یک سوالی که هر روز صبح در ذهن من ایجاد میشه اینه که چرا در میدان بسیار پر رفت و آمد ونک، که اتفاقا چراغ راهنما و خط کشی عابر پیاده دارد باید دو نفر مامور راهنمایی رانندگی صبح ها کنار خیابان هر چند دقیقه یکبار ماشین ها رو نگه دارند تا مردم از خیابون رد شن؟ و این چراغ های راهنمایی رو تا حالا تو این چند سال ندیدم روشن باشن. واقعا بعضی چیزها هست که آی کیو من نمی تونه از عهده حلش بربیاد. خیلی سوال ها هست که هر روز برام پیش میاد، مثلا اینکه چرا راننده اتوبوس که می بیند عده زیادی آدم در سرمای اول صبح زمستان صف طویلی در ایستگاه اتوبوس ساخته اند و چشمشان به پیچ خیابان خشک شده، نرسیده به ایستگاه درها را باز می کند و و وقتی به ایستگاه می رسد آنقدر پر شده که درها را جلوی چشم های حیرت زده و یخ زده!  مسافران بدبخت می بندد. بعضی سوال ها هم چند گزینه ای هستند، مثلا به این آقایی که روی من لمیده و لنگ هایش را حسابی باز کرده، بگم جمع تر بشینه؟ خودمو مچاله کنم؟ پیاده شم؟ تحمل کنم؟ یا وقتی راننده تاکسی بقیه پولم را نمی دهد، اعتراض کنم؟ هیچی نگم؟ وقتی زور می گه که کرایه ش همینه به روی خودم نیارم؟ عصبانی بشم؟
سوال ها کلا خیلی زیادن، تازه قسمت اصلی سوال ها زمانیه که می رسی به محل کار! راجع به سوال های زمان برگشتن به خونه چیزی نمی گم، فقط می دونم که با پولایی که دیروز تو کیفم بود اندازه دیروز نمی تونم خرید کنم و این خیلی هم طبیعیه! باید بشینم یه لیست تهیه کنم از سوال های بی جوابم و برای جوابش هم جایزه تعیین کنم!

پ.ن: برای آدم تنها هیچ چیز مثل کار کردن نیست! بعد از ده روز تو خونه خوابیدن، واقعا نفهمیدم این هفته که برگشتم سر کار چطور گذشت.