودش را بکند و بعضی وقت ها هم دعوا می شود. یک نیمه هست که دختر خوب و آرام و مهربانیست ولی نیمه دیگر دوست دارد به صورت همه چنگ بکشد و وقتی کسی دارد زر مفت می زند برود جلو توی صورتش زل بزند و بگوید پاشو گورت را از اینجا گم کن. نیمه آرام من دامن کوتاه می پوشد و موهایش را با یک گیره گلدار جمع می کند و مثل یک گربه توی خانه می چرخد، سبک و بی صدا. اما نیمه دیگر به خودش زحمت نمی دهد موهایش را از صورتش کنار بزند با تاپ و شرت می گردد و خاکستر سیگارش را هر جا که دستش رسید می تکاند. نیمه آرام من با حوصله تمام آشپزی می کند و میز غذایش شبیه تابلوی نقاشیست و نیمه وحشی ام نهارش نان تازه ایست که سر ظهر سرایدار برایش آورده! نیمه مهربان با لبخندی سخت گرم و گیرا به حرف هایتان گوش می کند و حرف هایش دوست داشتنیست و نیمه وحشی اگر به خودش زحمت بدهد که با شما حرف بزند آنقدر تلخ و تند و سوزاننده است که تحملش نمی کنید. نیمه آرام من وقتی دلش می شکند در سکوت چانه اش می لرزد و اشک هایش سر می خورد روی گونه هایش، نیمه وحشی ظرف ها را می شکند و صندلی ها را پرت می کند، درها را می کوبد و گریه هایش با صدای بلند و زار زار است. نیمه مهربان دروغ که می شنود چشم هایش را می دزدد تا نفهمید که دروغتان را می داند، نیمه وحشی زل می زند به مردمک های دو دوزنِ دروغگو و پوزخند می زند.
نیمه مهربانم را مدت هاست ندیدمش. سپردمش به دوستت دارم های فراموش شده و خاطره هایی که در بوی رزهای صورتی پیچیده ام. چه آهسته و بی صدا محو شد، مثل دستنوشته های   مدادیِ عزیز روی کاغذ کاهی، یک روز دیگر نبود، آرام آرام پاک شده بود، محو شده بود. شاید هنوز دارد کنار شمع های روز تولدش که روی زمین روشن کرده بود ویولون می زند. انگار صدای «خواب های طلایی» اش را می شنوم، اما خودش دیگر نیست…