گاهی احساس می کنم تهی شده ام از خاطره ها. انگار آنقدر با بغض و درد به اعماق دست نیافتنی ام هلشان داده ام که دیگر دست خودم هم به هیچ کدامشان نمی رسد. انگار کنار پنجره بوده ام و خاطره هایم عین یک مشت ورق از دستم سریده و رقص کنان در هوا هر تکه اش جایی فرود آمده. همه روزهایم دور و دست نیافتنی شده اند.
اما گاهی همین لحظه های از دست رفته و فراموش شده ناغافل از پشت با پنجه هایی سخت نیرومند به خاک می اندازدت و گلویت را فشار می دهد و وقتی داری زیر فشار پنجه هایش دست و پا می زنی، صحنه های گنگ آرام و پشت سر هم از جلوی چشم هایت عبور می کند. تصویر خودت زیر دوش که گریه می کنی و دندان هایت را با تمام قدرت روی لب هایت فشار میدهی. تصویر پیانو که با حسرت تمام نت های ننواخته ات دارد در یک عصر خنک تابستان با هن هن سه مرد قوی هیکل از پله های راهروی تاریک پایین می رود و قلبت را کنده و با خود می برد. تصویر یک صبح کشوری غریب که پنجره را باز می کنی، بغض دارد گلویت را می درد و چشم دوخته ای به برف ها و ارتفاع پنج طبقه و جراتت به اندازه نا امیدی ات نیست. تصویر ظهر تابستان که با تی شرت آبی کهنه و کوله پشتیِ پر از چیزهایی که نمی خواهی، خیابان های داغ را زیر پا می گذاری تا شاید درد تاول پاهایت میل شدید فریاد زدنت را کمتر کند تا خسته و سوخته از زیر آفتاب برگردی شاید پلک هایت کمی با هم مهربان تر شوند. تصویر تو که خسته به خانه برگشتی دم در مکث می کنی و دوباره راهروهای تاریک را پایین می دوی و گریه هایت را به خیابان خلوت برفی می بری. تصویر خودت که توی فرودگاه نشسته ای و گریه می کنی و مادرت با سرزنش و خشم به استقبالت آمده، بی آغوش، بی مهر… تصویر ها، آخ این تصویرها پشت هم می آیند و می روند، بلند می شوم پنجه هایش را از گردنم باز می کنم خاک لباس هایم را می تکانم و ادامه می دم و فراموشش می کنم و هلش می دهم به تاریک ترین اعماق فراموشی و می دانم باز هم فرار خواهد کرد. شاید زمان خاطره ها را هم پیر کند. شاید از صرافتِ برگشتن و رنج دادن بیفتند. شاید…