دیروز در آخرین لحظه به اتوبوس رسیدم و شانس آوردم که مجبور نشدم دوباره یک ساعت تو ترمینال بشینم. جاده برفی و خیلی لغزنده بود و اتوبوس مثل یک لاک پشت عظیم الجثه حرکت می کرد و تمام مدت بخاریش روشن بود عین یک کوره عظیم. چشمم همش به عددی بود که دما رو نشون می داد: 31 درجه سانتیگراد ! هوای بیرون هم -2! اعتراض هم هیچ   فایده ای نداشت وقتی رسیدم نیم پز شده بودم. نصفه شبِ خلوت و برفی دویدم اینور جاده و منتظر شدم تا سرایدار بیاد در رو باز کنه. باد دونه های برف رو تو صورتم می زد و خنکم می کرد. خزیدم تو تختم و تلاش کردم بخوابم و امیدوار که این سوزش گلو تا صبح تموم میشه. اما تموم نشد و صبح با قیافه وحشتناک یک آدم سرماخورده بیدار شدم و اینطوری کشیک های این ماهم شروع شد! حالا با این دماغ دردناک سرما نمی خوردم نمیشد؟!